تبليغاتX
ناصر کرمی

ناصر کرمی

روزنوشتهایی مابین ادبیات , توسعه و طبیعت

عباس و جان سپردن در رودخانه اي در دوردست ؟ در جاي دوري در هيماليا؟  من باور نمي کنم . عباس بر مي گردد. او مثل هميشه دارد با همه شوخي مي کند. قايق را جايي رها کرده توي رودخانه ، خودش جايي روي يک تخته سنگ بزرگ نشسته، دارد به ما فکر مي کند ، مي خندد وبه ما فکر مي کند. عادت دارد به غافلگير کردن ديگران ، عادت دارد به هميشه غير قابل پيش بيني بودن. رودخانه اي در نپال جان عباس ما را بگيرد؟ نه، من باور نمي کنم . عباس حتماً بر مي گردد. قبلاً هم از اين کارها کرده ، توي دل بياباني مخوف برود بي اطلاع ديگران ، بالاي قله اي برود سخت گذر ، تنها و بي هيچ دست افزاري. هيماليا و رودخانه هايش نمي توانند عباس را از ما بگيرند. لعنت ابدي بر هيماليا اگر عباس را از ما بگيرد. عباس بر مي گردد. من مطمئنم. نميدانم چه بنويسم. دستم بيشتر از اين نمي رود براي نوشتن. اندوه اهريمني است، من ميدانم. بايد اميدوار باشم. هر چند اميد اينقدر اندك و ناچيز باشد. مرثيه نمي نويسم و اميدوار ميمانم. عباس برميگردد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 19:39  توسط ناصر کرمی  | 

بنا به دلایل نامعلومی، در بعضی روایات، به ماجراهای بازگشت جک از خانه ابر و باد بالای لوبیای سحرآمیز اشاره نمی شود. شاید به این خاطر که دلهره این بخش از ماجرا بسیار متفاوت است با فضای شاد و کودکانه بخش نخستین آن. حکایت این است که بالاخره جک از خانه ابر و باد ، خانه ای که روی ابرها بود و با بالاآمدن از لوبیای سحرآمیز به آن دست یافته، خسته شده بود و می خواست به پایین برگردد.

اما همهمه ای که آن پایین، خیلی آن پایین، روی زمین بود، می ترساندش. به جز او خیلی های دیگر هم بودند که می خواستند خانه ابر و باد را ببینند. اما جک توانسته بود بقیه را پس بزند و به تنهایی از ساق و برگ لوبیای سحرآمیز بالابکشد و به سمت آسمان برود. در این راه مجبور بود برشانه های بسیاری دیگر پا بگذارد، خیلی دست ها را لگد کند والبته بسیاری شاخه های پشت سر نهاده را بشکند ، تا از گزند تعقیب کنندگان آسوده خاطر باشد. حتی به خاطر می آورد که ناچار شده بود با لگد به چشم های مردی سمج بکوبد. می دانست حالا همه آنها آن پایین منتظرش هستند. فصل سوز بادها فرا رسیده بود و خانه و ابر و باد دیگر لطفی نداشت. بیشتراین بالا می ماند سرما مغز استخوانش را هم خشک می کرد.

باید پایین می آمد. اما نگران همهمه آن پایین بود. پشیمان بود که چرا وقت بالاآمدن به فرجام پایین رفتن فکر نکرده است. به بخش هایی از مسیر بازگشت فکر می کرد که شاخ و برگی برای آویختن و پایین رفتن ندارد. در حالی که خم شده بود رو به پایین، چشم هایش را بسته بود و مرد سمج را به خاطر می آورد. با خودش می گفت : "لابد او هم اینطور بالا را می بیند ، سیاه و وهم انگیز، لابد خیلی منتظر است."

می بینيد که چرا در بسیاری روایات از ماجرای جک و لوبیای سحرآمیز به آخراین ماجرا اشاره ای نشده ، یا برای آن یک پایان کودکانه شاد جعل کرده اند. در اینجور روایات همهمه آن پایین منتسب شده به انبوه استقبال کنندگانی که می خواهند توصیف خانه ابر و باد را از جک بشنوند. در همه روایات فقط روی یک نکته اتفاق نظر هست: وقتی که دیگر درخانه ابرو باد جای ماندن نبود و جک حتماً باید به پایین بر می گشت، آن پایین، انتظار زیادی وجود داشت ، خیلی زیاد .

