تبليغاتX
ناصر کرمی

ناصر کرمی

روزنوشتهایی مابین ادبیات , توسعه و طبیعت

ابتدا: مي‌گويد همه مردم از آن جهت عدالت را دوست دارند كه مي‌ترسند روزي به آنها ظلم شود. اين گزاره به‌ظاهر منطقي، درست در مقابل اين انگاشت واقع است كه عدالت في‌نفسه ارزش و اصالت ذاتي دارد و بود و نبود آن نبايد منوط به مابا‌زاهاي غيرماهوي باشد. هم بدين‌خاطر است كه همو مي‌گويد بهتر است هزاران گناهكار رها باشند تا اينكه بي‌گناهي (از سر ترس به‌خاطر احتمال آسيب‌رساني به ديگران) زنداني شود.

ديگري مي‌گويد كه زندان بايد آخرين راه‌حل باشد، اما عمدتا اينگونه عمل نمي‌شود، چون تقليل مفهوم عدالت از يك ارزش ذاتي انساني به يك رويكرد خدماتي و رويه اداري موجب مي‌شود درنهايت زندان در دسترس‌ترين راه براي اجتناب از آن ترس لزوما نه‌چندان انساني باشد. از اين‌روست كه سايه‌انداز رديف ميله‌ها روي سطوح سيماني اكنون عمدتا نه نماد قوه قاهره بشر براي برخورداري از عدالت، بلكه غالبا تماشاخانه‌اي از لايه‌هاي برهم نهاده اصطكاك مابين سطوح متفاوت اجتماع است.

بعد: بازداشتگاه سابق كميته مشترك و زندان پيشين قصر اكنون ازجمله ديدني‌ترين جاذبه‌هاي تهران محسوب مي‌شوند. بالاخره، تهران در 200 سال اخير جبران همه بي‌پسلگي‌اش را كرده است. هرچه در گذشته گمنام بوده، در اين دو سده با به دوش كشيدن بار عمده‌ترين تحولات سياسي اين سرزمين براي خود اعتبار تاريخي دست و پا كرده است. هجوم انبوه بازديدكنندگان از موزه عبرت، برمي‌تابد كه بشر تمايل ذاتي دارد به حفظ خاطره‌هايش؛ ولو خاطره‌هاي خلف و سلف بازداشتگاه كميته مشترك. طاعت از دست نيايد گنهي بايد كرد. به هر رو زندان هم بخشي از هويت شهر است. نمي‌شود گفت كه فرق سنت‌پترزبورگ با بغداد فقط در تفاوت موزه آرميتاژ با مابازاي عراقي‌اش خلاصه مي‌شود. قاعدتا زندان سنت‌پترزبورگ بي‌تناسب با آرميتاژ نيست، همچنان كه دخمه‌اي كه صدام در واپسين روزهاي عمرش خود را در آن زنداني كرده بود، بي‌تناسب نبود با چند دهه زندگي عسرت‌بار مردم عراق. محال است كه شهري زندان نداشته باشد، زيرا محال است كه پيش از آن صبح ازلي، بشر همه تمايلات نفساني‌اش را به كنار نهاده باشد يا حتي اينكه شرايط گروهي را وادار به نقض حقوق عمومي براي منافع شخصي نكند. با اين همه، چنان‌كه لازم است شهر ترافيك انساني‌تر، خدمات شهري انساني‌تر، توزيع درآمد انساني‌تر، تأمين اجتماعي انساني‌تر و... داشته باشد، مي‌تواند و بايد كه بازداشتگاه‌هايي انساني‌تر هم داشته باشد.

سرانجام: مي‌گويد و من آن روز را انتظار مي‌كشم؛ حتي روزي كه ديگر نباشم. فقط دستيابي به ترافيك انساني‌تر را نمي‌گويد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:52  توسط ناصر کرمی  | 

بعد از چهار نوبت اصلاح، كه گرفتن جواب هر نوبتش چند ماه به طول انجاميده، كتاب "بي‌نهايت" هنوز مجوز چاپ ندارد. مي گويند به جاي وزير فعلي ارشاد قرار است رسايي نامي بيايد كه صفارهرندي در مقابل او يك ژان ژاك روسو است! به جز بي نهايت سه كتاب ديگر من هم مجوز چاپ ندارند، تلخاك و سفر به آبي ژرف هم چند سال بعد از چاپ اول با وجود ناياب شدن بختي براي تجديد چاپ ندارند . . و اين همه يعني اينكه نمي شود كه نويسندگي شغل تو باشد، وقتت را بايد به كارهايي بگذراني كه خودت آنها را فرسودن عمر ميداني و البته عمر را ببيني كه بي هيچ حاصلي در دست سريع مي رود از كف . اين داستان تقديم به عمري كه باز هم از كف خواهد رفت، از كف رفته است و هرگز دوباره به كف نخواهد آمد:

انتشار

 یک خودکار که نرم و روان روی کاغذ بتازد و پیش برود، کاغذی که از بس صاف است خودکار را به رقص وا می دارد ، ونسیم شامگاهی بهارکه الهام و خلاقیت را توامان مابین خودکار و کاغذ ميوزاند .

نويسنده ته مانده فنجان قهوه اش را سر می کشد وشروع به نوشتن می کند. مي‌نويسد و می نویسد. از دریاهای دور و ملوان هایی که عاشقانه به دل توفان رفته اند ، از چشمه ای جوشان در دل بیابان که فقط یوزپلنگها جایش را بلد هستند ، از عاشقی که پيش از آویختن خود به دار، نومیدانه سعی می کند یک باردیگر صدای معشوقش را از آن سوی خط تلفن بشنود، از گلی بر شاخه درختی پیر که شاید بشکفد ، شاید هم نه. از راز پيچيده مرگ ستاره جوان سينما که خلقی واله اش بودند و هیچکس نفهمید چرا خودکشی کرد، از جزیره کوچکی که تا چند ماه دیگر زیر آب می رود ، اما ساکنانش خبر ندارند ، خیلی هم دیر شده است که قایقی برای رفتن از جزیره بسازند واز مردی در همین جزیره که آخرین نوازنده سازي باستانی است با صد رشته سیم که برای نواختن آن نوازنده باید با سرعت بال زدن مرغ حشره خوار انگشتش را ما بین سيمها بلغزاند .

این همه را نوشت ، بازخوانی کرد، با دقت پاک نویس کرد، پاک نویس ها را دوباره بازخوانی کرد و بازخوانده ها را دوباره تک تک هر کدام روی یک کاغذ جدا پاک نویس کرد.

کنار پنجره آمد ، دقت کرد که دوبال هواپیمای کاغذی که می سازد همترازویک اندازه باشد تا هواپيماها بتوانند به دورترین جا بروند .یکی یکی هواپیماها را از پنجره پایین انداخت. از سی و دو هواپیمایی که درست کرده بود ، چهار تا روی بالکن همسایه ها افتادند ، شش تا توی شاخ و برگ درختان گیرکردند ، رد ده تا را نتوانست پیدا کند ، هشت تا افتادند روی آسفالت خیابان وماشين‌ها ازرویشان گذشتند. فقط چهار تا روی سنگفرش پیاده روفرود آمد. با هیجان و نگرانی به همین چهار تا خیره مانده بود . یکی را عابری بی خیال با تیپا توی جوی آب انداخت. یکی را کودکی برداشت که البته هنوز برايش زود بود که فوران خلاقیت درچنان نوشته هایی را دریابد. یکی را زن میانسالی برداشته ، تا کرد و توی کیفش گذاشت (چرا این کار را کرد؟)   آخری را یک پسر جوان برداشت ، متوجه نوشته های کاغذ شد، هواپیما را ازهم بازکرد و در حالی که کاغذ را می خواند قدم زنان دور شد .

نویسنده آسوده خیال برگشت پشت میز، خودش را به یک قهوه و یک سیگار و آهنگ دلخواه دعوت کرد.خوشحال بود. چه ضیافتی بود اگر می فهمید پسر جوان  چه نظری درباره نوشته دارد. اما تا همین حد هم شکرگزار بود، آنقدرکه عصرانه برایش دلپذیر جلوه کند .

نسیم بهاری همچنان می وزید و الهام وخلاقیت را می وزاند مابین ذهن نویسنده وکاغذهای سفیدی که روی میز تلنبار شده بود.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 1:11  توسط ناصر کرمی  | 

سرمقاله امروز خبرگزاري محيط زيست ايران اشاره دارد به انتظاري كه از نقش آفريني سبزها در شرايط حاضر مي رود. به قصد يك جور اقتراح ميان دوستان اهل محيط زيست آن را در اينجا بازنگاشته ام. بگوييد موافق آنچه كه در اين نوشتار آمده هستيد يا نه.

سبزها و سپهر بعد از انتخابات

ايرن – سردبيري : به عنوان يک رسانه مستقل ، البته ايـــــرن حق ندارد در نا آرامي هاي اخــــير موضع گيري هايي که شائبه حمايت از يک جريان خاص سياسي را دارد، داشته باشد.

