به احتمال زياد بيانيه مشعشع جناب سرمربي ارزشي تيم ملي عليه يك مربي ارزشي ديگر و نوشته آقاي حسين پور خواننده ايرن را در اين باره خوانده ايد. حسين پور روزي چند بار ايرن را ميبيند و تقريبا براي همه مطالب هم نظر مينويسد. از جمله خوانندگان فهيم ماست كه هميشه توصيه مان ميكند به صداقت و انصاف و اخلاق. توصيه و اصرار او براي انعكاس بيانيه مايلي كهن به نظرم خيلي قابل توجه آمد. با مشورت با مهرداد و عباس قرار شد به اين توصيه عمل كنيم. حسين پور ميگويد بيانيه مايلي كهن نشان دهنده يك جور انحطاط است. آدمي با تحصيلات فوق ليسانس و سوابقي همچون تدريس در دانشگاه و بازي در تيم ملي و سرمربيگري تيم ملي و با چنان منصب پرطمطراق و جذابي در برابر عام الفاظي به كار ميبرد كه جز در دعواي كودكاني كه بد تربيت شده اند، ديده نمي شود. او اين موضوع را ربط ميدهد به وضعيت محيط زيست و ميگويد وقتي ذهنيت جامعه اينقدر بيمارگونه و آشفته و آلوده باشد طبيعي است كه در هر جاي طبيعت حتي در قله دماوند هم بتوان انبوه زباله ها را مشاهده كرد.او نتيجه ميگيرد كه زباله تا عمق كالبد ما نفوذ كرده، ذهن ما، جسم ما و طبيعت ما همه به شدت آلوده شده است. قطعا مايلي كهن نمايه قاطبه جامعه ما نيست و ميتوان در اين باره آقاي حسين پور را متصف كرد به بدبيني. شايد هم قدري تند رفته و زيادي احساساتي شده است. اما . . به هر حال دور و بر ما پر شده است از امثال مايلي كهن . . و انبوه زباله ها دامن گسترانده اند تا حتي قله دماوند.
ابتدا: از جمله عجايب شهر تهران يكي هم اين است كه زيباترين ساختمانهاي آن غالباً در تضاد با مقررات و ضوابط ساخت و ساز حاكم در شهر ساخته شدهاند. از جمله اين بناها ميتوان به موزه هنرهاي معاصر، فرهنگسراي نياوران، ساختمان سازمان حج و اوقاف، موزه فرش و... اشاره كرد. اين ساختمانها چه در زمان ساخت و چه هماكنون نظر ضوابط شهرداري ساختمانهاي غيرمجاز با معماري غلط و تخلفات مكرر ساخت و ساز تلقي ميشوند و قطعاً اگر اراده جدي و خطرپذيري طراحان و سازندگان بنا نبود، ساخته نميشدند. بله، واقعيت اين است كه اگر ميخواستند مقيد به ضوابط موجود ساخت و ساز باشند، هرگز موزه هنرهاي معاصر با آن معماري خيالانگيز، مدرن اما عميقاً ايراني، ساخته نميشد.
بعد: ساخت و ساز در شهر قاعدتاً ميتواند مقولهاي در ساحت هنر و معماري بهشمار آيد؛ ميتواند هم كه نه، حتماً بايد ابتدا از اين ساحت به آن نگريسته شود. تقليل ماجرا اين است كه موضوع احاله شود به حوزه برنامهريزي شهري. معماران واپس بنشينند و مديران شهر رأساً تصميم بگيرند در هركجاي شهر چه نوع ساختمانهايي با چه كيفياتي ساخته شود. اسفبار اما اين است كه نه حتي در ساحت برنامهريزي شهري، بلكه عملاً تصميمسازي براي ساخت و ساز صرفاً در حوزه خدمات شهري انجام شود. بله، خدمات شهري. اينجا يك ساختماني 7طبقه لازم دارد براي فلان كار. پس ساختماني ميسازند در 7طبقه براي آن كار. تأثير اين ساختمان در فضاي بيروني، تعامل آن با مؤلفههاي محيطي پيرامون، كيفيت آن بهعنوان يك محل سكونت يا اشتغال، برخورداري آن از ارزشهاي هنري و معماري جملگي اگر هم به بوته فراموشي سپرده نشوند، دستكم اين است كه فرع موضوع قلمداد شده و چندان مورد اعتنا قرار نميگيرند.