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:33  توسط ناصر کرمی  | 

هر موجودی به نحوی حریمش را تعیین می کند .شیرهای ساوان برای این کار نعره می کشند . می گویند که نعره شیر از کیلومترها دورتر شنیده می شود. و هر جایی که نعره شیر به گوش برسد، یعنی متعلق به اوست و هیچکس حق ورود به آن را ندارد. البته می دانیم که این متن ، یک درس زیست شناسی نیست ، بلکه یک داستان است. پس ما به شیری احتیاج داریم که وقت نعره کشیدنش رسیده باشد . اما اگر موضوع این باشد که شیر نعره می کشد ، همه از هر سو می گریزند و بعد دوباره صدایی به گوش نمی رسد، این هم داستان نیست. به واقع دستمایه ای است برای یک فیلم مستند. شیر داستان ما باید شیری باشد که چند وقتی است نعره نکشیده. شاید لنگ ظهر هنوز از خواب بیدار نشده . شاید خواب های پریشان دیده و هنوز نتوانسته ذهنش را متمرکز کند روی این نکته که نعره کشیدن و حفظ حریم برای او چقدر اهمیت دارد. شاید هم اول باید به اندازه کافی گرسنه شود، تا بعد به صرافت نعره کشیدن بیفتد. حالا داستان ما دارد هیجان انگيز می شود. نشنیدن صدای شیر، همه حیوانات دیگر را متعجب کرده، یکی دو تا یوزپلنگ هم جرات کرده اند وارد حریم شیر شوند . غزال ها دور چشمه جمع شده اند و آنها هم بلاتکلیف اطراف را نگاه می کنند. ترجیح می دهند از یک شیر بترسند تا از چند یوزپلنگ لاغر مردنی.

قطعاً این داستانی نیست که نیمه کاره بماند. هر چقدر هم شیر ما، تنبل و خواب آلود باشد، بالاخره لحظه ای می رسد که به ناچار باید نعره بکشد. ادامه این داستان بستگی دارد به اینکه شیر چه وقت نعره بکشد و خوانندگان چقدر حوصله انتظار برای شنیدن غرش او را داشته باشند. حالا هم می شود خوب حس کرد که غزال ها دارند پا می جنبانند و یوزپلنگ ها گوش تیز کرده اند. باد توی شاخ و برگ درختان بانیان متوقف مانده است. ساوان ساکت است ، خیلی، این یعنی اینکه داستان دارد آغاز می شود.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:22  توسط ناصر کرمی  | 

ابتدا: همداني‌هاي قديم مي‌گفتند يك چوب به دست برصد كوزه‌گر پيروز است. حكايت هر آن كسي است كه تصميم مي‌گيرد در هرجايي از اين سرزمين بهانه‌اي براي تغيير كاربري اراضي طبيعي جور كند با خيل مخالفان چنين رويه‌اي. شنيده‌ها حكايت از آن دارند كه برخلاف آنچه مقرر بوده احداث جاده در جنگل ابر از سر گرفته شده و نيز گفته‌هاي مديران محلي برمي‌تابد از اصرار بر احداث جاده در كمركش قله دماوند و نيز احداث جاده سلمانشهر به كلاردشت. ميانگذر انزلي نيز برخلاف آنچه وعده داده شده بود كنارگذر نشد و طبق نقشه اوليه از قلب تالاب نيلوفران در حال گذر است. يك جاده‌ساز بر هزاران مخالف پيروز است. اين شايد صورت متجدد آن مثل همداني باشد.