 اين هم اصل مسلم يک رسانه حرفه اي است و هم البته شرط بقا درشرايط دشوار رسانه ها . اگر چه به هر حال هيچ رسانه اي درنهـــايت نمي تواند به خواست عمومي پهلو نزند و متاثر از سليقه نويسندگان وروزنامه نگاران آن ، به عنوان نمونه اي کوچک از کل جامعه ، نباشد . با اين همه ايرن به عنوان يک رسانه زيست محيطي بايسته مي داند که به همه فعالان حوزه سياست ، از جوانان هيجان زده تا تصميم سازان حوزه هاي امنيتي و انتظامي نکته اي را خاطر نشان کند : تجربه تاريخ نشان داده است که در نهايت هيچ خشونتي به هيچ خيري منجر نمي شود . تاريخ در نهايت هميشه کشته شدگان را تطهير کرده است ، نه کشندگان را. در فرجام کار اين خواست ، انديشه و آرمان کشته شدگان بوده که پايدار مانده ، نه کشندگان .پيروزي درشکيبايي براي حفظ اصول اخلاقي وآرماني است ، نه از ميان برداشتن آدم پيش رو. هيچ آرمان پاک و بزرگي نيازمند خشونت پيروان شورمست يا متعصب نيست . استمرار بر عدم خشونت ،البته هرگز به معناي تسليم شدن و يا دست برداشتن از آرمان نيست . بلکه راهي است براي مجاب ساختن حتي فرد کينه ورز يا مسلح روبرو ، که به راستي در اين جدال پاي آرماني پاک درميان است ، اگر واقعاً آرماني پاک درميان باشد . نکته همين است : هرگز نبايد به ادعاي آرمان خواهي وپاکي کسي که خشونت مي ورزد يا تجويز خشونت مي کند ، اعتماد کرد. خشونت گريزي البته از سبزها بيشتر انتظار مي رود . سبزها اگر مي خواهند يا مي توانند که در ميانه اين التهابات نقشي سزامند ودرخورداشته باشند ، همين است که بکوشند براي تجويز شيوه اي از عمل مبتني بر شکيبايي وديگر پذيري . گاهي يک شاخه گل سرخ کاريک گلوله تفنگ را مي کند . گاهي نه ، غالباً هميشه همين کار را مي کند .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:20  توسط ناصر کرمی  | 

اين مطلب لطيف عبادي خواندني است. اگر چه طبق معمول قدري تند رفته، دوستاني مثل فاريابي، جمشيدي، سعيدي، ميرزاده و . . در اين باره خيلي مسئولانه و جدي نوشته اند. اما از يك جهت كاملا با عبادي موافقم: وبلاگستان سبز بيشتر يك فضاي فانتزي دارد تا جدي. در اين فضا توجه به جزئيات بي ربط غالبا بيشتر از دلمشغولي براي مسائل بنيادين و مهم است. به همين خاطر است كه  . . . بماند. حوصله توضيح و تفسير ندارم. به قول شيخ ابوسعيد حرف همين است كه اين مرد گفت:

 ارزش جان انسانهای بیگناه برای وبلاگنویسان محیط زیستی

مغولها که به کشورمان حمله کردند، خاک ایران را به توبره کشیدند. یک سوم از جمعیت ایران را کشتند و دو سوم از شهرهای ایران را با خاک یکسان کردند. ضربه ای که این مهاجمین به سرزمینمان زدند و تبعات غم انگیزی که هجومشان برای مردم ایران در پی داشت به تعبیر فردوسی ، یکی داستانیست پر آب چشم . در آن میانه هر کس قادر به نوشتن بود، خطی را به یادگار از آنچه دیده بود نوشت و بر جای گذاشت. همه نوشتند جز یک تن . آنهم سعدی شیرازی . این شاعر شریف آنهمه را دید و یک خط ننوشت. بوستان و گلستانش را که می خوانی تو گویی که این مرد هزار سال پیش از مغولها می زیسته است و حتی نام آن قوم و حمله شان به ایران را در عمرش  ندیده و نشنیده بود و دریغ از حتی یک جمله از مغول گفتن .. من با آنهمه علاقه ای که به سعدی بزرگ دارم هرگز او را نبخشیدم چرا که مرگ هزاران بی گناه را به چشم خویش دید و هیچ نگفت .

بسیاری از وبلاگنویسان سبز و محیط زیستی ما تا همین هفتهء گذشته اسم میرحسین موسوی را روی سرشان گذاشته بودند و حلوا حلوا می کردند و همراه با سایر دوستان سبز اندیش خود گرین بلاگ را قرق کرده بوند. اما همینکه ورق برگشت و متوجه شدند روی اسب بازنده شرط بندی کرده اند، فورا" کرکرهء ستاد محیط زیستی میرحسین موسوی را - که خود برپا کرده بودند- پایین کشیده و پی کار و زندگی عادی و اداری شان رفتند. من هرگز به میرحسین موسوی و جنبش سبز سید عباسی اش اعتقادی نداشتم و تا زمانی هم که گام جدی تری را برای نزدیکی به مبانی فکری و عملی مکتبم - لیبرالیزم - برندارد همچنان به وی دیدی انتقادی خواهم داشت. مانیفست سبزی را که همین آقایان از طرفش نوشته بودند را نیز باور نکردم . در نتیجه کاسهء داغتر از آش نمی شوم و دوستان وبلاگنویس محیط زیستی را به دلیل سکوتشان در مقابل آنچه بر میرحسین موسوی و طرفدارانش گذشت و می گذرد سرزنش نمی کنم. اما شرط اخلاق و انسانیت و روح سبز اندیشی این بود که لااقل در مقابل مرگ دهها تن از هموطنان بی گناهمان که در جریان اعتراضشان به نتایج انتخابات اخیر ریاست جمهوری اسلامی بوقوع پیوست ، با نوشتن ولو دو کلمه در حد ابراز تاسف یا تسلیت به خانواده های داغدارشان، از خود واکنشی نشان می دادند تا رسم جوانمردی نمیرد. وبلاگنویسان محیط زیستی ایران در مقابل ستمی که بر حیوانات یک سیرک ایتالیایی در تهران می رفت گریبان دریدند و فریاد وامصیبتا سر دادند و در مقابل مرگ چند قطعه جوجه فلامینگو در دریاچه ای کوچک خاک غم بر سر ریختند و برای لاکپشت هایی که تلف می شدند رخت عزا پوشیدند. اما مرگ غریبانهء هموطنانشان را دیدند و هیچ نگفتند. آیا خون خواهران و برادران بی گناه ما که در روزهای اخیر بر خیابانهای تهران جاری شد ارزشی کمتر از جان چند پرنده داشت؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 18:58  توسط ناصر کرمی  | 

وقتي سونامي آمد، اين را حواصيل پير گفت

- در جزيره دوردستي دارند عقابي را دفن مي كنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:7  توسط ناصر کرمی  | 

ديروز را به ورزشگاه سئول رفته بودم. بازي و حواشي آن به جاي خود، تقسيم بندي تماشاچيان ايراني هم جالب بود: از مردم عادي كه فقط خواستار پيروزي ايران بودند تا معترضان به جريان انتخابات اخير و همچنين گروه هاي برانداز. هر كدام سنگ خود را به سينه ميزنند و مجادله هاي شان با هم نيز در واقع نمايه اي بود از چشم انداز اجتماعي ايران. چند عكسي را كه در همين باره گرفته ام در زير ميبينيد:

معترضان به انتخابات خيلي توجه كره ايها را جلب كرده بودند

آن طرفتر هم گروه هاي برانداز بر طبل خودشان مي كوبيدند

آقاي سمت راستي شوهر خانم انگليسي بغل دستش است. بديهي است كه برادر و خواهر خانم هم از راي داماد عزيز حمايت كنند

مصداق گفتگوي تمدنها. هر كس با پرچم خودش در اوج دلدادگي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 19:54  توسط ناصر کرمی  | 

ناتالي سانتي، خبرنگار پرفروشترين روزنامه اندونزي، مارتينز اماجا، روزنامه نگار نيجريه اي، ماريو كاربونل روزنامه نگار مكزيكي،سرگئي مرينوف نويسنده گازتا، جاناتان تپرمان ستون نويس نيوزويك، پدرو كاسرس سردبير ال موندو، آتسوشي كوموري خبرنگار آساهي،كريستن كنراد نويسنده ديلي تلگراف، آرنود روديه نويسنده فيگارو و آندره روكين نويسنده نيويورك تايمز. اينها روزنامه نگاراني هستند كه در اينجا لحظه به لحظه بايد به آنها اطلاع بدهم كه تهران چه خبر است. عجيب همگي حتي جزئيات اخبار ابران را تعقيب ميكنند. براي من عجيب است كه ميبينم حتي وقتي من دارم با كساني ديگر صحبت مي كنم خودشان دو به دو دارند در باره وقايع اين چند روز ايران حرف ميزنند. اينكه ته اين ماجراها چه خواهد شد كنجكاوي بزرگشان است. امروز با نخست وزير و وزير گردشگري و فرهنگ كره جنوبي جلسه داشتيم و جالب است كه آنها هم با كنجكاوي از من در باره وضعيت تهران و گزينه هاي احتمالي متعاقب سوال كردند. همچنين يكي از همراهان نخست وزير ميخواست بداند چقدر احتمال استعفاي زودهنگام احمدي نژاد وجود دارد! فكر نميكردم اينقدر تظاهرات اين چهار روز تهران توجه ديگران را جلب كرده باشد. اينجا حتي تلويزيونهاي كره هم لحظا به لحظه درگيريها را نشان ميدهند. بي بي سي و سي ان ان هم كه كلا وقف تهران شده اند اين چند روز. جالب است كه بسياري از روزنامه نگاراني كه اسم بردم وقايع اخير را نه يك حركت اعتراضي به فرايند انتخابات بلكه آغاز يك انقلاب تازه ميدانند! خلاصه اينكه هيجان ماجرا در اينجا اصلا كمتر از تهران نيست.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 18:39  توسط ناصر کرمی  | 

