تبليغاتX
ناصر کرمی

ناصر کرمی

روزنوشتهایی مابین ادبیات , توسعه و طبیعت

بیست سال است که دارم دنبال متن کامل یک شعر میگردم که یک بیت ان این است: "تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد . . حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد". بیست سال است که هر روز بارها این شعر را با خودم زمزمه میکنم ، در هر مناسبتی، با ربط و بی ربط. ان را به طور اتفاقی شنیده بودم بی انکه بدانم شاعرش کیست. احتمالا باید شاعر گمنامی باشد. شعرش هم احتمالا فقط دو بیت است که مصراع دوم بیت اول (که ان را فراموش کرده ام) ختم میشود به اینکه " . . . مرا هم ببرد" اما مصراع اول را اصلا نمیتوانم به یاد بیاورم. هر کدام از دوستان که بتواند مصراع اول را بگوید کمک بزرگی به من کرده است که هرگز فراموشش نخواهم کرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 20:18  توسط ناصر کرمی  | 

گفته است میخواهند از این به بعد سمن (مخفف سازمانهای مردمنهاد) را جایگزین تشکلهای غیر دولتی کنند. انکه این را گفته مشاور رئیس جمهوری و رئیس سازمان ملی جوانان است. اطلاع رسانی شفافش در باره قصد دولت برای تعطیل کردن تشکلهای غیر دولتی البته جای تقدیر دارد. اما این سمنها که قرار است با ابلاغیه دولت راه بیفتند هم برای خودشان لعبتی هستند. خوب سازمانهایی "مردمنهاد" خواهند بود، خوب!!
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 20:8  توسط ناصر کرمی  | 

مینی بوس کمی قبل از چهار راه توقف کرد و قهرمان پیاده شد. ساکش را روی دوشش گذاشت، عینک آفتابی اش را به چشم زد و یک دور کامل امتداد جاده ها را که به افق میرسیدند نگاه کرد. هیچ اتومبیلی به چشم نمی خورد. کنار چهار راه جز او آدم دیگری هم نبود. به مینی بوس نگاه کرد که راننده اش داشت آن را زیر سایبان حصیری قهوه خانه کوچک کنار چهار راه پارک می کرد. ساکش را روی سرش گذاشت تا آفتاب اذیتش نکند و قدم زنان جلو آمد و وسط چهار راه ایستاد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 23:43  توسط ناصر کرمی  | 

از پنجشنبه امده ام به تایلند. تا جمعه اینجا هستم. دلیل به روز نشدن وبلاگم در چند روز گذشته همین بوده است. از دوستانی که پیگیر بوده اند متشکرم . چندتایی مطلب نوشته ام در باره تایلند که به تدریج هم در اینجا میگذارمشان هم بعضیها را در روزنامه چاپ خواهم کرد.  پیشنهاد گرگ خاکستری و شهریار عیوض زاده (کامنت مطلب پایین) خیلی عالی است. شنبه در تهران نظر مفصلم را در این باره مینویسم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 23:38  توسط ناصر کرمی  | 

دست های لرزان پیرمرد به دنبال دستگیره پنجره می گردند و سرانجام آن را پیدا می کنند. پنجره را باز می کند. به هره آن چنگ می زند و خودش را بالا می کشد. سرش را خم می کند داخل کوچه. "عابری نیست. اگرهم باشد، لابد نمی توانم صدایش را بشنوم" سرش را به سمت آسمان می گیرد. "مهتاب نیست. اگر هم باشد، لابد نمی توانم ببینمش."

خودش را رها می کند روی تشک. دستش را روی قلبش می گذارد که دارد تند تند می زند. "بالاخره دارم می آیم رعنا ... دارم می آیم" صورت زنی مثل قرص مهتاب جلوی چشمش جان می گیرد و صدای خنده های ریز و پیوسته او گوشش را پر می کند.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:15  توسط ناصر کرمی  | 

