تبليغاتX
ناصر کرمی

ناصر کرمی

روزنوشتهایی مابین ادبیات , توسعه و طبیعت

اين مطلب لطيف عبادي خواندني است. اگر چه طبق معمول قدري تند رفته، دوستاني مثل فاريابي، جمشيدي، سعيدي، ميرزاده و . . در اين باره خيلي مسئولانه و جدي نوشته اند. اما از يك جهت كاملا با عبادي موافقم: وبلاگستان سبز بيشتر يك فضاي فانتزي دارد تا جدي. در اين فضا توجه به جزئيات بي ربط غالبا بيشتر از دلمشغولي براي مسائل بنيادين و مهم است. به همين خاطر است كه  . . . بماند. حوصله توضيح و تفسير ندارم. به قول شيخ ابوسعيد حرف همين است كه اين مرد گفت:

 ارزش جان انسانهای بیگناه برای وبلاگنویسان محیط زیستی

مغولها که به کشورمان حمله کردند، خاک ایران را به توبره کشیدند. یک سوم از جمعیت ایران را کشتند و دو سوم از شهرهای ایران را با خاک یکسان کردند. ضربه ای که این مهاجمین به سرزمینمان زدند و تبعات غم انگیزی که هجومشان برای مردم ایران در پی داشت به تعبیر فردوسی ، یکی داستانیست پر آب چشم . در آن میانه هر کس قادر به نوشتن بود، خطی را به یادگار از آنچه دیده بود نوشت و بر جای گذاشت. همه نوشتند جز یک تن . آنهم سعدی شیرازی . این شاعر شریف آنهمه را دید و یک خط ننوشت. بوستان و گلستانش را که می خوانی تو گویی که این مرد هزار سال پیش از مغولها می زیسته است و حتی نام آن قوم و حمله شان به ایران را در عمرش  ندیده و نشنیده بود و دریغ از حتی یک جمله از مغول گفتن .. من با آنهمه علاقه ای که به سعدی بزرگ دارم هرگز او را نبخشیدم چرا که مرگ هزاران بی گناه را به چشم خویش دید و هیچ نگفت .

بسیاری از وبلاگنویسان سبز و محیط زیستی ما تا همین هفتهء گذشته اسم میرحسین موسوی را روی سرشان گذاشته بودند و حلوا حلوا می کردند و همراه با سایر دوستان سبز اندیش خود گرین بلاگ را قرق کرده بوند. اما همینکه ورق برگشت و متوجه شدند روی اسب بازنده شرط بندی کرده اند، فورا" کرکرهء ستاد محیط زیستی میرحسین موسوی را - که خود برپا کرده بودند- پایین کشیده و پی کار و زندگی عادی و اداری شان رفتند. من هرگز به میرحسین موسوی و جنبش سبز سید عباسی اش اعتقادی نداشتم و تا زمانی هم که گام جدی تری را برای نزدیکی به مبانی فکری و عملی مکتبم - لیبرالیزم - برندارد همچنان به وی دیدی انتقادی خواهم داشت. مانیفست سبزی را که همین آقایان از طرفش نوشته بودند را نیز باور نکردم . در نتیجه کاسهء داغتر از آش نمی شوم و دوستان وبلاگنویس محیط زیستی را به دلیل سکوتشان در مقابل آنچه بر میرحسین موسوی و طرفدارانش گذشت و می گذرد سرزنش نمی کنم. اما شرط اخلاق و انسانیت و روح سبز اندیشی این بود که لااقل در مقابل مرگ دهها تن از هموطنان بی گناهمان که در جریان اعتراضشان به نتایج انتخابات اخیر ریاست جمهوری اسلامی بوقوع پیوست ، با نوشتن ولو دو کلمه در حد ابراز تاسف یا تسلیت به خانواده های داغدارشان، از خود واکنشی نشان می دادند تا رسم جوانمردی نمیرد. وبلاگنویسان محیط زیستی ایران در مقابل ستمی که بر حیوانات یک سیرک ایتالیایی در تهران می رفت گریبان دریدند و فریاد وامصیبتا سر دادند و در مقابل مرگ چند قطعه جوجه فلامینگو در دریاچه ای کوچک خاک غم بر سر ریختند و برای لاکپشت هایی که تلف می شدند رخت عزا پوشیدند. اما مرگ غریبانهء هموطنانشان را دیدند و هیچ نگفتند. آیا خون خواهران و برادران بی گناه ما که در روزهای اخیر بر خیابانهای تهران جاری شد ارزشی کمتر از جان چند پرنده داشت؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 18:58  توسط ناصر کرمی  | 