واقعا این چه موقع سفر رفتن بود؟ از دیروز برای حضور در نشست مشترک تعدادی از روزنامه نگاران حوزه محیط زیست به کره جنوبی آمده ام. در این دو روز کارم این شده که همه جا در به در دنبال ابنترنت بگردم برای پیگیری اخبار تهران. از دور اوضاع آتشین تر به نظز می زسد. اصلا روی کاری که قرار است این چند روز اینجا انجام بدهم هیچ تمرکزی ندارم. اما ناچارم تا دوشنبه هفته بعد اینجا باشم و این مرا از دست خودم عصبانی می کند. واقعا این چه وقت مسافرت بود؟ البته برنامه سفر از سه ماه پیش تنظیم شده بود و نیامدن من بدقولی خیلی بدی میشد. به هر حال میگوید و من آن روز را انتظار میکشم حتی روزی که دیگر نباشم. من باید بگویم حتی روزی که در هنگامه آن التهابها خودم یک جای دور به سفر رفته باشم! حق میدهم خیلی از خوانندگان این مطلب بگویند کوفتت بشود و انشالا که سالم برنگردی!!

این پست پایین، حالا دیگر مطلب بلامحلی به نظز میزسد. مگر فراز آخر آن که جوری پیش بینی دارد در باره اینکه هستند کسانی که در جاده تیره و تار هم خداحافظی نمی کنند . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 21:1  توسط ناصر کرمی  | 

ابتدا: و ناگهان آن هياهوي فزاينده نيمه‌شب‌هاي انتخابات فرو مي‌خوابد. برمي‌گردند به خانه‌هايشان و لابد از پس آن شب‌هاي پرالتهاب اكنون دوباره بايد عادت كنند به شب‌هاي آرام زندگي معمول. نكته همين است: آن التهاب آيا به‌راستي در درون‌شان نيز فرو مي‌خوابد؟ مي‌توانند دوباره عادت كنند به شب‌هايي بي‌بهره از هياهو و رنگ و هيجان و شادي و اميد و نشاط؟ از پس امروز و فردا كه نتيجه انتخابات اعلام مي‌شود لابد بسياري تحليل خواهند كرد آثار و پيامدهاي سياسي و اقتصادي برنده شدن اين يكي نامزد و هزيمت آن نامزدهاي ديگر را. اما آيا به تأمل مداقه خواهد شد در بنمايه اجتماعي شوري كه شب‌هاي اين دو هفته را چنين پرهياهو كرد، نيازهاي واقعي نسل جواني كه انتخابات را به فرصتي براي ابراز جوانسالي تبديل كردند و وضعيت عجيب شهري كه مردمانش اينچنين جان مي‌دهند براي هياهوي شبانه و البته شب‌هايي به غايت ساكت، خاموش، تاريك و ملال‌آور دارد.

بعد: اين يك بحث كشاف، مطول پر تعقيد است كه معمولا هم چندان به نتيجه نمي‌رسد: اگر قائل به‌وجودلايه‌اي از نارضايتي عمومي در جامعه باشيم، نقطه كانوني بروز اين نارضايتي را به كدام يك از ساحات حيات آدمي مي‌توانيم نسبت بدهيم؟ سياست، اقتصاد، فرهنگ يا حوزه‌هاي ديگر؟ كدام مؤلفه در كدام يك از اين ساحات است كه بعضا جان شماري از مردمان را به لب رسانده است؟ هر كس به خيال خود مي‌تند در اين‌باره.اما كمتر شنيده‌ايم فحول مفسران اين موضوع به نقش اوقات فراغت هم اشاره كنند. شما بايد 8 ساعت كار كنيد تا ناني به كف آوريد و اين مي‌شود اقتصاد، 8 ساعت بايد به آسودگي بخوابيد، اين مي‌شود سياست و امنيت، 8 ساعت هم از 24 ساعت شبانه‌روز حق شماست براي فراغت و خوشباشي. نمي‌شود گفت براي آن 8 ساعت كار هيچ فرصتي نيست، نمي‌شود گفت امكاني نيست براي در آن هشت ساعت ديگر به آرامش خفتن، اما قطعا مي‌شود گفت كه براي 8 ساعت فراغت زيرساخت‌هاي اجتماعي فقط اندكي از هيچ بالاتر است. و وقتي امكان گذران سالم و مفرح اوقات فراغت نباشد، ملال و افسردگي و اضطراب و بدبيني و پرخاشگري و نااميدي و دلمردگي و تنش و... و البته نارضايتي عميق و فراگير عمومي اجتناب‌ناپذير است. هم بدين خاطر است كه گفته مي‌شود اكنون برنامه‌ريزي براي توسعه زيرساخت‌هاي فراغت، تفريح و خوشباشي در كشور نه صرفا يك موضوع اجتماعي، بلكه عميقا رويكردي سياسي است: راهي اجتناب‌ناپذير براي آنكه ديگ جوشان نارضايتي به مرحله انفجار نرسد. مردم بيش از آنكه گرسنه باشند، از اينكه اصلا در لحظات زندگي‌شان خوش نمي‌گذرانند دلمرده و عصباني هستند.

سرانجام: مي‌گويد بي‌ايمان يعني كسي كه وقتي جاده تيره و تار مي‌شود خداحافظي مي‌كند. بعد از خداحافظي با اين شب‌ها، آن جوانان پرشور شب‌هايشان را در كجا و چگونه خواهند گذراند؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 17:15  توسط ناصر کرمی  | 

باران مي‌باريد و پنجره باز نمي‌شد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 3:52  توسط ناصر کرمی  | 

ابتدا: مثل همه ديگر مردمان، ‌طبيعي است كه طرفداران محيط زيست هم در انتخابات از ظن خود يار نامزدها بشوند و هركس در اين باره بجويد از ميان حرف‌ها و ادعاهاي هر نامزد آنچه را كه احتمالاً مي‌تواند نسبت نزديك‌تري با موضوعاتي همچون توسعه پايدار و حفاظت محيط زيست داشته باشد.

در چند روز گذشته در محافل زيست‌محيطي در اين باره بحث و گفت‌وگو بسيار بوده است. جمع كوچك سبزهاي ايران ، به نسبت گروه فعالي هستند؛ اگرچه نه‌آنقدر پرشمار كه به يك اهرم فشار در سپهر سياست و اقتصاد ايران تبديل شوند. اين جمع البته در اين انتخابات هنوز نتوانسته به يك نگره واحد برسد. اگرچه پراكنده اين طرف و آن طرف حرف‌هايي درباره محيط زيست و توسعه پايدار از دو سه نفري از نامزدها ابراز شده، اما واقعيت اين است كه اين حرف‌ها غالباً به بندي اجتناب‌ناپذير در يك بيانيه رسمي بيشتر مشابهت دارند، تا دلمشغولي و برنامه‌اي جدي براي دستيابي به توسعه پايدار در كشوري كه آمارهاي قهقراي زيست‌محيطي آن بس ترسناك است: دوم در فرسايش خاك، ششم در جنگل‌زدايي، احتمالاً اول در نابودي تالاب‌ها، اول در بيابان‌زايي (از نظر تأثير مؤلفه انساني) و... اين اعداد كه گفته شد رتبه‌هاي جهاني ايران بود در اين فهرست‌هاي سياه.

بعد: يك رئيس‌جمهور در 3سطح مي‌تواند با موضوع محيط‌زيست برخورد كند: نخست (و دست‌كم) اينكه مديريتي قوي بر نهادهاي مسئول اين حوزه بگمارد. دوم (و البته اساسي‌تر) اينكه به دنبال توسعه طبيعت‌سوز نباشد. وزارتخانه‌هاي در اصطكاك با محيط زيست را كنترل كند و نگذارد طرح‌هاي عمراني و صنعتي و اقتصادي لطمات جبران‌ناپذير به طبيعت و منابع تجديدناشونده كشور وارد كند. و سوم (و قطعاً بسيار مهم‌تر) اين است كه رئيس‌جمهوري به توسعه پايدار به‌عنوان يك نظام جامع برنامه‌ريزي ملي اعتقاد داشته، فرايند توسعه را «طبيعت‌محور» كرده و در اين مسير نه امروز و فردا و اين دو سال و چهار سال بلكه همه لطمات توسعه ناپايدار در 50سال گذشته را ببيند و به سرنوشت كشور در 50سال آينده بينديشد. مي‌گويد آنكه به تو پاسخ «نه» مي‌دهد به همو اميد بورز. آيا در ايران مي‌توان دولتمردي پيدا كرد كه به محيط زيست از زاويه سطوح دوم و سوم از 3انگاره فوق‌الذكر نگاه كند؟ اگرچه اميد روشني براي اعتنا به سطح اول هم وجود ندارد، اما فعلاً همه اميد بسته‌اند به سكوتي كه هست و ظاهراً چاره‌اي جز اين هم نيست.

