تبليغاتX
ناصر کرمی

ناصر کرمی

روزنوشتهایی مابین ادبیات , توسعه و طبیعت

كيش هم غرق مي شود؟

ابتدا: چند سال پيش يكي از مديران وقت جزيره كيش زنگ زد و پرسيد: آيا ممكن است كه كيش غرق بشود؟ وقتي با تعجب من مواجه شد توضيح داد كه با داغ شدن تب اخبار گرمايش جهاني اينجا اين نگراني به وجود آمده كه آيا ممكن است پيامدهاي اين پديده دامن كيش را هم بگيرد و اگر اينطور است مديريت جزيره چه پيشگيريهايي مي تواند انجام دهد؟ وقتي شنيد كه كل ماجرا هنوز در حد يك فرضيه است و اگر بنا به بالا آمدن آب اقيانوسها هم باشد قبل از كيش لابد پنجاه درصد شهرهاي بزرگ و جمعيت جهان غرق شده اند و در چنان شرايطي عاقلانه ترين كار فقط انتقال جمعيت كيش به داخل خاك اصلي كشور است و الان در جزيره احتياج به هيچ تمهيدي نيست خيلي خوشحال شد و با خيال آسوده شتابناك رفت كه اين خبر خوش را به همگنانش اطلاع دهد. آن مدير الان از آنجا رفته ( در اين پنج سال پست او سه بار ديگر هم دست به دست شده!) اما اگر هنوز آنجا بود لابد بيشتر از قبل نگران مي شد اگر مي دانست سيلابي مخربتر دارد كيش را در خود غرق مي كند: سيل آز و طمع كه از طريق تغيير كاربري اراضي ملي و تبديل بي وقفه و پر شتاب آنها به مجتمع هاي مسكوني بر سر محيط آوار مي شود.

بعد: مديريت محيطي كيش در همه بيست سال گذشته مثال زدني بوده است. اينكه يكپارچگي مديريت محيطي چگونه مي تواند متضمن هماهنگي و توازن چشم انداز باشد. چيزي كه متاسفانه فضاهاي شهري ايران از آن محرومند. كيش تنها جايي در ايران است كه براي همه مولفه هاي مترتب بر شكل گيري چشم انداز، از خدمات شهري و كاربري زمين بگير تا حتي حوزه هاي اجتماعي و نظام اقتصاد محلي در يك جا تصميم گيري مي شود. نه مثل حتي پايتخت كشور كه 26 نهاد متفرق (وبعضا متضاد در ايده و هدف!) در چشم انداز آن نقش دارند و مديريت شهري، اعم از شهرداري و شوراي شهر، فقط يكي از اين بيست و شش نهاد است، بله، فقط يكي. حاصل، براي كيش هماهنگي و آرامش محيطي بوده كه به ويژه كمك كرده است براي تقويت بخش گردشگري در اين جزيره. اما انتشار خبر تبديل باغ آهوان كيش به مجتمع مسكوني هم نگرانيهايي را كه در باره موج فزاينده ساخت و ساز غير مجاز در اين جزيره وجود دارد دامن زد و هم انگاره ديگري را مطرح ميكند: يك چشم انداز افزون بر ستاد مديريتي واحد، نگاه و هدف مديرتي واحد هم مي خواهد.