وقتي سونامي آمد، اين را حواصيل پير گفت

- در جزيره دوردستي دارند عقابي را دفن مي كنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:7  توسط ناصر کرمی  | 

ديروز را به ورزشگاه سئول رفته بودم. بازي و حواشي آن به جاي خود، تقسيم بندي تماشاچيان ايراني هم جالب بود: از مردم عادي كه فقط خواستار پيروزي ايران بودند تا معترضان به جريان انتخابات اخير و همچنين گروه هاي برانداز. هر كدام سنگ خود را به سينه ميزنند و مجادله هاي شان با هم نيز در واقع نمايه اي بود از چشم انداز اجتماعي ايران. چند عكسي را كه در همين باره گرفته ام در زير ميبينيد:

معترضان به انتخابات خيلي توجه كره ايها را جلب كرده بودند

آن طرفتر هم گروه هاي برانداز بر طبل خودشان مي كوبيدند

آقاي سمت راستي شوهر خانم انگليسي بغل دستش است. بديهي است كه برادر و خواهر خانم هم از راي داماد عزيز حمايت كنند

مصداق گفتگوي تمدنها. هر كس با پرچم خودش در اوج دلدادگي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 19:54  توسط ناصر کرمی  | 

ناتالي سانتي، خبرنگار پرفروشترين روزنامه اندونزي، مارتينز اماجا، روزنامه نگار نيجريه اي، ماريو كاربونل روزنامه نگار مكزيكي،سرگئي مرينوف نويسنده گازتا، جاناتان تپرمان ستون نويس نيوزويك، پدرو كاسرس سردبير ال موندو، آتسوشي كوموري خبرنگار آساهي،كريستن كنراد نويسنده ديلي تلگراف، آرنود روديه نويسنده فيگارو و آندره روكين نويسنده نيويورك تايمز. اينها روزنامه نگاراني هستند كه در اينجا لحظه به لحظه بايد به آنها اطلاع بدهم كه تهران چه خبر است. عجيب همگي حتي جزئيات اخبار ابران را تعقيب ميكنند. براي من عجيب است كه ميبينم حتي وقتي من دارم با كساني ديگر صحبت مي كنم خودشان دو به دو دارند در باره وقايع اين چند روز ايران حرف ميزنند. اينكه ته اين ماجراها چه خواهد شد كنجكاوي بزرگشان است. امروز با نخست وزير و وزير گردشگري و فرهنگ كره جنوبي جلسه داشتيم و جالب است كه آنها هم با كنجكاوي از من در باره وضعيت تهران و گزينه هاي احتمالي متعاقب سوال كردند. همچنين يكي از همراهان نخست وزير ميخواست بداند چقدر احتمال استعفاي زودهنگام احمدي نژاد وجود دارد! فكر نميكردم اينقدر تظاهرات اين چهار روز تهران توجه ديگران را جلب كرده باشد. اينجا حتي تلويزيونهاي كره هم لحظا به لحظه درگيريها را نشان ميدهند. بي بي سي و سي ان ان هم كه كلا وقف تهران شده اند اين چند روز. جالب است كه بسياري از روزنامه نگاراني كه اسم بردم وقايع اخير را نه يك حركت اعتراضي به فرايند انتخابات بلكه آغاز يك انقلاب تازه ميدانند! خلاصه اينكه هيجان ماجرا در اينجا اصلا كمتر از تهران نيست.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 18:39  توسط ناصر کرمی  | 