سرانجام: چرا اكنون ديگر ساختماني مثل موزه هنرهاي معاصر در تهران ساخته نميشود؟ چون ضوابط تدوين شده توسط مجريان خدمات شهري چنين اجازهاي را نميدهد يا اينكه چون ديگر طراحان يا سازندگاني كه ريسك عبور از چنين ضوابطي را بپذيرند وجود ندارد؟ كنه ماجرا تأسفبارتر است: مشكل اينجاست كه براي چنان ساختمانهايي هيچ مشتري و تقاضايي وجود ندارد. همه پذيرفتهاند كه وضعيت معمول و منطقي همين است كه دور و بر خود ميبينيم. با اين وضعيت كنار آمدهاند و بيهيچ توقع ديگري دوره ميكنند شب را و روز را.
لطيف عبادي در كامنتي مفصل اشاره كرده است كه بازيافت به عنوان زمينه اي براي سرمايه گذاري اقتصادي امروزه روندي شتابناكتر از آنچه دارد كه من گفته ام. نوشته او را در پايين ميخوانيد:
ادامه مطلب
ابتدا: «طلاي كثيف» را ميتوان ازجمله مفاهيمي بهشمار آورد كه از آن بهعنوان «خرافه مدرن» ياد ميشود. واقعيت اين است كه اغلب آنچه درباره ارزش اقتصادي زبالههاي قابل بازيافت گفته ميشود اغراقهايي است خوشباورانه و فاقد محمل فني. بهعنوان يك فعاليت اقتصادي، احتمالا بازيافت زباله ميتواند ازجمله كمجاذبهترين حوزههاي سرمايهگذاري باشد. سود حاصله بهنسبت هزينههاي انجام شده چندان قابل توجه نيست، مضاف بر آنكه مشتريان نيز براي استفاده از كالاهاي توليد شده با صد جور اما و اگر روبهرو هستند. از سوي ديگر تجربه نشان داده آنچه بهعنوان «اقتصاد زباله» از آن ياد ميشود بسيار متكي به يارانههايي است كه از سوي شهرداريها پرداخت ميشود، در غيراينصورت هيچ سرمايهگذاري حاضر نميشود به اين حوزه روبياورد.
بعد: آنچه گفته شد البته نافي اهميت بازيافت نيست. بشر بهناچار روزانه انبوهي زباله توليد ميكند (اين حجم در تهران اكنون افزون بر 7 هزار تن در سال رسيده است) و بازيافت زبالهها گذشته از آنكه از انباشت پسماند در عرصههاي وسيعي از طبيعت جلوگيري ميكند، از طريق بازگرداندن بخشي از مواد به چرخه مصرف، از فشار بر منابع زمين نيز ميكاهد. اما مجموعه فعاليتهاي مرتبط را «استخراج طلا از زباله» دانستن از آن جمله مبالغههايي است كه ممكن است بهجاي بيشتر باوراندن ماجرا، اصل موضوع را هم با ترديد روبهرو كند. نكته اين است كه در همه ساليان گذشته عمده تلاشهاي فرهنگي و رسانهاي نهادهاي مرتبط نه در راستاي كاهش توليد زباله و بلكه در جهت جلب علاقه مردم به مقولاتي مثل تفكيك زباله، بازيافت از مبدأ و... بوده است. بعضا درباره ميزان زبالههاي بازيافتي نيز آمارهايي ارائه ميشود كه مطلقا واقعيت ندارد.