سرانجام: نيمه دهه شصت كه كيش (عمدتا در رقابت با جبل علي) منطقه آزاد شد به ترتيب سه هدف را مقرر بود برآورده كند: اول صنعتي، بعد تجارت و بعد گردشگري. از اواخر دهه هفتادقرار شد كلا صنعت از جزيره حذف شود، تجارت محدود شود، و توسعه گردشگري هدف و كاركرد اصلي جزيره باشد. رويكردي كه موفق بود و موجب شد به تدريج در دهه هشتاد كيش با رسيدن به متوسط شصت و پنج درصد ظرفيت اشغال هتلها، نه تنها موفقترين منطقه گردشگري ايران، بلكه حتي در مقايسه با جزاير قناري و كاپرا هم جزيره توريستي موفقي باشد. ولي اين موفقيت و اشتهار اكنون جزيره را با يك خطر مواجه كرده است: مطالبه شديد و قوي براي ساخت و ساز در جزيره. آن هم با رويكرد مسكوني. مثل موج ويلاسازي در مازندران و گيلان. از همه سوي جزيره مجتمعها و برجها دارند سر بر مي كشند. ساخت و سازي كه قطعا در تعارض با كاركرد غالب جزيره يعني يك چشم انداز آرام و خلوت و پاك اكوتوريستي است. تداوم اين روند البته جزيره را به نقيض خودش تبديل مي كند: يك جاي شلوغ و پر ازدحام، عمدتا مناسب براي ساكنان و دارندگان ملك و آنقدر گران و شلوغ كه ديگر براي عامه مردم ايران چندان وجدي برنيانگيزد كه اين راه دراز را طي كنند براي سفر به آن. متاسفانه مديريت جزيره هم در اين سالها به جاي تمركز بر توسعه "فعاليت"، مثلا مضاعف سازي جاذبه ها و تقويت توريسم دريايي در جزيره، آنچه را كه در كوتاه مدت چرب و چيلتر و پول رسانتر! بوده انجام داده است: ساخت و ساز و ساخت و ساز. كيش دارد آينده خودش را مي بلعد، همان بلايي كه بر سر گيلان و مازندران هم آمد. گرمايش جهاني نه، آوار بتون و سيمان و ميلگرد دارد كيش را غرق مي كند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:55  توسط ناصر کرمی  | 

بزودي: مناقصه براي خريد دو ميليون لودر

ابتدا: احمدی نژاد به ساری رفته است ظاهرا برای کلنگ زنی مراسم آغاز اجرای طرح احداث کانال خزر- خلیج فارس. این طرح ماجراي جالبي است كه مثل ستاره دنباله دار هالي در دوره هاي زماني مشخصي (تقريبا هر هشت سال يك بار) در آسمان ايران ظهور مي كند. خلاصه اينكه هر ازچندگاهي مقام بلند پايه اي مدعي مي شود به زودي پرونده اجراي اين طرح را به جريان مي اندازد و زمينه ساز عمران و آبادي ميليونها هكتار بيابانهاي تفتيده و لم يزرع ايران مي شود. هر بار هم كارشناسان يا زبان ساده علمي توضيح مي دهند اين طرح نه شدني است و نه به فرض اجرا سود و فايده اي در بر دارد. دلايل آنقدر واضح و متقن هستند كه البته هياهوي خبري مرتبط و خوشخيالي برآمده از آن را به سرعت فرو مي خواباند. تا چند سال بعد كه دوباره در چم و خم روزگار مقامي ديگر موضوع را دستمايه جالبي براي جلب توجه مردم ببيند. و انگار هر بار كه طرح توي كشو مي رود و دوباره بيرون مي آيد هرگز دلايلي را كه مكررا در رد آن اعلام شده ضميمه نمي كنند چون هميشه به نظر مي رسد مدعيان طرح اطلاعي از دلايلي كه قبلا موجب تعليق آن شده ندارند.