واقعا این چه موقع سفر رفتن بود؟ از دیروز برای حضور در نشست مشترک تعدادی از روزنامه نگاران حوزه محیط زیست به کره جنوبی آمده ام. در این دو روز کارم این شده که همه جا در به در دنبال ابنترنت بگردم برای پیگیری اخبار تهران. از دور اوضاع آتشین تر به نظز می زسد. اصلا روی کاری که قرار است این چند روز اینجا انجام بدهم هیچ تمرکزی ندارم. اما ناچارم تا دوشنبه هفته بعد اینجا باشم و این مرا از دست خودم عصبانی می کند. واقعا این چه وقت مسافرت بود؟ البته برنامه سفر از سه ماه پیش تنظیم شده بود و نیامدن من بدقولی خیلی بدی میشد. به هر حال میگوید و من آن روز را انتظار میکشم حتی روزی که دیگر نباشم. من باید بگویم حتی روزی که در هنگامه آن التهابها خودم یک جای دور به سفر رفته باشم! حق میدهم خیلی از خوانندگان این مطلب بگویند کوفتت بشود و انشالا که سالم برنگردی!!

این پست پایین، حالا دیگر مطلب بلامحلی به نظز میزسد. مگر فراز آخر آن که جوری پیش بینی دارد در باره اینکه هستند کسانی که در جاده تیره و تار هم خداحافظی نمی کنند . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 21:1  توسط ناصر کرمی  | 

ابتدا: و ناگهان آن هياهوي فزاينده نيمه‌شب‌هاي انتخابات فرو مي‌خوابد. برمي‌گردند به خانه‌هايشان و لابد از پس آن شب‌هاي پرالتهاب اكنون دوباره بايد عادت كنند به شب‌هاي آرام زندگي معمول. نكته همين است: آن التهاب آيا به‌راستي در درون‌شان نيز فرو مي‌خوابد؟ مي‌توانند دوباره عادت كنند به شب‌هايي بي‌بهره از هياهو و رنگ و هيجان و شادي و اميد و نشاط؟ از پس امروز و فردا كه نتيجه انتخابات اعلام مي‌شود لابد بسياري تحليل خواهند كرد آثار و پيامدهاي سياسي و اقتصادي برنده شدن اين يكي نامزد و هزيمت آن نامزدهاي ديگر را. اما آيا به تأمل مداقه خواهد شد در بنمايه اجتماعي شوري كه شب‌هاي اين دو هفته را چنين پرهياهو كرد، نيازهاي واقعي نسل جواني كه انتخابات را به فرصتي براي ابراز جوانسالي تبديل كردند و وضعيت عجيب شهري كه مردمانش اينچنين جان مي‌دهند براي هياهوي شبانه و البته شب‌هايي به غايت ساكت، خاموش، تاريك و ملال‌آور دارد.