سرانجام: شنيدهايم كه روباه هوشمندي در پاسخ به اين سؤال كه با چند روش ميتواند از برابر يك شير فرار كند، گفته بود: راهها از صدتا هم افزونتر است، اما كماكان از همه مؤثرتر و بهتر اين است كه نه من شير را ببينم و نه شير من را. در موضوع زباله نيز قطعا مناسبترين و بهترين چاره كاهش توليد زباله است و بس. هماكنون بهطور متوسط هر ايراني روزانه يك كيلو زباله توليد ميكند. (منظور فقط زبالههاي خانگي است، سرانه زبالههاي صنعتي و شيميايي و نفتي و... در اين برآورد محاسبه نشده است.) هنر اين است كه مردم را مجاب كنيم اين مقدار را كاهش دهند. اگر صد گرم، فقط 100 گرم از زبالههاي توليدي هر ايراني كاسته شود ميتوان تصور كرد كه 10 درصد مصرف كمتر، 10 درصد فشار كمتر به منابع طبيعي و ملي چه آثار گستردهاي بر اقتصاد كشور داشته و البته 10درصد انتشار كمتر زباله در محيطزيست تا چه حد ميتواند از اين فرايند تأسفبار تبديل طبيعت ايران به انباشتگاه زباله بكاهد. در سالي كه بهعنوان سال «اصلاح الگوي مصرف» ناميده شده، اين خود ميتواند يك هدف كمي قابل دسترس و قابل سنجش در همين زمينه باشد. بهجاي همه حرفهايي كه در جهت تقليل موضوع به مواردي همچون خاموش كردن لامپ اضافي و... عنوان ميشود.

آنگاه كه روزي از روزها كشته شوم
قاتل در جيبم بليت هاي براي مسافرت خواهد يافت
يكي براي سفر به صلح
يكي براي سفر به مزرعه ها و بيابان ها
يكي براي سفر به ژرفاهاي دل آدمي . . .
(قاتل عزيرم!
بليت ها را دور نينداز
سفر كن! خواهش مي كنم!)
سه زن بلندقامت بختياري رو به يك افق بي انتها ره ميسپارند. عكس را عباس جعفري گرفته و كار گرافيكي آن را فاتح اورست، فرخنده صادق انجام داده است. اين همه رنگ در اين دشت کم برگ و بار. . اين روح زيباي ايران است: مردمي كه در سخت ترين شرايط نيز ميل به شادكامي و خوشباشي دارند.


حداکثر تا حالا گذشته باشد، یک دقیقه. باز هم همان طور نشسته ای و به خال روی بازویت خیره شده ای. این هزارونهصدونجاهمین بار است که امروز به آن نگاه می کنی. خوبی اش این است که همین طور هم می توانی خاطراتت را مرور کنی و لازم نیست مثل آن اوایل چشم هایت را ببندی. یک روز دوردست، خاله ات تو را بغل کرده و دارد تالاب را به تو نشان میدهد. در این روزها چندمین بار است که این خاطره را به یاد می آوری؟ حساب میکنی. دقیقا چهارصدوپنجاه و نه هزارو هفتصدو چهل و یک بار. داری به مدرسه میروی. کنار جوی آب مینشینی و متوجه میشوی که تپه ها، ردیف درختان بید و حتی جاده ای که کشیده میشود تا انتهای دشت، همه منعکس شده اند توی چشم های قورباغه زشتی که بی هیچ ترسی دارد به تو نگاه میکند. چندمین بار است که تپه ها و ردیف درختان بید را به خاطر می اوری؟ با حداکثر یکی دو تا اختلاف، شاید هفتادوپنج هزاروسیصدوبیست و دو بار. هیچ وقت فکر میکردی طرز نگاه آن قورباغه در آن روز دور دور دور حالا اینقدر به دردت بخورد؟ ایستاده ای کنار جاده، ظهر یک روز داغ تابستان. انبوهی موتورسیکلت های مجهز به چراغ های گردان می گذرند. بعد، ماشین های زره پوش، وسطشان یک ماشین خیلی دراز مشکی با پرده های سورمه ای. پشت سر هم به همان ترتیب ماشین های زره پوش و موتورسیکلت های مجهز به چراغ های گردان. از آن موقع تا حالا چند بار فکر کرده ای به این که چه کسی پشت آن پرده های سورمه ای نشسته بود؟ همه این سالها دوازده بار، این چند روز دو میلیون و سیصدوهفتادوپنج هزارو دویست و هفتادوهشت بار. انعکاس نور خورشید در تالاب زیباست.همین طور انعکاس تپه ها و درختان بید در چشمان قورباغه و شکوه ترسناک ماشینی که پرده های سورمه ای داشت. یک دقیقه دیگر هم گذشت. و به این خاطر تشکر میکنی از خاله ات که در آن روز دوردست تو را به تماشای تالاب برد، قورباغه ای که چشم هایش تپه ها و بیدها را منعکس می کردند و حتی سرنشین ناشناس ماشینی که پرده های سورمه ای داشت.