ديگر: وقتي هست كه در آن زهر نيز انگبين مي‌نمايد. يك حرف، يك نشانه كوچك كه دلگرممان كند خاك ايران همچنان بي‌دريغ روانه درياهاي دوردست نخواهد شد... مي‌گويند در عاشقي گاه احتياج به دروغ هم هست. يادآور شو كه هنوز در نظر تو زيبايم و دوستم داري... يادآور شو... بگو كه شايد بشود اين خاك را دودستي چسبيد و مانع فرسودنش شد، مي‌شود حصاري كشيد در برابر بيابان كه مي‌تازد و پيش مي‌آيد، مي‌شود اميدوار بود به ماندن كف‌دستي جنگل در روزهاي دوردست... چيزي بگو، وعده‌اي بده، هرچند كه راست نباشد.

سرانجام: گرجي‌ها مي‌گويند بهاي زن كمروي يك جهان و بهاي مرد كمروي يك تخم‌مرغ است. بهاي يك نامزد انتخابات كه حتي در ايام تبليغ و دلبري حوصله مخاطره براي گفتن وعده‌اي اندكي مخاطره‌آميز و مسئوليت‌زا را ندارد، چقدر است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 21:29  توسط ناصر کرمی  | 

ابتدا: براي بسياري هنوز باور اين نكته دشوار است كه حتي تا همين 100سال پيش شهرنشينان فقط حدود 15 درصد از كل جمعيت كشور ايران را تشكيل مي‌داده‌اند. شماري كه اكنون به افزون بر 65 درصد رسيده است و انتظار مي‌رود تا 20سال آينده به 80 درصد هم برسد. البته هنوز از نظر نسبت جمعيت شهرنشين به روستايي، ايران در شمار كشورهاي متوسط قرار دارد، اما از نظر شتاب شهرنشيني الگوي ايران مثال‌زدني است: در كمتر از 100سال ناگهان يك ملت كهنسال همه شيوه‌هاي معيشت و زيست قرون و اعصار خود را كنار گذاشت و تن داد به سرنوشتي كه اگرچه اجتناب‌ناپذير نبود، اما پذيرفته شد بي‌هيچ اجتنابي.

بعد: مخالفان توسعه شهرنشيني بسيارند. هارولد شوماخر مي‌گفت اساساً يك شهر نبايد بيشتر از 100هزار نفر جمعيت داشته باشد. جمعيتي بيش از اين، تنش‌هاي محيطي شهر را غيرقابل كنترل مي‌كند و باعث تقليل مفهوم شهر از «زيستبوم» به «سكونتگاه» مي‌شود. گاندي مي‌گفت فساد اخلاقي در شهرهاي بزرگ اجتناب‌ناپذير است و براي سلامت اخلاق جامعه دولت‌ها بايد مشوق توسعه روستاها باشند و مانع تداوم روند مهاجرت از روستاها و شهرهاي كوچك به شهرهاي بزرگ شوند. برخي گروه‌هاي افراطي طرفدار محيط زيست (همچون گروه گايا) به‌صورت گسترده طرفداران خود را تشويق به ترك شهر و سكونت در روستاها مي‌كنند. در منطقه آميش‌هاي آمريكا ده‌ها هزار مردم بومي با چنگ و دندان زندگي روستايي را حفظ كرده و نه‌فقط با شهرنشيني بلكه با مظاهر كاملاً پذيرفته شده زندگي مدرن، مثل برق، ماشين و... نيز مخالفند. طرفه اين است كه از نظر شاخص اميد به زندگي، آميش‌ها در حال حاضر خوشبخت‌ترين مردم آمريكا به‌شمار مي‌آيند! همچون برآوردي مشابه در ايران، كه عشاير شاهسون را از نظر طول عمر، احساس خوشبختي و نبود اضطراب در مرتبه‌اي بالاتر از حتي ساكنان محله‌هاي مرفه‌نشين تهران قرار داده است.

ديگر: اكنون ديگر گمان نمي‌رود كه شهرنشيني ملازمه ناگزير نوگرايي و تجدد است. در قلب جهان مدرن روز به روز مردم بيشتر مجاب به سكونت در حومه‌هاي دور از شهر مي‌شوند و برخلاف سابق اكنون قيمت مسكن در محله‌هاي مركزي بسياري از شهرهاي بزرگ اروپا حتي ارزان‌تر از محله‌هاي كم‌تراكم حومه شهر است. بازگشت به روستاها مهم‌ترين نمايه فرانوگرايي (پست‌مدرنيسم) در دانش برنامه‌ريزي محيطي انگاشته مي‌شود. با وجود اين همانقدر شتابان كه در يكصد سال گذشته رخ داده، در ايران روستاها متروك و شهرها متراكم‌تر مي‌شوند.

اين روندي بوده كه در همه يكصد سال گذشته بي‌وقفه تداوم داشته است: مهاجرت از كوچ به روستا، از روستا به شهر كوچك، از شهر كوچك به مركز استان و از مركز استان به تهران. (روايتي بدبينانه مي‌گويد و از تهران به لس‌آنجلس) و اينگونه شينبار بختياري و لارسنگسري‌ها و دشت مغان شاهسون‌ها و بهشت گمشده قشقايي‌ها رنگ و رو باخته و بي‌رمق رها مي‌شود و تير آهن و سيمان مي‌انبارد روي يكديگر در شهرهايي كه بزرگ‌تر و متراكم‌تر مي‌شوند و طرفه اينكه هيچكس هم چندان از زندگي در آنها راضي نيست.

سرانجام: بعد چه مي‌شود؟ مي‌گويد در همان آبي كه شنا مي‌كني غرق مي‌شوي. در طبيعت خاك از دست مي‌رود، جنگل از عرصه زمين زدوده مي‌شود، بيابان شتابناك پيشتر و پيشتر مي‌آيد و همگان تلنبار مي‌شوند در شهرهايي كه ... بماند كه چه شهرهايي هستند. هياهوي انتخابات درگرفته است. اما اصلاً انگار نه انگار كه قهقراي محيطي بزرگ‌ترين تهديد كشور، سرزمين و ملت ايران است و هيچ‌كجا حتي وعده‌اي كوچك از هيچ كانديدايي در اين باره شنيده نمي‌شود. اگر هم بگويند كسي را حوصله شنيدن آن نيست. بياباني يكسر تهي... و احجام غول پيكري از آهن و سيمان كه ريشه دوانده اند در طول جاده‌ها از شمال تا به جنوب... اين است چشم‌اندازي كه مي‌توان متصور بود براي اين خاك رنگ و رو باخته.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 17:8  توسط ناصر کرمی  | 

ديگر: آه مادر، هرگز به كوردوبا نخواهم رسيد... مرگ در جايي از جاده در كمين من نشسته است... مرگ از فراز برج‌هاي كوردوبا مرا مي‌پايد... آه مادر هرگز به كوردوبا نخواهم رسيد... اين فقط يك شعر بود از فدريكو گارسيا لوركا با عنوان سرود سوار زخمي. سال‌هاست كه عادت كرده‌ام ناخودآگاه هنگام رانندگي آن‌را زير لب با خود زمزمه كنم. اين يك همذات‌پنداري ناگزير است براي هر كسي كه در جاده و خيابان‌هاي ايران رانندگي مي‌كند با آن سوار زخمي اهل اندلس كه بيمناك بود هرگز به خانه‌اش بازنگردد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط ناصر کرمی  | 

امشب مراسم ازدواج احتمالا سبزترین زوج ایران برقرار است. مژگان جمشیدی و یاسر انصاری از امشب زندگی مشترک خود را آغاز می کنند. مژگان خبرنگار خوشنام، سختکوش و صدیق محیط زیست است و یاسر هم رئیس کانون عالی فضای سبز و محیط زیست و یکی از موسسان خبرگزاری حرفه ای و اثرگذار سبزپرس. نه فقط به خاطر تلاششان برای حفظ محیط زیست ایران، همچنین به خاطر خصائل شخصی نیکویشان این دو نفر را همیشه دوست داشته ام. امیدوارم زندگی مشترکشان هم مثل اندیشه شان همواره سبز باشد. از آنها به خاطر اینکه نتوانستم امشب در مراسم عروسی شان حاضر باشم دوباره عذر خواهی میکنم و به هر یک حسن انتخاب آن دیگری را نیز دیگربار تبریک میگویم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:6  توسط ناصر کرمی  | 

اين نمايه اي است از رفتاري كه اين برادران عزيز و خدوم و زحمتكش با جان ما روا مي دارند. آدم هايي كه چشم مي دوزند به دوربين تلويزيون و وقيحانه از جانفشاني هايشان براي توليد خودرو ملي مي گويند. اما همينها خودروي دوهزار دلاري غير استاندارد را ده هزار دلار به مردم ميفروشند و در اين ميانه براي اندكي، خيلي اندك، سود بيشتر فارغ البال هر بلايي كه دلشان بخد=واهد بر جان مردم و منابع ملي روا مي دارند. عجيب ولي واقعي در روزگاراني دور عنوان نيم صفحه اي بود در مجله دانستنيها. عمدتا شامل مطالبي در باره دايناسورها و موجودات عجيب و غريب. باور كنيد اين اقدام ايران خودرو همان قدر عجيب و باور نكردني است. اصل خبر را به نقل از ايرن بخوانيد:


فروش ريه شهروندان به بهاي 60 هزار تومان
ايرن: قطعه‌اي که موجب کاهش توليد گازهاي آلاينده و کاهش مصرف سوخت در خودروها مي‌شود،‌ چندي است که توسط خودروسازان داخلي از خودروهاي توليدي حذف شده است.به گزارش خبرنگار ويژه خبرگزاري محيط‌زيست ايران، اين قطعه که کنيستر نام دارد و در مسير سوخت‌رساني خودرو قرار مي‌گيرد،‌ تنها 60 هزار تومان قيمت دارد و در مقايسه با قيمت خودروهاي داخلي، ارزان محسوب مي‌شود. با اين وجود خودروسازان داخلي حذف اين قطعه را به کارايي آن و کاهش مصرف سوخت و آلودگي هوا ترجيح داده‌اند.حذف اين قطعه از خودروها در حالي است که کلانشهرهاي ايران گرفتار معضل آلودگي شديد هوا و دولت گرفتار معضل تامين سوخت براي خودروهاست.كنيستر، که به مرور توسط خودروسازان داخلي از خودروهاي توليدي حذف شده است، در مسير سوخت خودرو قرار گرفته به صورت يک فيلتر عمل مي‌کند؛ اين قطعه مواد حل شده در بنزين که با گاز از اگزوز خارج مي‌شوند را از سوخت گرفته و بدين ترتيب موجب کاهش آلودگي هوا مي‌شود. کنيستر همچنين بخشي از بنزين خودروها را که در مسير سوخت به بخار تبديل شده است به حالت اول برگردانده و موجب کاهش مصرف سوخت مي‌شود.بر اين اساس اين قطعه از آلودگي‌هايي نظير سرب، مونوکسيد کربن و اکسيدهاي نيتروژن کاسته و حدود 10 درصد مصرف سوخت خودرو را کاهش مي‌دهد. اگر چه تا کنون هيچ کشوري اين قطعه را از خودروهاي توليدي خود حذف نکرده است، اما خودروسازان داخلي و به ويژه ايران‌خودرو، با حذف اين قطعه موجب مصرف بيشتر سوخت و انتشار بيشتر آلودگي توسط خودروها و البته سوددهي بيشتر محصولات خود شده‌اند؛ به طوري که اگر توليد سالانه ايران خودرو را 300 هزار دستگاه در سال در نظر بگيريم، حذف اين قطعه سالانه 18 ميليارد تومان به سود ايران خودرو مي‌افزايد..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:32  توسط ناصر کرمی  | 

از پنجره نگاه مي كردم به ازدحام چند نفري كه سعي مي كردند هر طور شده سوار ميني بوس شوند.  كمك راننده داد مي زد كه ظرفيت تكميل است و اگر اضافه سوار كند پليس راه جريمه اش مي كند، اما بالاخره اجازه داد كه دوسرباز جوان هم بيايند بالا. پيرمردي سعي كرد خودش را مابين دوسرباز داخل ميني بوس بكشاند ،‌اما شاگرد راننده هلش داد پايين . پيرمرد نفس نفس زنان گفت : من هم آدمم بابا،‌بذار سوار شم . شاگرد اتوبوس بي اعتنا به او در رابست و به راننده اشاره كرد كه راه بيفتد . به پيرمرد نگاه مي كردم . توي آن سرما فقط يك پيراهن به تن داشت. مي توانستم جايم را به او بدهم . اما دير شده بود . ميني بوس داشت مي پيچيد توي جاده كوهستاني . براي آخرين بار به پيرمرد نگاه كردم . مچاله شده بود توي خودش روي زمين ، لابد منتظر ميني بوس بود .  "اما توي اين كوهستان كدام ميني بوس است كه ارزان حساب كند و آدم بودن را براي سواركردن يك پيرمرد سرمازده دليل كافي بداند؟"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:55  توسط ناصر کرمی  | 

اول اين خبر را بخوانيد تا بعد بقيه مطلب را بگويم:

طرح اعزام مازاد شيرهاي ايران به سري لانكا

ايرن- گروه حيات وحش: مدير عامل باغ وحش تهران از طرح سازمان متبوعش براي اعزام شيرهاي ايراني به سري لانكا خبر داد. به گزارش خبرگزاري محيط زيست ايران علي اوسط هاشمي ديروز در جريا ن بازديد يك هيئت سري لانكايي از باغ وحش تهران اعلام كرد مقرر شده ايران و سري لانكا با هم حيوانات بومي شان را مبادله كنند. بر همين مبنا قرار شد ليستي از حيوانات مورد علاقه دو كشور تهيه شود و تابستان امسال فيل‌هاي سريلانكايي وارد باغ وحش تهران شوند. وي افزود: ببر، اسب آبي، پلنگ و خرس از ديگر حيواناتي هستند كه علاقمند به ارسال آن‌ها از سريلانكا هستيم و در عوض با داشتن جمعيت بالاي شير در ايران، امكان ارسال شيرها به سريلانكا وجود دارد. وي اشاره نكرد كه اين شيرها هم اكنون در كدام بخش از طبيعت ايران زندگي مي كنند و از سوي ديگر مشخص نيست به فرض وجود شير در كشور آيا مدير يك باغ وحش راسا قادر به انتقال آن به يك كشور ثالث است يا نه؟

به نظر شما رئيس باغ وحشي كه خبر ندارد نسل شير در ايران هفتاد سال است كه منقرض شده، شبيه چه كسي است؟ سرپرست فدراسيون فوتبالي كه قبلا توپ فوتبال نديده؟ مدير مسئول روزنامه اي كه در عمرش يك خط مطلب ننوشته؟ رئيس دانشگاهي كه مدرك خودش تقلبي است؟ رئيس محيط زيستي كه پلنگ را از اسب آبي تشخيص نمي دهد؟ واقعا به كداميك شيبه تر است؟ امروز روي مود بي حوصلگي هستم. پس با قاطعيت مي گويم كه چندان خرده اي  به اين رئيس بزرگترين باغ و حش ايران نمي شود گرفت. ميدانيم كه او سالها پست هاي بالاي دولتي داشته است. او اساسا شيبه هشتاد درصد مديران دوروبر ماست! اگر به جاي شير گفته بود برونتوزوروس به سري لانكا ميفرستيم شبيه آن بيست درصد باقي مانده هم مي شد!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:59  توسط ناصر کرمی  | 

ابتدا: حدود 30سال پيش دولت كاستاريكا تصميم گرفت اين كشور را به قطب گردشگري آمريكاي مركزي تبديل كند. آن وقت‌ها تازه دنيا داشت آشنا مي‌شد با زيبايي‌هاي مسحوركننده افق‌هاي باز كارائيب. مشكل اما اشتهار اين منطقه و از آن جمله كاستاريكا به ناامني و خشونت بود. تمهيد دولت كاستاريكا در اين باره جالب بود: آنها هرچه پادگان بود از حريم شهرها و مراكز توريستي برچيدند؛ حتي چهره ماموران پليس را هم تغيير دادند. تعداد پليس‌هاي زن افزايش يافت و پاسبان‌ها موظف شدند به جاي اسلحه با خود گيتار حمل كنند. توجيه اين اقدامات چنين بود كه كشور ما را عجالتا دشمني ديگر تهديد نمي‌كند، اگر هم تهديد كند، دست‌كم اين است كه از سمت مرزها هجوم خواهد آورد نه از وسط شهرها و مراكز توريستي! پس پادگان‌ها مي‌توانند به جايي منتقل شوند دور از مسيرهاي معمول تردد مردم و گردشگران. از سوي ديگر به‌ندرت ممكن است يك پاسبان در داخل شهر نيازمند به استفاده از اسلحه باشد. منافع عمومي گرفتن اسلحه از او بنابراين توجيه دارد براي صرف نظر كردن از آن موارد خيلي به‌ندرتي كه پاسبان را وامي‌دارد دست به اسلحه شود. مگر گروهي از پليس‌ها كه اساسا در حوزه امور جنايي فعاليت مي‌كنند كه آنها هم غالبا در مقر خود مستقر هستند و فرق است بين وظايف آنها با في‌المثل پاسباني كه توي چهارراه كارش تنظيم عبور خودروهاست. اين تمهيدات البته خيلي مؤثر بود. هم‌اكنون از نظر امنيت و نظم اجتماعي كاستاريكا خوشنام‌ترين كشور حوزه آمريكاي مركزي و كارائيب است. به نسبت جمعيت پذيراي بيشترين جهانگرد است و حجم عظيم سرمايه‌گذاري‌هاي خارجي باعث شده كه به آن لقب هنگ كنگ آمريكاي مركزي بدهند. اين همه فقط به اين خاطر است كه دولت كاستاريكا با تمهيد ساده، خروج پادگان‌ها از حريم شهرها و تعديل سيماي پاسبان‌ها، توانست ثبات و پايداري سياسي خود را به رخ ديگران كشيده و به همه بگويد اگر قصد سرمايه‌گذاري در حوزه عظيم كارائيب را داريد، فقط به ما اعتماد كنيد.