بعد: اين يك بحث كشاف، مطول پر تعقيد است كه معمولا هم چندان به نتيجه نمي‌رسد: اگر قائل به‌وجودلايه‌اي از نارضايتي عمومي در جامعه باشيم، نقطه كانوني بروز اين نارضايتي را به كدام يك از ساحات حيات آدمي مي‌توانيم نسبت بدهيم؟ سياست، اقتصاد، فرهنگ يا حوزه‌هاي ديگر؟ كدام مؤلفه در كدام يك از اين ساحات است كه بعضا جان شماري از مردمان را به لب رسانده است؟ هر كس به خيال خود مي‌تند در اين‌باره.اما كمتر شنيده‌ايم فحول مفسران اين موضوع به نقش اوقات فراغت هم اشاره كنند. شما بايد 8 ساعت كار كنيد تا ناني به كف آوريد و اين مي‌شود اقتصاد، 8 ساعت بايد به آسودگي بخوابيد، اين مي‌شود سياست و امنيت، 8 ساعت هم از 24 ساعت شبانه‌روز حق شماست براي فراغت و خوشباشي. نمي‌شود گفت براي آن 8 ساعت كار هيچ فرصتي نيست، نمي‌شود گفت امكاني نيست براي در آن هشت ساعت ديگر به آرامش خفتن، اما قطعا مي‌شود گفت كه براي 8 ساعت فراغت زيرساخت‌هاي اجتماعي فقط اندكي از هيچ بالاتر است. و وقتي امكان گذران سالم و مفرح اوقات فراغت نباشد، ملال و افسردگي و اضطراب و بدبيني و پرخاشگري و نااميدي و دلمردگي و تنش و... و البته نارضايتي عميق و فراگير عمومي اجتناب‌ناپذير است. هم بدين خاطر است كه گفته مي‌شود اكنون برنامه‌ريزي براي توسعه زيرساخت‌هاي فراغت، تفريح و خوشباشي در كشور نه صرفا يك موضوع اجتماعي، بلكه عميقا رويكردي سياسي است: راهي اجتناب‌ناپذير براي آنكه ديگ جوشان نارضايتي به مرحله انفجار نرسد. مردم بيش از آنكه گرسنه باشند، از اينكه اصلا در لحظات زندگي‌شان خوش نمي‌گذرانند دلمرده و عصباني هستند.

سرانجام: مي‌گويد بي‌ايمان يعني كسي كه وقتي جاده تيره و تار مي‌شود خداحافظي مي‌كند. بعد از خداحافظي با اين شب‌ها، آن جوانان پرشور شب‌هايشان را در كجا و چگونه خواهند گذراند؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 17:15  توسط ناصر کرمی  | 

باران مي‌باريد و پنجره باز نمي‌شد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 3:52  توسط ناصر کرمی  | 

ابتدا: مثل همه ديگر مردمان، ‌طبيعي است كه طرفداران محيط زيست هم در انتخابات از ظن خود يار نامزدها بشوند و هركس در اين باره بجويد از ميان حرف‌ها و ادعاهاي هر نامزد آنچه را كه احتمالاً مي‌تواند نسبت نزديك‌تري با موضوعاتي همچون توسعه پايدار و حفاظت محيط زيست داشته باشد.

در چند روز گذشته در محافل زيست‌محيطي در اين باره بحث و گفت‌وگو بسيار بوده است. جمع كوچك سبزهاي ايران ، به نسبت گروه فعالي هستند؛ اگرچه نه‌آنقدر پرشمار كه به يك اهرم فشار در سپهر سياست و اقتصاد ايران تبديل شوند. اين جمع البته در اين انتخابات هنوز نتوانسته به يك نگره واحد برسد. اگرچه پراكنده اين طرف و آن طرف حرف‌هايي درباره محيط زيست و توسعه پايدار از دو سه نفري از نامزدها ابراز شده، اما واقعيت اين است كه اين حرف‌ها غالباً به بندي اجتناب‌ناپذير در يك بيانيه رسمي بيشتر مشابهت دارند، تا دلمشغولي و برنامه‌اي جدي براي دستيابي به توسعه پايدار در كشوري كه آمارهاي قهقراي زيست‌محيطي آن بس ترسناك است: دوم در فرسايش خاك، ششم در جنگل‌زدايي، احتمالاً اول در نابودي تالاب‌ها، اول در بيابان‌زايي (از نظر تأثير مؤلفه انساني) و... اين اعداد كه گفته شد رتبه‌هاي جهاني ايران بود در اين فهرست‌هاي سياه.