در عصر میان مایگی حتی وطن پرستی هم میتواند نه تنها میان مایه بلکه تقلبی باشد. میتواند که همه ارمانهای بزرگ میهنی خلاصه بشود در اینکه هر جا کسی گفت خلیج العربی دخلش را در بیاریم. حساسیت افراطی در این باره همانقدر بی پایه است که خریت عبدالناصر و صدام که این موضوع را علم کردند. خلیج فارس برای ما و برای همه متون معتبر جغرافیایی خلیج فارس است. ساکنان ساحل جنوبی این پهناب البته حق دارند هر چیزی را همان طور که دوست دارند بنامند. میتوانند همانطور که دوست دارند به خلیج فارس بگویند خلیج العربی، به زنشان هم فی المثل بگویند اسطوخودوس. جالب است که  معرکه گردان اصلی این دعوا کشوری است که اتفاقا به خاک ما هم نظر دارد و در حالی که همین کشور در همین سالها تبدیل به بزرگترین شریک تجاری ایران شده کسی کاری به کار این کشور ندارد یا کسی به این کار ندارد که معادل حجم سه جزیره ایرانی مورد ادعای ان کشور، هر سال از خاک کشور فرسایش یافته و به خلیج فارس میریزد. خاکی که بی ان نسل اینده ما گرسنه خواهد ماند. اما انگار مهم فقط و فقط این است که خلیج فارس را به واژه دیگری ننامند. من تصور میکنم اشکال نداشت حتی اگر خلیج فارس را خلیج اسطوخودوس مینامیدند، به شرط اینکه دختران ما را در ان سوی ان همه ساله به حراج نمیگذاشتند. به شرط انکه شرف ما پر فروشترین کالای قوادهای دوبی نبود.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:5  توسط ناصر کرمی  | 

این موضوع قابل اثبات است که این امکان وجود داشته سد سیوند حدود ۳۰ کیلومتر دورتر از منطقه کنونی احداث شود. در این صورت هم مخاطره پاسارگاد کاهش می یافت هم اتفاقا بهره اب سد نصیب اراضی مستعدتری میشد. تفصیل این موضوع را به زودی در مقاله مفصلی مینویسم. به هر رو تردیدی نیست که پروژه سد سیوند حاصل یک مکان یابی غلط است. در این باره تاکید من نه فقط خطر سد برای پاسارگاد و بلکه اتفاقا موضوع مهمترین کاربری این سد یعنی امکان بهره گیری از ذخیره اب ان برای کشاورزی است. سد سیوند تنها تجربه ما از این دست پروژه های فاقد ارزیابی منطقی و علمی نیست. فراموش نکنیم که سالها پیش در این کشور رئیس جمهوری صبح در ابتدای دره ای در زاگرس کلنگ احداث یک سد را به زمین زد و ظهر در انتهای همان دره کلنگ احداث یک جاده را !! در حالی که قابل پیش بینی بود که با ابگیری سد ان جاده هم به زیر اب میرفت! من معتقدم بیش از انکه متعرض مدیران وزارت نیرو بشویم باید به دنبال شناسایی و معرفی مهندسان مشاوری باشیم که مکان یابی سد و ارزیابی فنی ان را انجام داده اند. اصلا فکر نمیکنم جرم انها کمتر از جرم جوانی باشد که به خاطر متلک گفتن به یک دختر با کله تراشیده به صورت وارونه سوار بر الاغ در محل گردانده میشود. قابل تعقیب است که اگر غلط بودن مکان یابی سد سیوند اثبات شود همه کارشناسان و مشاوران مرتبط به اتفاق روسای دانشگاه هایی که به انها مدرک داده اند سوار بر الاغ در دانشگاه گردانده شوند. اصلا هم نباید مقهور این ادعا شد که مکان یابی اولیه سد ۴۰ سال پیش توسط یک امریکایی انجام شده است. در ان زمان برای استان فارس حتی پوشش عکس هوایی وجود نداشته که امروزه در مطالعات محیطی یک ابزار بسیار ابتدایی محسوب میشود و قاعدتا با بهره گیری از عکسهای ماهواره ای و مطالعات مکمل میبایست قبل از اغاز احداث سد در دهه هفتاد، مکان یابی سد باز نگری میشد. مدعی العموم (کیست؟کجاست؟چگونه قابل دستیابی است؟) نباید اجازه فروخفتن به پرونده سیوند را بدهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:15  توسط ناصر کرمی  | 

