تبليغاتX
ناصر کرمی - یک داستان: سرمایه ناکافی

ناصر کرمی

روزنوشتهایی مابین ادبیات , توسعه و طبیعت

از پنجره نگاه مي كردم به ازدحام چند نفري كه سعي مي كردند هر طور شده سوار ميني بوس شوند.  كمك راننده داد مي زد كه ظرفيت تكميل است و اگر اضافه سوار كند پليس راه جريمه اش مي كند، اما بالاخره اجازه داد كه دوسرباز جوان هم بيايند بالا. پيرمردي سعي كرد خودش را مابين دوسرباز داخل ميني بوس بكشاند ،‌اما شاگرد راننده هلش داد پايين . پيرمرد نفس نفس زنان گفت : من هم آدمم بابا،‌بذار سوار شم . شاگرد اتوبوس بي اعتنا به او در رابست و به راننده اشاره كرد كه راه بيفتد . به پيرمرد نگاه مي كردم . توي آن سرما فقط يك پيراهن به تن داشت. مي توانستم جايم را به او بدهم . اما دير شده بود . ميني بوس داشت مي پيچيد توي جاده كوهستاني . براي آخرين بار به پيرمرد نگاه كردم . مچاله شده بود توي خودش روي زمين ، لابد منتظر ميني بوس بود .  "اما توي اين كوهستان كدام ميني بوس است كه ارزان حساب كند و آدم بودن را براي سواركردن يك پيرمرد سرمازده دليل كافي بداند؟"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:55  توسط ناصر کرمی  |