بعد: نوشتن درباره موضوع ضرورت يا عدم ضرورت حضور پادگان‌ها در حريم شهر تهران تابويي پيچيده است. البته تاكنون كسي نشنيده صحبت‌كردن در اين‌باره ممنوع باشد. اما با وجود اينكه در شهري مثل تهران حضور پادگانها باعث شده اقزون بر ده درصد از مساحت شهر از حوزه مديريت شهري خارج شود، به‌ندرت نه مطبوعات در اين باره نوشته‌اند و نه تصميم‌سازان اين حوزه تاكنون چندان اشاره‌اي به اين موضوع داشته‌اند. ظاهرا امري است بلاجهت مغفول، كه شايد هم واكاويدن آن چندان عقوبتي در پي نباشد. با وجود اين اكنون فقط به يك اشاره مختصر بسنده مي‌شود: حضور اين همه پادگان در حريم شهر عمدتا ناشي از شرايط خاص نيمه اول دهه 60 است. اكنون افزون بر 20 سال از آن زمان گذشته است.  اوضاع ديگرگون شده، اما هنوز تابوي پيش گفته همگان را بر حذر داشته‌ از فكري تازه در اين باره. مشكلاتي را كه در همين باره دامنگير شهر است همگان مي‌دانند. جز دشواري‌هايي كه پادگان‌ها بر سر مسير اجراي طرح‌هاي جامع و تفصيلي شهر پديد مي‌آورند (و البته اين نكته كه پادگان‌نشينان نيازمند سكونت‌گاهند و هر از گاهي عرصه‌هاي فراخ پيرامون‌شان در اين باره بسيار وسوسه‌شان مي‌كند!) تاثير حضور پادگان‌ها در سيماي شهر نيز بايد مورد تامل قرار گيرد. اهالي جنوب مثلي دارند با اين مضمون كه «ساز و يراق» دشمن مي‌آورد. تجربه كاستاريكا به‌گونه‌اي ديگر همين مثل را باز مي‌گويد كه وجود ساز و يراق در ملأ عام القاي ناپايداري مي‌كند.

سرانجام: مي‌گويند يك بار مردي از اهالي آلمان نزد كشيش محل رفت براي اعتراف و گفت: پدر من در جريان جنگ جهاني دوم يك يهودي را در طويله مزرعه‌ام پناه دادم. كشيش گفت: فرزند مي‌توان تصور كرد تو به خاطر عواطف انساني اين كار را كرده‌اي، پس نگران نباش. مرد گفت: اما پدر قرار من با او اين بود كه در ازاي پناه‌گرفتن داخل طويله هر روز آنجا را نظافت كرده ومبلغي نيز اجاره بپردازد. كشيش گفت: اين هم اشكال ندارد. به هر حال تو جان او را نجات داده‌اي. مرد گفت: سپاسگزارم پدر وجدانم راحت شد، اما مي‌توانم يك سؤال هم بپرسم؟ كشيش گفت: بله فرزند بپرس. مرد گفت: ‌به نظر شما اشكالي ندارد كه او نداند جنگ تمام‌شده؟ مي‌توانم همچنان اين خبر را به او ندهم؟!   حرف همين بود و تمام.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:53  توسط ناصر کرمی  | 

نقل است كه كسي نعلي يافت و گفت حال جز سه نعل ديگر و يك اسب چيزي باقي‌ نمانده است. گفتند عيد 100 ميليون سفر در ايران رخ داده است، سال گذشته 2 ميليون و 300 هزار توريست خارجي نيز به ايران آمدند. با اين حساب اكنون براي داشتن صنعت گردشگري در كشور فقط قدري سرمايه‌گذاري، قدري اشتغال و البته يافتن قدري نشانه‌هاي رونق لازم است. آمار مسافران نوروزي البته اكنون ماجرايي قدري كهنه است. درباره آن مطبوعات بسيار نوشتند و مديران بسيار در تلويزيون پاسخ گفتند. اين نوشتار قصد واكاوي مجدد اين آمارها را ندارد. مگر با اين اشاره مختصر كه، 100 ميليون، نه ولو 300 ميليون هم در عيد مسافرت كرده باشند، اين چه دخلي دارد به سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري؟ در فلات ايران 7 هزار سال است كه مردم نوروز به سفر مي‌روند، قبلا پياده مي‌رفتند، حالا غالبا ساكنان اين فلات ماشين دارند، پس در همه اين 7 هزار سال هر سال بيشتر از قبل به سفر رفته‌اند. اين روند احتمالا تا آخر تاريخ ادامه خواهد داشت. اگر همين فردا، بله همين فردا سازمان موصوف منحل شده و جملگي مديران و كاركنان آن مشغول يك كارمفيدتر ديگر شوند، باز هم شك نكنيد كه آمار مسافران نوروز 89 بيشتر از 88 و 87 خواهد بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 19:19  توسط ناصر کرمی  | 

به احتمال زياد بيانيه مشعشع جناب سرمربي ارزشي تيم ملي عليه يك مربي ارزشي ديگر و نوشته آقاي حسين پور خواننده ايرن را در اين باره خوانده ايد. حسين پور روزي چند بار ايرن را ميبيند و تقريبا براي همه مطالب هم نظر مينويسد. از جمله خوانندگان فهيم ماست كه هميشه توصيه مان ميكند به صداقت و انصاف و اخلاق. توصيه و اصرار او براي انعكاس بيانيه مايلي كهن به نظرم خيلي قابل توجه آمد. با مشورت با مهرداد و عباس قرار شد به اين توصيه عمل كنيم. حسين پور ميگويد بيانيه مايلي كهن نشان دهنده يك جور انحطاط است. آدمي با تحصيلات فوق ليسانس و سوابقي همچون تدريس در دانشگاه و بازي در تيم ملي و سرمربيگري تيم ملي و با چنان منصب پرطمطراق و جذابي در برابر عام الفاظي به  كار ميبرد كه جز در دعواي كودكاني كه بد تربيت شده اند، ديده نمي شود. او اين موضوع  را ربط ميدهد به وضعيت محيط زيست و ميگويد وقتي ذهنيت جامعه اينقدر بيمارگونه و آشفته و آلوده باشد طبيعي است كه در هر جاي طبيعت حتي در قله دماوند هم بتوان انبوه زباله ها را مشاهده كرد.او نتيجه ميگيرد كه زباله تا عمق كالبد ما نفوذ كرده، ذهن ما، جسم ما و طبيعت ما همه به شدت آلوده شده است. قطعا مايلي كهن نمايه قاطبه جامعه ما نيست و ميتوان در اين باره آقاي حسين پور را متصف كرد به بدبيني. شايد هم قدري تند رفته و زيادي احساساتي شده است. اما  . . به هر حال دور و بر ما پر شده است از امثال مايلي كهن  . . و انبوه زباله ها دامن گسترانده اند تا حتي قله دماوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 1:14  توسط ناصر کرمی  | 

ابتدا: از جمله عجايب شهر تهران يكي هم اين است كه زيباترين ساختمان‌هاي آن غالباً در تضاد با مقررات و ضوابط ساخت و ساز حاكم در شهر ساخته شده‌اند. از جمله اين بناها مي‌توان به موزه هنرهاي معاصر، ‌فرهنگسراي نياوران، ‌ساختمان سازمان حج و اوقاف، موزه فرش و... اشاره كرد. اين ساختمان‌ها چه در زمان ساخت و چه هم‌اكنون نظر ضوابط شهرداري ساختمان‌هاي غيرمجاز با معماري غلط و تخلفات مكرر ساخت و ساز تلقي مي‌شوند و قطعاً اگر اراده جدي و خطرپذيري طراحان و سازندگان بنا نبود، ساخته نمي‌شدند. بله، ‌واقعيت اين است كه اگر مي‌خواستند مقيد به ضوابط موجود ساخت و ساز باشند، هرگز موزه هنرهاي معاصر با آن معماري خيال‌انگيز، مدرن اما عميقاً ايراني، ساخته نمي‌شد.

بعد: ساخت و ساز در شهر قاعدتاً مي‌تواند مقوله‌اي در ساحت هنر و معماري به‌شمار آيد؛ مي‌تواند هم كه نه، حتماً بايد ابتدا از اين ساحت به آن نگريسته شود. تقليل ماجرا اين است كه موضوع احاله شود به حوزه برنامه‌ريزي شهري. معماران واپس بنشينند و مديران شهر رأساً تصميم بگيرند در هركجاي شهر چه نوع ساختمان‌هايي با چه كيفياتي ساخته شود. اسفبار اما اين است كه نه حتي در ساحت برنامه‌ريزي شهري، بلكه عملاً تصميم‌سازي براي ساخت و ساز صرفاً در حوزه خدمات شهري انجام شود. بله، خدمات شهري. اينجا يك ساختماني 7طبقه لازم دارد براي فلان كار. پس ساختماني مي‌سازند در 7طبقه براي آن كار. تأثير اين ساختمان در فضاي بيروني، تعامل آن با مؤلفه‌هاي محيطي پيرامون، كيفيت آن به‌عنوان يك محل سكونت يا اشتغال، برخورداري آن از ارزش‌هاي هنري و معماري جملگي اگر هم به بوته فراموشي سپرده نشوند، دست‌كم اين است كه فرع موضوع قلمداد شده و چندان مورد اعتنا قرار نمي‌گيرند.