بعد: همه جاده‌هاي پيش‌گفته با اعتراض شديد طرفداران محيط زيست روبه‌رو بوده‌اند. طرفه‌تر آن است كه به‌ويژه در مورد جاده دماوند چنين پروژه‌ ويرانگر پرهزينه دشواري موافقاني هم نداشته است. يعني اساساً اين جاده از آنجا كه هيچ مقصدي را به هيچ مبدأيي نمي‌رساند كسي هم سنگ آن را هرگز برسينه نزده است. در مقابل في‌المثل كساني كه مي‌گفتند عبور جاده از قلب تالاب انزلي و نه از كناره آن، اجراي طرح را چندتومني ارزان‌تر مي‌كند، براي جاده دماوند در اين حد هم كسي جانبداري نكرده است. برعكس كار به حتي تحصن در دامنه دماوند هم كشيده و روزي نبود كه روزنامه‌ها خبر مخالفت‌شماري ديگر از دلمشغولان مرتبط را منتشر نكنند. پيش از اين نيز يك بار در همين ستون آمده بود كه هر شهروند آلماني به‌طور متوسط در سال 20بار در انتخابات شركت مي‌كند اما اين نظرسنجي‌ها عمدتاً مرتبط با پروژه‌هاي عمراني هستند و نه لزوماً انتخاب صدراعظم يا شهردار. حتي براي يكطرفه شدن يك خيابان اصلي هم در آلمان ممكن است انتخابات برگزار شود. توجيه نيز آن است كه نمي‌شود گفت هر 4سال يك بار با حضور در يك انتخابات مردم همه حرف‌هاي‌شان را مي‌زنند و ديگر نكته نامكشوفي درباره خواست و سليقه مردم وجود ندارد. زندگي ادامه دارد و نظر مردم درباره هر مسئله ممكن است حتي متفاوت با ديدگاه كلي آنها درباره فضاي مترتب بر آن موضوع باشد. مضاف بر آنكه زندگي روزانه عرصه چالش منافع متضاد است و دولت پايدار ترجيح مي‌دهد مطابق منافع اكثريتي افزونتر از مردم رفتار كند. همچنانكه به نقل از شهردار برلين گفته شده بود: «همه حرف‌ها را پاي صندوق رأي نمي‌توان گفت. بايد به حرف‌هايي كه مردم به شكل‌هاي ديگري ابراز مي‌كنند نيز توجه كرد.»

سرانجام: مي‌گويد مردم ممكن است هر اشتباهي از دولت را بخشيده و فراموش كنند، اما هرگز اشتباهي را كه خودشان مرتكب نشده و دولت مانع آن نشده، فراموش نمي‌كنند. دريغ‌تر البته آن است كه اشتباهي را مكرراً مردم گوشزد كرده، اما نسبت به آن بي‌توجهي شده باشد. مردم لزوماً و هميشه حرف‌هايشان را پاي صندوق‌هاي رأي نمي‌گويند.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 18:48  توسط ناصر کرمی  | 

اين عكس تقديم ميشود به محمد درويش و ديگر رفقاي طرفدار نظريه تغيير اقليم. اميدوارم خلايق حرفشان را گوش بگيرند تا احيانا هيچ بشري قيافه اي اينگونه پيدا نكند. به هر حال كار از محكم كاري عيب نمي كند.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 18:5  توسط ناصر کرمی  | 

پیرزن تشت آب را پاشید توی هوا . قطرات آب چرخ خوردند و پایین و پایین تر رفتند . از همه طبقات ساختمان گذشتند و رسیدند به آسفالت سیاه . کودک و مادرش از مهتابی روبه رو ، پیرزن را نگاه می کردند و آسفالت خیس را . پیرزن مشتی بذر را در هوا پاشید . بذرها هم چرخ خوردند ، از طبقات ساختمان گذشتند و به آسفالت خیس رسیدند . کودک گفت :

- می بینی مامان . مثل همه روزهای دیگه . مثل همیشه . از وقتی که اینجا اومدیم .

مادر گفت:

- به خاطر تنهایی یه . تو که هیچوقت منو تنها نمیذاری ؟

کودک دست مادرش را فشرد، اما حرفی نزد . پیرزن و مادر هر دو به داخل برگشتند . کودک اما همچنان ایستاده بود ، خیره در آسفالت خیس . وقتی که مطمئن شد مادرش پشت پرده نیست . گلدان خشکیده را نزدیک هره مهتابی کشاند و شروع کرد مشت مشت خاک آن را پاشیدن توی خیابان . هیجان زده بود و قلبش تند تند می زد . پیرزن برگشت روی بالکن . به کودک نگاه می کرد وبه رد خاک توی هوا . دست هایش را رو به آسمان گرفت و برای کودک دعا کرد . کودک داد زد:

- من راز تو رو فهمیدم .