ساعت هشت و نيم ، يعني درست گرماگرم نيمه دوم بازي ديروز ايران و عربستان کنار پنجره ايستاده بودم روبه چشم انداز شمال تهران. مقابلم برج هاي اسکان قرار داشت با حداقل صد چراغ روشن . از ساعت هشت و بيست وپنج دقيقه خيره ماندم به اين دو برج حالا تقريباً قديمي تهران . يک لامپ ، اگر فقط يک لامپ هم خاموش مي شد راضي بودم . از قبل مي دانستم براي " ساعت زمين " در ايران تبليغي نشده ، با وجود همگوني اين حرکت با شعار " اصلاح الگوي مصرف " تلويزيون حتي اخبار آن را هم چندان پوشش نداد، مردم هنوز در تب و تاب عيد و تعطيلات آن هستند ، هيجان بازي فوتبال مشاعر خيلي ها را اگر نه مختل ، اما دست کم اينکه معطل کرده و چند دليل ديگر. با اين وجود به شدت آرزو داشتم يک چراغ ، دست کم فقط يک چراغ از بيش از صد چراغ روشن برج هاي اسکان در ساعت هشت و نيم خاموش بشود، که نشد . از ساختمان هاي ديگري که در چشم انداز برابرم بود هم چراغي خاموش نشد . چندان توقع نداشتم حجم پر شماري از يک ميليارد نفري که ديشب با يک ساعت خاموش کردن چراغ هاي خود در حرکت جهاني " ساعت زمين " مشارکت کردند ايراني باشند ،اما گمان مي کردم اگر هستند چند هزار نفري که به طورجدي دلمشغول محيط زيستند ، لابد يکي دونفر آنها بايد ساکن برج هاي اسکان باشند . احتمالاً ساکنان اين برج در شمار طبقه متمولتر و تحصيلکرده تر مردم ايران قرار دارند و قاعدتاً بيشتر دسترسي به رسانه هاي بين المللي دارند و اگر تصور کنيم فقط يک درصد از مردم ايران خبر حرکت " ساعت زمين " را شنيده اند ، تعدادي از ساکنان اين برج ها بايد در شمار همان يک درصد باشند ، اگر نه همه ، دست کم تعدادي . اما حتي از همان تعداد هم حتي يک نفر چراغها را خاموش نکرد . ايرانيان ديشب در شمار آن يک ميليارد آدمي که مسئولانه ساعتي چراغ هاي خود را خاموش کردند ، نبودند. گل هايي که پشت سرهم ايران خورد به يادم آورد که ساعت خيلي از هشت و سي دقيقه گذشته و ديگر نبايداميدوار باشم . به مقابل تلويزيون برگشتم و خيره ماندم در حلقه شادي بازيکنان عربستان . تلويزيون را خاموش کردم . برگشتم کنار پنجره . لابد بعدها هميشه هروقت که از کنار برج هاي اسکان بگذرم روز " حرکت زمين " را به خاطر خواهم آورد.
اين روز روز ما نبود . همچون همه روزهاي ديگري که روز ما نبوده و روزهايي که خواهند آمد بي آنکه روز ما باشند .آغاز حرکت ساعت زمين از سيدني بوده ، بعد پابه پاي قاچ هاي نصف النهار زمين ، به سمت غرب حرکت کرده و به اروپا رسيده است . در سيدني ، درلحظه آغاز حرکت ، شهر به يکباره خاموش شده ، لابد در اغلب شهرهاي اروپايي هم در " ساعت زمين " وضعيت همين گونه خواهد بود . براي يک ميليارد آدم ديروز " روز زمين " بود، روز آنهايي بود که دلمشغول حيات و زمين و طبيعت و زندگي هستند .اما ما در شمار آن يک ميليارد نفر نبوده ايم . ديروز روز ما نبود . هيچ جا چراغي خاموش نشد .