بعد: يك رئيس‌جمهور در 3سطح مي‌تواند با موضوع محيط‌زيست برخورد كند: نخست (و دست‌كم) اينكه مديريتي قوي بر نهادهاي مسئول اين حوزه بگمارد. دوم (و البته اساسي‌تر) اينكه به دنبال توسعه طبيعت‌سوز نباشد. وزارتخانه‌هاي در اصطكاك با محيط زيست را كنترل كند و نگذارد طرح‌هاي عمراني و صنعتي و اقتصادي لطمات جبران‌ناپذير به طبيعت و منابع تجديدناشونده كشور وارد كند. و سوم (و قطعاً بسيار مهم‌تر) اين است كه رئيس‌جمهوري به توسعه پايدار به‌عنوان يك نظام جامع برنامه‌ريزي ملي اعتقاد داشته، فرايند توسعه را «طبيعت‌محور» كرده و در اين مسير نه امروز و فردا و اين دو سال و چهار سال بلكه همه لطمات توسعه ناپايدار در 50سال گذشته را ببيند و به سرنوشت كشور در 50سال آينده بينديشد. مي‌گويد آنكه به تو پاسخ «نه» مي‌دهد به همو اميد بورز. آيا در ايران مي‌توان دولتمردي پيدا كرد كه به محيط زيست از زاويه سطوح دوم و سوم از 3انگاره فوق‌الذكر نگاه كند؟ اگرچه اميد روشني براي اعتنا به سطح اول هم وجود ندارد، اما فعلاً همه اميد بسته‌اند به سكوتي كه هست و ظاهراً چاره‌اي جز اين هم نيست.

ديگر: وقتي هست كه در آن زهر نيز انگبين مي‌نمايد. يك حرف، يك نشانه كوچك كه دلگرممان كند خاك ايران همچنان بي‌دريغ روانه درياهاي دوردست نخواهد شد... مي‌گويند در عاشقي گاه احتياج به دروغ هم هست. يادآور شو كه هنوز در نظر تو زيبايم و دوستم داري... يادآور شو... بگو كه شايد بشود اين خاك را دودستي چسبيد و مانع فرسودنش شد، مي‌شود حصاري كشيد در برابر بيابان كه مي‌تازد و پيش مي‌آيد، مي‌شود اميدوار بود به ماندن كف‌دستي جنگل در روزهاي دوردست... چيزي بگو، وعده‌اي بده، هرچند كه راست نباشد.

سرانجام: گرجي‌ها مي‌گويند بهاي زن كمروي يك جهان و بهاي مرد كمروي يك تخم‌مرغ است. بهاي يك نامزد انتخابات كه حتي در ايام تبليغ و دلبري حوصله مخاطره براي گفتن وعده‌اي اندكي مخاطره‌آميز و مسئوليت‌زا را ندارد، چقدر است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 21:29  توسط ناصر کرمی  | 

ابتدا: براي بسياري هنوز باور اين نكته دشوار است كه حتي تا همين 100سال پيش شهرنشينان فقط حدود 15 درصد از كل جمعيت كشور ايران را تشكيل مي‌داده‌اند. شماري كه اكنون به افزون بر 65 درصد رسيده است و انتظار مي‌رود تا 20سال آينده به 80 درصد هم برسد. البته هنوز از نظر نسبت جمعيت شهرنشين به روستايي، ايران در شمار كشورهاي متوسط قرار دارد، اما از نظر شتاب شهرنشيني الگوي ايران مثال‌زدني است: در كمتر از 100سال ناگهان يك ملت كهنسال همه شيوه‌هاي معيشت و زيست قرون و اعصار خود را كنار گذاشت و تن داد به سرنوشتي كه اگرچه اجتناب‌ناپذير نبود، اما پذيرفته شد بي‌هيچ اجتنابي.

