ارزش جان انسانهای بیگناه برای وبلاگنویسان محیط زیستی
مغولها که به کشورمان حمله کردند، خاک ایران را به توبره کشیدند. یک سوم از جمعیت ایران را کشتند و دو سوم از شهرهای ایران را با خاک یکسان کردند. ضربه ای که این مهاجمین به سرزمینمان زدند و تبعات غم انگیزی که هجومشان برای مردم ایران در پی داشت به تعبیر فردوسی ، یکی داستانیست پر آب چشم . در آن میانه هر کس قادر به نوشتن بود، خطی را به یادگار از آنچه دیده بود نوشت و بر جای گذاشت. همه نوشتند جز یک تن . آنهم سعدی شیرازی . این شاعر شریف آنهمه را دید و یک خط ننوشت. بوستان و گلستانش را که می خوانی تو گویی که این مرد هزار سال پیش از مغولها می زیسته است و حتی نام آن قوم و حمله شان به ایران را در عمرش ندیده و نشنیده بود و دریغ از حتی یک جمله از مغول گفتن .. من با آنهمه علاقه ای که به سعدی بزرگ دارم هرگز او را نبخشیدم چرا که مرگ هزاران بی گناه را به چشم خویش دید و هیچ نگفت .
بسیاری از وبلاگنویسان سبز و محیط زیستی ما تا همین هفتهء گذشته اسم میرحسین موسوی را روی سرشان گذاشته بودند و حلوا حلوا می کردند و همراه با سایر دوستان سبز اندیش خود گرین بلاگ را قرق کرده بوند. اما همینکه ورق برگشت و متوجه شدند روی اسب بازنده شرط بندی کرده اند، فورا" کرکرهء ستاد محیط زیستی میرحسین موسوی را - که خود برپا کرده بودند- پایین کشیده و پی کار و زندگی عادی و اداری شان رفتند. من هرگز به میرحسین موسوی و جنبش سبز سید عباسی اش اعتقادی نداشتم و تا زمانی هم که گام جدی تری را برای نزدیکی به مبانی فکری و عملی مکتبم - لیبرالیزم - برندارد همچنان به وی دیدی انتقادی خواهم داشت. مانیفست سبزی را که همین آقایان از طرفش نوشته بودند را نیز باور نکردم . در نتیجه کاسهء داغتر از آش نمی شوم و دوستان وبلاگنویس محیط زیستی را به دلیل سکوتشان در مقابل آنچه بر میرحسین موسوی و طرفدارانش گذشت و می گذرد سرزنش نمی کنم. اما شرط اخلاق و انسانیت و روح سبز اندیشی این بود که لااقل در مقابل مرگ دهها تن از هموطنان بی گناهمان که در جریان اعتراضشان به نتایج انتخابات اخیر ریاست جمهوری اسلامی بوقوع پیوست ، با نوشتن ولو دو کلمه در حد ابراز تاسف یا تسلیت به خانواده های داغدارشان، از خود واکنشی نشان می دادند تا رسم جوانمردی نمیرد. وبلاگنویسان محیط زیستی ایران در مقابل ستمی که بر حیوانات یک سیرک ایتالیایی در تهران می رفت گریبان دریدند و فریاد وامصیبتا سر دادند و در مقابل مرگ چند قطعه جوجه فلامینگو در دریاچه ای کوچک خاک غم بر سر ریختند و برای لاکپشت هایی که تلف می شدند رخت عزا پوشیدند. اما مرگ غریبانهء هموطنانشان را دیدند و هیچ نگفتند. آیا خون خواهران و برادران بی گناه ما که در روزهای اخیر بر خیابانهای تهران جاری شد ارزشی کمتر از جان چند پرنده داشت؟