اين كامنت عبداللطيف عبادي در باره مطلب "خوزستان فقط يك آتشفشان كم دارد" واقعا خواندني است. البته برخي آمارهاي ارائه شده احتمالا احتياج به تصحيح دارد. توصيه ميكنم اول خود مطلب اصلي را بخوانيد بعد كامنت عبادي را. اين مطلب واقعا يك جور مانيفست است در توصيف چشم انداز ايران:
در آفریقای جنوبی سفیدپوستها معتقدند که گورخز حیوان سفیدی است که خطوطی سیاه دارد. اما سیاه پوستان معتقدند که گورخر حیوانیست سیاه که خطوطی سفید دارد . اختلاف در این زمینه همچنان ادامه دارد.
از نظر کارشناسان علم جغرافیای طبیعی جهان با کمبود غذا روبروست . اما از نظر کارشناسان جغرافیای انسانی جهان با مازاد جمعیت روبروست . من شخصا با نظر دوم موافقم .ایران کشوری است با یک میلیون و ششصد هزار کیلومتر وسعت. اما کمتر از یکصد هزار کیلومتر آن برای سکونت انسان مساعد است . و تنها کمتر از هشتاد هزارکیلومتر آن مناسب کشت و زرع هست . در مجموع خاک و هوای غالب نقاط آن مناسب کشاورزی نیست و صرفا در کوهپایه های زاگرس و البرز می شود باغداری کرد. طبق روال قانون طبیعت، جمعیت ایران باید کمتر از ده میلیون نفر باشد ولی با پمپاژ پول نفت این تعداد به بیش از هفتاد میلیون نفر رسید . به عبارتی ما بیش از شصت میلیون نفر جمعیت مازاد داریم . میزان تولید ناخالص ملی ما - منهای درآمد نفت - چیزی معادل کشور اتیوپی هست . میزان خاک قابل کشاورزی ما هم - منهای شمال خوزستان - معادل زمینهای قابل زرع اتیوپی هست . جالب اینجاست که جمعیت ایران هم معادل جمعیت اتیوپی است . و جالبتر اینکه میانگین بارندگی در ایران و اتیوپی هم تقریبا معادل هم هستند . در نتیجه مردم ایران باید حال و روزی شبیه به مردم اتیوپی داشته باشند . اما عاملی که از وقوع این فاجعه جلوگیری کرده است چهار صد و هشتاد حلقه چاه نفت و دویست و بیست حلقه چاه گازی هستند که در خوزستان و نیز فلات قارهء خلیج فارس واقع شده اند و با پولی که ناشی از فروش نفت خام آنها بدست می آید از بروز قحطی های پی در پی قاجاری و فلاکت مردم ایران جلوگیری شده است .انگلیسی ها در قرون 17 تا 20 جمعیت مازاد خود را به آمریکا ، کانادا ،استرالیا و جتوب آمریکا صادر کردند و از انفجار جمعیت جلوگیری نمودند . ما را که حتی به اتیوپی هم راه نمی دهند. پس فعلا باید دعا کنیم چاههای نفت و گاز خوزستان به آخر نرسند. تا این درآمد یامفت را داریم حای هیچگونه نگرانی نسبت به خشکسالی و غبارهای عربی نیست . نفت را می دهیم و به جایش هندوانه چینی و تخمهء بودادهء آفتابگردان قبرسی وارد می کنیم .