بعد: مخالفان توسعه شهرنشيني بسيارند. هارولد شوماخر مي‌گفت اساساً يك شهر نبايد بيشتر از 100هزار نفر جمعيت داشته باشد. جمعيتي بيش از اين، تنش‌هاي محيطي شهر را غيرقابل كنترل مي‌كند و باعث تقليل مفهوم شهر از «زيستبوم» به «سكونتگاه» مي‌شود. گاندي مي‌گفت فساد اخلاقي در شهرهاي بزرگ اجتناب‌ناپذير است و براي سلامت اخلاق جامعه دولت‌ها بايد مشوق توسعه روستاها باشند و مانع تداوم روند مهاجرت از روستاها و شهرهاي كوچك به شهرهاي بزرگ شوند. برخي گروه‌هاي افراطي طرفدار محيط زيست (همچون گروه گايا) به‌صورت گسترده طرفداران خود را تشويق به ترك شهر و سكونت در روستاها مي‌كنند. در منطقه آميش‌هاي آمريكا ده‌ها هزار مردم بومي با چنگ و دندان زندگي روستايي را حفظ كرده و نه‌فقط با شهرنشيني بلكه با مظاهر كاملاً پذيرفته شده زندگي مدرن، مثل برق، ماشين و... نيز مخالفند. طرفه اين است كه از نظر شاخص اميد به زندگي، آميش‌ها در حال حاضر خوشبخت‌ترين مردم آمريكا به‌شمار مي‌آيند! همچون برآوردي مشابه در ايران، كه عشاير شاهسون را از نظر طول عمر، احساس خوشبختي و نبود اضطراب در مرتبه‌اي بالاتر از حتي ساكنان محله‌هاي مرفه‌نشين تهران قرار داده است.

ديگر: اكنون ديگر گمان نمي‌رود كه شهرنشيني ملازمه ناگزير نوگرايي و تجدد است. در قلب جهان مدرن روز به روز مردم بيشتر مجاب به سكونت در حومه‌هاي دور از شهر مي‌شوند و برخلاف سابق اكنون قيمت مسكن در محله‌هاي مركزي بسياري از شهرهاي بزرگ اروپا حتي ارزان‌تر از محله‌هاي كم‌تراكم حومه شهر است. بازگشت به روستاها مهم‌ترين نمايه فرانوگرايي (پست‌مدرنيسم) در دانش برنامه‌ريزي محيطي انگاشته مي‌شود. با وجود اين همانقدر شتابان كه در يكصد سال گذشته رخ داده، در ايران روستاها متروك و شهرها متراكم‌تر مي‌شوند.

اين روندي بوده كه در همه يكصد سال گذشته بي‌وقفه تداوم داشته است: مهاجرت از كوچ به روستا، از روستا به شهر كوچك، از شهر كوچك به مركز استان و از مركز استان به تهران. (روايتي بدبينانه مي‌گويد و از تهران به لس‌آنجلس) و اينگونه شينبار بختياري و لارسنگسري‌ها و دشت مغان شاهسون‌ها و بهشت گمشده قشقايي‌ها رنگ و رو باخته و بي‌رمق رها مي‌شود و تير آهن و سيمان مي‌انبارد روي يكديگر در شهرهايي كه بزرگ‌تر و متراكم‌تر مي‌شوند و طرفه اينكه هيچكس هم چندان از زندگي در آنها راضي نيست.

سرانجام: بعد چه مي‌شود؟ مي‌گويد در همان آبي كه شنا مي‌كني غرق مي‌شوي. در طبيعت خاك از دست مي‌رود، جنگل از عرصه زمين زدوده مي‌شود، بيابان شتابناك پيشتر و پيشتر مي‌آيد و همگان تلنبار مي‌شوند در شهرهايي كه ... بماند كه چه شهرهايي هستند. هياهوي انتخابات درگرفته است. اما اصلاً انگار نه انگار كه قهقراي محيطي بزرگ‌ترين تهديد كشور، سرزمين و ملت ايران است و هيچ‌كجا حتي وعده‌اي كوچك از هيچ كانديدايي در اين باره شنيده نمي‌شود. اگر هم بگويند كسي را حوصله شنيدن آن نيست. بياباني يكسر تهي... و احجام غول پيكري از آهن و سيمان كه ريشه دوانده اند در طول جاده‌ها از شمال تا به جنوب... اين است چشم‌اندازي كه مي‌توان متصور بود براي اين خاك رنگ و رو باخته.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 17:8  توسط ناصر کرمی  |