انتشار
یک خودکار که نرم و روان روی کاغذ بتازد و پیش برود، کاغذی که از بس صاف است خودکار را به رقص وا می دارد ، ونسیم شامگاهی بهارکه الهام و خلاقیت را توامان مابین خودکار و کاغذ ميوزاند .
نويسنده ته مانده فنجان قهوه اش را سر می کشد وشروع به نوشتن می کند. مينويسد و می نویسد. از دریاهای دور و ملوان هایی که عاشقانه به دل توفان رفته اند ، از چشمه ای جوشان در دل بیابان که فقط یوزپلنگها جایش را بلد هستند ، از عاشقی که پيش از آویختن خود به دار، نومیدانه سعی می کند یک باردیگر صدای معشوقش را از آن سوی خط تلفن بشنود، از گلی بر شاخه درختی پیر که شاید بشکفد ، شاید هم نه. از راز پيچيده مرگ ستاره جوان سينما که خلقی واله اش بودند و هیچکس نفهمید چرا خودکشی کرد، از جزیره کوچکی که تا چند ماه دیگر زیر آب می رود ، اما ساکنانش خبر ندارند ، خیلی هم دیر شده است که قایقی برای رفتن از جزیره بسازند واز مردی در همین جزیره که آخرین نوازنده سازي باستانی است با صد رشته سیم که برای نواختن آن نوازنده باید با سرعت بال زدن مرغ حشره خوار انگشتش را ما بین سيمها بلغزاند .
این همه را نوشت ، بازخوانی کرد، با دقت پاک نویس کرد، پاک نویس ها را دوباره بازخوانی کرد و بازخوانده ها را دوباره تک تک هر کدام روی یک کاغذ جدا پاک نویس کرد.
کنار پنجره آمد ، دقت کرد که دوبال هواپیمای کاغذی که می سازد همترازویک اندازه باشد تا هواپيماها بتوانند به دورترین جا بروند .یکی یکی هواپیماها را از پنجره پایین انداخت. از سی و دو هواپیمایی که درست کرده بود ، چهار تا روی بالکن همسایه ها افتادند ، شش تا توی شاخ و برگ درختان گیرکردند ، رد ده تا را نتوانست پیدا کند ، هشت تا افتادند روی آسفالت خیابان وماشينها ازرویشان گذشتند. فقط چهار تا روی سنگفرش پیاده روفرود آمد. با هیجان و نگرانی به همین چهار تا خیره مانده بود . یکی را عابری بی خیال با تیپا توی جوی آب انداخت. یکی را کودکی برداشت که البته هنوز برايش زود بود که فوران خلاقیت درچنان نوشته هایی را دریابد. یکی را زن میانسالی برداشته ، تا کرد و توی کیفش گذاشت (چرا این کار را کرد؟) آخری را یک پسر جوان برداشت ، متوجه نوشته های کاغذ شد، هواپیما را ازهم بازکرد و در حالی که کاغذ را می خواند قدم زنان دور شد .
نویسنده آسوده خیال برگشت پشت میز، خودش را به یک قهوه و یک سیگار و آهنگ دلخواه دعوت کرد.خوشحال بود. چه ضیافتی بود اگر می فهمید پسر جوان چه نظری درباره نوشته دارد. اما تا همین حد هم شکرگزار بود، آنقدرکه عصرانه برایش دلپذیر جلوه کند .
نسیم بهاری همچنان می وزید و الهام وخلاقیت را می وزاند مابین ذهن نویسنده وکاغذهای سفیدی که روی میز تلنبار شده بود.