سرانجام: چرا اكنون ديگر ساختماني مثل موزه هنرهاي معاصر در تهران ساخته نمي‌شود؟ چون ضوابط تدوين شده توسط مجريان خدمات شهري چنين اجازه‌اي را نمي‌دهد يا اينكه چون ديگر طراحان يا سازندگاني كه ريسك عبور از چنين ضوابطي را بپذيرند وجود ندارد؟ كنه ماجرا تأسفبارتر است: مشكل اينجاست كه براي چنان ساختمان‌هايي هيچ مشتري و تقاضايي وجود ندارد. همه پذيرفته‌اند كه وضعيت معمول و منطقي همين است كه دور و بر خود مي‌بينيم. با اين وضعيت كنار آمده‌اند و بي‌هيچ توقع ديگري دوره مي‌كنند شب را و روز را.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 19:4  توسط ناصر کرمی  | 

لطيف عبادي در كامنتي مفصل اشاره كرده است كه  بازيافت به عنوان زمينه اي براي سرمايه گذاري اقتصادي امروزه روندي شتابناكتر از آنچه دارد كه من گفته ام. نوشته او را در پايين ميخوانيد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 0:2  توسط ناصر کرمی  | 

 ابتدا: «طلاي كثيف» را مي‌توان ازجمله مفاهيمي به‌شمار آورد كه از آن  به‌عنوان «خرافه مدرن» ياد مي‌شود. واقعيت اين است كه اغلب آنچه درباره ارزش اقتصادي زباله‌هاي قابل بازيافت گفته مي‌شود اغراق‌هايي است خوش‌باورانه و فاقد محمل فني. به‌عنوان يك فعاليت اقتصادي، احتمالا بازيافت زباله مي‌تواند ازجمله كم‌جاذبه‌ترين حوزه‌هاي سرمايه‌گذاري باشد. سود حاصله به‌نسبت هزينه‌هاي انجام شده چندان قابل توجه نيست، مضاف بر آنكه مشتريان نيز براي استفاده از كالاهاي توليد شده با صد جور اما و اگر روبه‌رو هستند. از سوي ديگر تجربه نشان داده آنچه به‌عنوان «اقتصاد زباله» از آن ياد مي‌شود بسيار متكي به يارانه‌هايي است كه از سوي شهرداري‌ها پرداخت مي‌شود، در غيراين‌صورت هيچ سرمايه‌گذاري حاضر نمي‌شود به اين حوزه روبياورد.

بعد: آنچه گفته شد البته نافي اهميت بازيافت نيست. بشر به‌ناچار روزانه انبوهي زباله توليد مي‌كند (اين حجم در تهران اكنون  افزون بر 7 هزار تن در سال رسيده است) و بازيافت زباله‌ها گذشته از آنكه از انباشت پسماند در عرصه‌هاي وسيعي از طبيعت جلوگيري مي‌كند، از طريق بازگرداندن بخشي از مواد به چرخه مصرف، از فشار بر منابع زمين نيز مي‌كاهد. اما مجموعه فعاليت‌هاي مرتبط را «استخراج طلا از زباله» دانستن از آن جمله مبالغه‌هايي است كه ممكن است به‌جاي بيشتر باوراندن ماجرا، اصل موضوع را هم با ترديد روبه‌رو كند. نكته اين است كه در همه ساليان گذشته عمده تلاش‌هاي فرهنگي و رسانه‌اي نهادهاي مرتبط نه در راستاي كاهش توليد  زباله و بلكه در جهت جلب علاقه مردم به مقولاتي مثل تفكيك زباله، بازيافت از مبدأ و... بوده است. بعضا درباره ميزان زباله‌هاي بازيافتي نيز آمارهايي ارائه مي‌شود كه مطلقا واقعيت ندارد. 

سرانجام: شنيده‌ايم كه روباه هوشمندي در پاسخ به اين سؤال كه با چند روش مي‌تواند از برابر يك شير فرار كند، گفته بود: راه‌ها از صدتا هم افزون‌تر است، اما كماكان از همه مؤثرتر و بهتر اين است كه نه من شير را ببينم و نه شير من را. در موضوع زباله نيز قطعا مناسب‌ترين و بهترين چاره كاهش توليد زباله است و بس. هم‌اكنون به‌طور متوسط هر ايراني روزانه يك كيلو زباله توليد مي‌كند. (منظور فقط زباله‌هاي خانگي است، سرانه زباله‌هاي صنعتي و شيميايي و نفتي و... در اين برآورد محاسبه نشده است.) هنر اين است كه مردم را مجاب كنيم اين مقدار را كاهش دهند. اگر صد گرم، فقط 100 گرم از زباله‌هاي توليدي  هر ايراني كاسته شود مي‌توان تصور كرد كه 10 درصد مصرف كمتر، 10 درصد فشار كمتر به منابع طبيعي و ملي چه آثار گسترده‌اي بر اقتصاد كشور داشته و البته 10درصد انتشار كمتر زباله در محيط‌زيست تا چه حد مي‌تواند از اين فرايند تأسف‌بار تبديل طبيعت ايران به انباشتگاه زباله بكاهد. در سالي كه به‌عنوان سال «اصلاح الگوي مصرف» ناميده شده، اين خود مي‌تواند يك هدف كمي قابل دسترس و قابل سنجش در همين زمينه باشد. به‌جاي همه حرف‌هايي كه در جهت تقليل موضوع به مواردي همچون خاموش كردن لامپ اضافي و... عنوان مي‌شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 0:35  توسط ناصر کرمی  | 

آنگاه كه روزي از روزها كشته شوم

قاتل در جيبم بليت هاي براي مسافرت خواهد يافت

يكي براي سفر به صلح

يكي براي سفر به مزرعه ها و بيابان ها

يكي براي سفر به ژرفاهاي دل آدمي . . .

(قاتل عزيرم!

بليت ها را دور نينداز

سفر كن! خواهش مي كنم!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 19:0  توسط ناصر کرمی  | 

سه زن بلندقامت بختياري رو به يك افق بي انتها ره ميسپارند. عكس را عباس جعفري گرفته و كار گرافيكي آن را فاتح اورست، فرخنده صادق انجام داده است. اين همه رنگ در اين دشت کم برگ و بار. . اين روح زيباي ايران است: مردمي كه در سخت ترين شرايط نيز ميل به شادكامي و خوشباشي دارند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 0:31  توسط ناصر کرمی  | 

از چه وقت نزول تمدن در فلات ایران آغاز شد؟ مورخان و سیاست شناسان و اقتصاددانان و . . هر کدام به این سوال متفاوت پاسخ میدهند. پاسخ اقلیم شناسان اما مشخص است: دقیقا از وقتی که خط همدمای بیست و یک درجه حرکت به سمت عرض های شمالی را آغاز کرد و با خروج تدریجی از عرض های جنب حاره، سرانجام در حوالی عرض پنجاه درجه (شمال اروپا، آمریکای شمالی، جنوب استرالیا و نیوزیلند) مستقر شد. این بحث مفصلی است که در کتاب جدیدم با عنوان " اقتصاد مزخرف است" مفصلا به آن پرداخته ام. قرار است تکه هایی از فصلهای آغازین کتاب به عنوان پاورقی در ایرن درج شود. اما این عکس: آسیابی را نشان میدهد در سیستان. عکس را هفته پیش عباس جعفری گرفته است. از اینجور آسیابهای باستانی جابه جا میتوان در سیستان مساهده کرد. یادگار روزگارانی که سیستان انبار گندم ایران بود و اقلیم آن رستم می پرورد. بدیهی است که اکنون در این زمین های تفتیده هم آسیابهای گندم وصله ای غیر منتظره به نظر می رسند و هم همه آنچه که در باره تاریخ سیستان ذکر می شود. ماجرا همان است که ذکر شد: خط همدمای بیست و یک درجه اینجا بود و رفت. پشت سرش دیگر نه سیستان انبار گندم بود و نه از رستم نشانی مانده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 17:56  توسط ناصر کرمی  | 

حداکثر تا حالا گذشته باشد، یک دقیقه. باز هم همان طور نشسته ای و به خال روی بازویت خیره شده ای. این هزارونهصدونجاهمین بار است که امروز به آن نگاه می کنی. خوبی اش این است که همین طور هم می توانی خاطراتت را مرور کنی و لازم نیست مثل آن اوایل چشم هایت را ببندی. یک روز دوردست، خاله ات تو را بغل کرده و دارد تالاب را به تو نشان میدهد. در این روزها چندمین بار است که این خاطره را به یاد می آوری؟ حساب میکنی. دقیقا چهارصدوپنجاه و نه هزارو هفتصدو چهل و یک بار. داری به مدرسه میروی. کنار جوی آب مینشینی و متوجه میشوی که تپه ها، ردیف درختان بید و حتی جاده ای که کشیده میشود تا انتهای دشت، همه منعکس شده اند توی چشم های قورباغه زشتی که بی هیچ ترسی دارد به تو نگاه میکند. چندمین بار است که تپه ها و ردیف درختان بید را به خاطر می اوری؟ با حداکثر یکی دو تا اختلاف، شاید هفتادوپنج هزاروسیصدوبیست و دو بار. هیچ وقت فکر میکردی طرز نگاه آن قورباغه در آن روز دور دور دور حالا اینقدر به دردت بخورد؟ ایستاده ای کنار جاده، ظهر یک روز داغ تابستان. انبوهی موتورسیکلت های مجهز به چراغ های گردان می گذرند. بعد، ماشین های زره پوش، وسطشان یک ماشین خیلی دراز مشکی با پرده های سورمه ای. پشت سر هم به همان ترتیب ماشین های زره پوش و موتورسیکلت های مجهز به چراغ های گردان. از آن موقع تا حالا چند بار فکر کرده ای به این که چه کسی پشت آن پرده های سورمه ای نشسته بود؟ همه این سالها دوازده بار، این چند روز دو میلیون و سیصدوهفتادوپنج هزارو دویست و هفتادوهشت بار. انعکاس نور خورشید در تالاب زیباست.همین طور انعکاس تپه ها و درختان بید در چشمان قورباغه و شکوه ترسناک ماشینی که پرده های سورمه ای داشت. یک دقیقه دیگر هم گذشت. و به این خاطر تشکر میکنی از خاله ات که در آن روز دوردست تو را به تماشای تالاب برد، قورباغه ای که چشم هایش تپه ها و بیدها را منعکس می کردند و حتی سرنشین ناشناس ماشینی که پرده های سورمه ای داشت.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 2:45  توسط ناصر کرمی  | 