پیرزن صدای او را نمی شنید .

کودک ادامه داد:

- بالاخره سبز میشه . من هم مثل تو مطمئن هستم .

پیرزن به خانه برگشت . کودک اما همچنان ایستاد، خیره در آسفالت خیس ، که ترک های آن از این بالا پیدا نبود.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 17:54  توسط ناصر کرمی  | 

سه پوستر غافلگير كننده از بنياد جهاني حيات وحش با اين مضمون كه براي حفظ تنوع زيستي زمين ما خيلي وقت نداريم و بايد بسيار بيشتر عجله كنيم. اين پيام قطعا بايد خيلي بيشتر مورد توجه طرفداران محيط زيست در كشوري مثل ايران باشد، سرزميني كه در كمتر از سي سال نود درصد حيات وحش خود را از دست داده است. طنز و فضاي مفرح اين پوسترها، در عين پيام واقعا تلخشان بسيار قابل توجه است:

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 19:30  توسط ناصر کرمی  | 

اين شعر براتيگان نمونه كامل سبك بيت است. فقط ديوانه اي مثل او ميتوانسته شعري با چنين تخيل ديوانه كننده اي بسرايد. بعد از چند هفته اين اولين شعري است كه از آن لذت ميبرم:

غزل

دريا، مثل شاعر پير طبيعت است

كه از يك حمله قلبي

در يك مستراح عمومي تلف شده.

هنوز روحش اطراف سنگ توالتها پرسه ميزند.

شبها مي شود صدايش را شنيد:

قدم زنان با پاي برهنه در تاريكي،

كسي كفش هايش را دزديده.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:50  توسط ناصر کرمی  | 

ميگويد به خاطر اندوهي كه در ژرفاي شادخويي تو بود . . هفته آينده روز ملي يوزپلنگ آسيايي از راه ميرسد. در اين روز قرار است به خاطر بياوريم كه راس هرم زيستي طبيعت ايران در آستانه انقراض است. عكس اين يوزپلنگهاي هراسان، غمگين و نگران را تقديم ميكنم به همه آنها كه در اين باره اندك دلمشغولي و توجهي دارند. ميگويند اوضاع در اين چند سال براي يوزهاي ايران اندكي بهتر شده، اما فقط اندكي. همچنان گمان غالب اين است كه كمتر از بيست سال ديگر يوزهاي ايران به ببرهاي رفته مازندران و شيرهاي فراموش شده آسماري ملحق خواهند شد. باشد كه اينگونه نشود. چندان اميدوار نيستيم، اما باشد كه اينگونه نشود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 17:4  توسط ناصر کرمی  | 

آنها دو کودکند ، چشم در چشم یکدیگر دوخته . اما هیچ کدام آن دیگری را نمی بیند ، دورند از یکدیگر ، خیلی دور. ما بین شان فرسنگ ها تاریکی فاصله انداخته است . نیمه شبی است بی مهتاب. یکی از دوکودک پشت پنجره هواپیما دارد سوسوهای لرزان چراغ هایی روشن در روی زمین را می بیند. چراغی هست با اندک فاصله ای از دیگر چراغها ، شاید خانه ای در حاشیه شهر، خیال کودک با کنجکاوی اش در می آمیزد:" کیست آنجا ؟ کیست ؟"

آن پایین ، پای آن چراغ هم کودکی نشسته است . او نیز چشم به آسمان دارد و در می یابد ستاره ای که به آن سرعت می گذرد، هواپیمایی است. خیال او نیز بی تاب می شود: "کیستند ؟ کجا می روند ؟ ما را که اینجا نشسته ایم می بینند ؟"

هواپیما می رود و دورتر می شود . چراغ می ماند و دورتر می شود .

آنها دو کودک بودند که بی آنکه بدانند ، چشم در چشم یکدیگر دوخته بودند . ممکن است آیا که دوباره نگاهشان به هم بیفتد؟ کی؟ کجا؟ به مهر یا به عداوت؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:53  توسط ناصر کرمی  |