معمولا عيدها را به جنوب مي روم. پارسال مشاهده اثرات خشكسالي حقيقتا وحشت زده ام كرده بود. نيمي از اقارب من پس زمينه زراعت و كوچ دارند و به همين خاطر دلمشغول اوضاع آسمان بودن عادتي است كه از كودكي با خود دارم. مشاهدات پارسال حاصلش يادداشتي است كه د رزير ميخوانيد. نكته اين است كه امسال اوضاع اسفناكتر از قبل شده. باران كمتر باريده و به مصائب قبلي هجوم دائم غبارهاي مرگزاي عربي هم اضافه شده است. فقط همين مانده كه از يك جايي در خوزستان ناگهان يك آتشفشان هم فواره بزند و گدازه هايش را روانه اطراف كند. نگرانيهاي اين يادداشت را ضرب در 3 كنيد تا وضعيت جنوب را دريابيد:
ادامه مطلب
مهندس جورابچيان مدير پروژه حفاظت از يوز آسيايي در گلايه اي دوستانه از انتشار رو نوشتهاي پاسخ ايشان به دكتر كهرم انتقاد كرده است. وي با اشاره به دستاوردهاي پروژه يوز منتقدان را به گفتگوي حضوري در يك نشست علمي دعوت كرده است. برخورد ملايم ايشان با موضوع و اينكه همگان را دعوت به گفتگو در اين باره كرده جاي تقدير دارد. قطعا در اولين فرصت چنين نشستي را برگزار خواهيم كرد. به هر حال مهندس جورابچيان بايد به دلمشغولان محيط زيست براي نگراني در باره سرنوشت يوز ايران حق بدهند و اين نكته را هم مورد نظر داشته باشند كه نگراني در باره سرنوشت يوز لزوما به معناي خصومت با دست اندركاران طرح حفاظت از اين گونه نيست و اتفاقا انتشار اين نگرانيها ميتواند زمينه عمومي براي حمايت از مجريان اين طرح را گسترش دهد. متن گلايه مهندس جورابچيان را در زير مي خوانيد:
جناب آقاي كرمي، بنده نیز طبق نظر شما پاسخ مصاحبه آقای کهرم را برای روزنامه همشهری ارسال داشتم ونه رونوشتهای آن را چرا که رونوشتها خصوصی بود وبرای رسیدگی مسئولین ذیربط به گفتارغیر عادلانه و نادرست ایشان در مصاحبه, ولی شما رونوشتها را نیز عمومی فرمودید!واینجا به دلیل حفظ آبروی افراد جای گفتن همه چیز نیست اما پیشنهاد حقیر به شما که حامی حیات وحش و از زحمتکشان حفاظت محیط زیست هستید اینست که نشستی را با حضور خود,آقای کهرم,بنده وهر کس ذیربط دیگری را که صلاح بدانید تشکیل داده و در باره یوز و مفاد مصاحبه ایشان به بحث وگفتگو پرداخته و نتایج آنرا جهت روشن نمودن اذهان علاقمندان و کمک به حفاظت بهتر یوز خود حضرتعالی و بنحوی عادلانه در رسانه ها منعکس فرمائید. آیا این اقدام بهتر از اشک تمساح ریختن برای یوز نیست؟ بقول فرمایش "سلول" یوز ها نه مرا میشناسند ونه کهرم راولی ما آنها را میشناسیم وازمرده وزنده آنها عکس و فیلم میگیریم, ولی تا کی؟ خدا میداند. جناب آقای کرمی حقیقتا"از شما انتظار نداشتم تنها به قاضی برویدو بدون تعمق به مفهوم واثرات نا مطلوب مصاحبه ایشان بر روح و روان زحمتکشان حفاظت این حیوان بی نظیر کشوربر علیه بنده حقیر که خود وهمسرم بیش از 67 سال از عمر خویش رابر خلاف دیگران در داخل گودو در راه حفاظت از حیات وحش ومحیط زستمان گذرانده ایم حکم صادر کنید!آنهم در شرایطی که آقای اورس برایتینموزر رئیس گروه گربه سانان اتحادیه بین المللی حفاظت طبیعت پس از پایان ارزیابی عملگرد پروژه حفاظت از یوز پلنگ آسیائی در مصاحبه مطبوعاتی خود که همین یکی دو ماه گذشته انجام شد فرمودند: با تلاشهای انجام شده تا کنون با خوشحالی باید بگویم تا بیست سال آینده ایران یوز دارد و میتواند در باره آن صحبت کند! آیا آقای کهرم برای کسب اطلاعات صحیح نمیتوانستند قبل از مصاحبه, تلفنی با اینجانب که آشنائی بیش از 35 ساله داشتندمذاکره و سپس مصاحبه فرمایند؟ منتظر دعوت جنابعالی برای جلسه خواهم بود.