ساعت هشت و نيم ، يعني درست گرماگرم نيمه دوم بازي ديروز ايران و عربستان کنار پنجره ايستاده بودم روبه چشم انداز شمال تهران. مقابلم برج هاي اسکان قرار داشت با حداقل صد چراغ روشن . از ساعت هشت و بيست وپنج دقيقه خيره ماندم به اين دو برج حالا تقريباً قديمي تهران . يک لامپ ، اگر فقط يک لامپ هم خاموش مي شد راضي بودم . از قبل مي دانستم براي " ساعت زمين " در ايران تبليغي نشده ، با وجود همگوني اين حرکت با شعار " اصلاح الگوي مصرف " تلويزيون حتي اخبار آن را هم چندان پوشش نداد، مردم هنوز در تب و تاب عيد و تعطيلات آن هستند ، هيجان بازي فوتبال مشاعر خيلي ها را اگر نه مختل ، اما دست کم اينکه معطل کرده و چند دليل ديگر. با اين وجود به شدت آرزو داشتم يک چراغ ، دست کم فقط يک چراغ از بيش از صد چراغ روشن برج هاي اسکان در ساعت هشت و نيم خاموش بشود، که نشد . از ساختمان هاي ديگري که در چشم انداز برابرم بود هم چراغي خاموش نشد . چندان توقع نداشتم حجم پر شماري از يک ميليارد نفري که ديشب با يک ساعت خاموش کردن چراغ هاي خود در حرکت جهاني " ساعت زمين " مشارکت کردند ايراني باشند ،اما گمان مي کردم اگر هستند چند هزار نفري که به طورجدي دلمشغول محيط زيستند ، لابد يکي دونفر آنها بايد ساکن برج هاي اسکان باشند . احتمالاً ساکنان اين برج در شمار طبقه متمولتر و تحصيلکرده تر مردم ايران قرار دارند و قاعدتاً بيشتر دسترسي به رسانه هاي بين المللي دارند و اگر تصور کنيم فقط يک درصد از مردم ايران خبر حرکت " ساعت زمين " را شنيده اند ، تعدادي از ساکنان اين برج ها بايد در شمار همان يک درصد باشند ، اگر نه همه ، دست کم تعدادي . اما حتي از همان تعداد هم حتي يک نفر چراغها را خاموش نکرد . ايرانيان ديشب در شمار آن يک ميليارد آدمي که مسئولانه ساعتي چراغ هاي خود را خاموش کردند ، نبودند. گل هايي که پشت سرهم ايران خورد به يادم آورد که ساعت خيلي از هشت و سي دقيقه گذشته و ديگر نبايداميدوار باشم . به مقابل تلويزيون برگشتم و خيره ماندم در حلقه شادي بازيکنان عربستان . تلويزيون را خاموش کردم . برگشتم کنار پنجره . لابد بعدها هميشه هروقت که از کنار برج هاي اسکان بگذرم روز " حرکت زمين " را به خاطر خواهم آورد.

اين روز روز ما نبود . همچون همه روزهاي ديگري که روز ما نبوده و روزهايي که خواهند آمد بي آنکه روز ما باشند .آغاز حرکت ساعت زمين از سيدني بوده ، بعد پابه پاي قاچ هاي نصف النهار زمين ، به سمت غرب حرکت کرده و به اروپا رسيده است . در سيدني ، درلحظه آغاز حرکت ، شهر به يکباره خاموش شده ، لابد در اغلب شهرهاي اروپايي هم در " ساعت زمين " وضعيت همين گونه خواهد بود . براي يک ميليارد آدم ديروز " روز زمين " بود، روز آنهايي بود که دلمشغول حيات و زمين و طبيعت و زندگي هستند .اما ما در شمار آن يک ميليارد نفر نبوده ايم . ديروز روز ما نبود . هيچ جا چراغي خاموش نشد .

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 13:11  توسط ناصر کرمی  | 

اين كامنت عبداللطيف عبادي در باره مطلب "خوزستان فقط يك آتشفشان كم دارد" واقعا خواندني است. البته برخي آمارهاي ارائه شده احتمالا احتياج به تصحيح دارد. توصيه ميكنم اول خود مطلب اصلي را بخوانيد بعد كامنت عبادي را. اين مطلب واقعا يك جور مانيفست است در توصيف چشم انداز ايران:


در آفریقای جنوبی سفیدپوستها معتقدند که گورخز حیوان سفیدی است که خطوطی سیاه دارد. اما سیاه پوستان معتقدند که گورخر حیوانیست سیاه که خطوطی سفید دارد . اختلاف در این زمینه همچنان ادامه دارد.

از نظر کارشناسان علم جغرافیای طبیعی جهان با کمبود غذا روبروست . اما از نظر کارشناسان جغرافیای انسانی جهان با مازاد جمعیت روبروست . من شخصا با نظر دوم موافقم .ایران کشوری است با یک میلیون و ششصد هزار کیلومتر وسعت. اما کمتر از یکصد هزار کیلومتر آن برای سکونت انسان مساعد است . و تنها کمتر از هشتاد هزارکیلومتر آن مناسب کشت و زرع هست . در مجموع خاک و هوای غالب نقاط آن مناسب کشاورزی نیست و صرفا در کوهپایه های زاگرس و البرز می شود باغداری کرد. طبق روال قانون طبیعت، جمعیت ایران باید کمتر از ده میلیون نفر باشد ولی با پمپاژ پول نفت این تعداد به بیش از هفتاد میلیون نفر رسید . به عبارتی ما بیش از شصت میلیون نفر جمعیت مازاد داریم . میزان تولید ناخالص ملی ما - منهای درآمد نفت - چیزی معادل کشور اتیوپی هست . میزان خاک قابل کشاورزی ما هم - منهای شمال خوزستان - معادل زمینهای قابل زرع اتیوپی هست . جالب اینجاست که جمعیت ایران هم معادل جمعیت اتیوپی است . و جالبتر اینکه میانگین بارندگی در ایران و اتیوپی هم تقریبا معادل هم هستند . در نتیجه مردم ایران باید حال و روزی شبیه به مردم اتیوپی داشته باشند . اما عاملی که از وقوع این فاجعه جلوگیری کرده است چهار صد و هشتاد حلقه چاه نفت و دویست و بیست حلقه چاه گازی هستند که در خوزستان و نیز فلات قارهء خلیج فارس واقع شده اند و با پولی که ناشی از فروش نفت خام آنها بدست می آید از بروز قحطی های پی در پی قاجاری و فلاکت مردم ایران جلوگیری شده است .انگلیسی ها در قرون 17 تا 20 جمعیت مازاد خود را به آمریکا ، کانادا ،استرالیا و جتوب آمریکا صادر کردند و از انفجار جمعیت جلوگیری نمودند . ما را که حتی به اتیوپی هم راه نمی دهند. پس فعلا باید دعا کنیم چاههای نفت و گاز خوزستان به آخر نرسند. تا این درآمد یامفت را داریم حای هیچگونه نگرانی نسبت به خشکسالی و غبارهای عربی نیست . نفت را می دهیم و به جایش هندوانه چینی و تخمهء بودادهء آفتابگردان قبرسی وارد می کنیم .

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 11:50  توسط ناصر کرمی  | 

باورتان می شود دسترسی به اینترنت در شهرها ی همگی بالای دویست هزارنفری دزفول و شوش و اندیمشک به سختی مناطق دوردست کوهستانی باشد؟ از بیست و هشتم اسفند تا امروز عملا منفک بوده ام از جهان. به هر حال قدری دیر اما از امروز که تازه برگشته ام به تهران شروع کرده ام به تبریک گویی به تک تک دوستان. این عکس هم تقدیم به همه خوانندگان عزیز این وبلاگ. امیدوارم در سال جدید فقط خبرهای امیدبخش بنویسم و داستانهای شوخ و شنگ فرحناک. امیدوارم همه دل و دماغ داشته باشیم برای شوخ و شنگی و فرحناکی. آرزو دارم امیدمان را به سبز شدن از دست ندهیم. مهربان باشیم و به جای جدل با هم گفتگو کنیم. همچنان شجاعانه امیدوار باشیم. فراموش نکنیم که ترس و اندوه اهریمنی است و شاد نبودن گناهی بزرگ است.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 17:0  توسط ناصر کرمی  |