یکی از دوستان میگفت در لندن انجمنی هست از ادمهای طرفدار گرد  نبودن زمین. یعنی ادمهایی که هنوز قانع نشده اند زمین گرد است. انها پاتوقی دارند و هر هفته دور هم جمع میشوند و در این باره بحث میکنند. اما جالب است که طرفداران محیط زیست در ایران پاتوق ندارند. اگر چنبن پاتوقی وجود داشته باشد قابل تصور است که در ان بتوان چه انرژیهای پراکنده ای را منسجم و هم راستا کرد.  ساعت خاصی در کافه تیتر یا موزه داراباد یا هر جای دیگری میتواند محل این پاتوق باشد. کار محمد درویش است که موضوع را اجرایی کند. بخصوص که الان درگیر وبلاگش هم نیست! مژگان و کورش و عباس محمدی و بقیه هم کمک کنند در این باره همفکری کنیم. به خدا موضوع مهم و اثرگذاری است. ان را دست کم نگیریم.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 20:34  توسط ناصر کرمی  | 

روزه سکوت محمد درویش نشانه یک جور افسردگی مزمن طرفداران محیط زیست و میراث فرهنگی ایران میتواند تلقی شود. واقعیت این است که همه تلاشهای ما بی ثمر است و نتوانسته ایم حتی تاثیر کوچکی روی رفتار دولت با میراث طبیعی و فرهنگی داشته باشیم. شاید فعالیت ما ناکافی و خام بوده، شاید انقدر که وانمود میکرده ایم در پیگیری ایده هایمان جدی نبوده ایم. شاید هم . . . . . . بگذریم. به هر رو ، محمد درویش را درک می کنم اما با سکوتش موافق نیستم. باید امیدوار باشیم و ادامه بدهیم.
+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:32  توسط ناصر کرمی  | 

در تمام اروپا احزاب سبز متحد دائمی احزاب چپ و سوسیالیست هستند. به این خاطر که اساسا سبزها مخالف اقتصاد بازار بوده، خواهان کنترل جهانی سازی هستند و معتقدند اولویت دولت باید پر کردن شکاف بین فقر و غنا باشد. واقعیت این است که تخریب محیط زیست عمدتا توسط تهیدستان و الودگی ان توسط اغنیا صورت میگیرد. شرح ان موضوع مفصلی است که در این مختصر نمی گنجد. اما به هر رو سبزها حتی همسنگ کمونیستهای ارتدکس خواهان جامعه ای برابر هستند و می گویند دولتی که نمیتواند در اقتصاد دخالت کند به درد لای جرز میخورد. اگر چه سوسیالیسم سبز بسیار تعدیل یافته تر از نگره های چپ کلاسیک است و برخی اقتضائات مالکیت خصوصی و اقتصاد ازاد را میپذیرد.

خلاصه اینکه، برابری از جمله پیش شزطهای پایداری است و هر سبز لزوما یک چپ هم هست.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:24  توسط ناصر کرمی  | 

 

پرستار جوان دست از سر قهرمان برنمی دارد:

-     می خواسته ای بگویی:" این بهار از آن بهارهای بی بنفشه نیست، آمدنش یک جور بشارت است برای آدم ها و ابرها، سنگ ها و بابونه ها" اما این چه ربطی دارد به این که حالا نخاعت قطع شده و افتاده ای این جا؟

 قهرمان چشم هایش را روی تابلوی بزرگ حروف می گرداند. پرستار باید با تعقیب نگاه او حرفش را بفهمد: "سیزده بدر" ، "درخت" ،  "همهمه مردمی که شاد نیستند و باید امیدوار شان کرد"

چشم های قهرمان خسته می شوند و چند لحظه یی از حرکت باز می مانند. پرستار عجولانه می گوید:

-          دیگر چه؟ این ها چه ربطی دارد به این که تو اینجا دراز کشیده یی؟

 دوباره چشم های قهرمان از این حرف به آن حرف می رود. پرستار به تأنی حرف او را می فهمد:

-          "برای مبشر بزرگی بودن، باید روی شاخه محکم تری ایستاد"

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:8  توسط ناصر کرمی  |