بعد: البته طرحي خيال انگيز و جالب است. مي گويند مي خواهيم كانالي بكشيم مابين خزر و خليج فارس و اين دو پهناب شمال و جنوب ايران را به هم متصل كنيم. به اين ترتيب هم امكان كشتي راني بين اين دو فراهم مي شود و هم آب سرازير مي شود به بيابانهاي مركزي و هم اقليم ايران مرطوبتر و پربارانتر مي شود. گاه مدعي مي شوند با اين طرح ميتوان ميليونها هكتار كوير را به زير كشت برد و با تعديل خشكي اقليم ايران گستره هاي وسيعي از بيابانهاي موجود را به جنگل تبديل كرد. خلاصه اينكه اگر بشود، عجب دوغي مي شود. اما واكنش كارشناسان و به ويژه جغرافيدانان در اين باره به شدت نااميد كننده است: در نرديكترين مسير، فاصله خزر و خليج فارس هزارو پانصد كيلومتر است. از سويي ايران يك فلات است و حتي با صرف نظر از وجود رشته كوه البرز، متوسط ارتفاع در اين مسير بين پانصد تا هزار و دويست متر است. يعني ما مي خواهيم كانالي حفر كنيم به طول حداقل هزارو پانصد كيلومتر و عمق حداقل پانصد متر. آيا دو ميليون لودر مي توانند اين كانال را در كمتر از صد سال حفر كنند؟ اما فرض كنيم آنها حفر كردند و شد. بعد قرار است اين کانال به درد چه كاري بخورد؟ كشتيراني؟ كانال پاناما به طول فقط 77 كيلومتر و عمق بيست متر امروزه به عنوان يك معبر كشتيراني نيمه تعطيل است چون به خاطر هزينه هاي لايروبي و مشكلات فني عبور بسياري ازكشتي ها از آن صرفه اقتصادي ندارد. تازه آن کانال دو سوی یک قاره را به هم وصل میکند و کانال ما قرار است معبری باشد برای تسهیل رفت و آمد بین قرقیزستان و عمان. با آب اين كانال كشاورزي هم نمي شود كرد چون شور است و به خاطر عبور از بيابانهای داغ ايران شورتر هم شده. بخار آب آن هم تاثيري در تعديل اقليم ايران ندارد چون به خاطر جريانهاي خشك و قوي پرفشار جنب حاره به سرعت از ايران خارج مي شود، قبل از آنكه بتواند حتي يك كف دست ابر درست كند. و اگر فرض هم بر احداث يك كانال سرراست باشد موضوع مضحكتر مي شود چون خزر سي متر از سطح آبهاي آزاد پايينتر است و اين مقدار بالا آمدن آن كل استانهاي گيلان و مازندران و گلستان را غرق خواهد كرد.قبل از آن هم لابد كوسه هاي خليج فارس دمار از روزگار ماهيان خاوياري خزر در خواهند آورد.

سرانجام: همه اين حرفها قبلا گفته شده است. اما باز هم مدعي اجراي كانال خزر-خليج فارس مي شوند. تهراني هاي قديم براي طرحها و حرفهاي نشدني اصطلاحي داشتند تحت اين عنوان كه اين هم لوله كشيه! معادل عبارت "خالي بندي" كه امروزيها به كار مي برند. ظاهرا طرح لوله كشي آب آشاميدني تهران سالهاي متمادي وعده داده مي شده و اجرا نمي شده است و تهراني هاي شوخ طبع از اين ماجرا تمثيلي درست كرده اند براي همه وعده هاي غير قابل اجرا. ظاهرا كانال خزر-خليج فارس كم كم دارد جاي لوله كشي تهران قديم را مي گيرد. با اين فرق كه آن طرح در نهايت شدني بود و لازم و اين طرح ناشدني و نالازم و حتي زيانبار. پس خدا مي داند كه شوخي برآمده از اين طرح چه خواهد بود. به هر حال كسي بايد به همه آبزيان خزر اطلاع دهد كه نگران نباشند چون اين هم لوله كشيه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 11:29  توسط ناصر کرمی  | 

از روياي ‍ژاپن تا كابوس داداب

ابتدا: اوايل زمستان گذشته بود كه خيلي راحت و خونسرد (انگار دارد نتيجه يك  مسابقه فوتبال را مي گويد) يكي از مديران سازمان جنگلها و مراتع در همايشي كه به مناسبت بررسي پيامدهاي احداث جاده در جنگل ابر برپا شده بود خبر از رسيدن ايران به مقام اول فرسايش خاك در جهان داد.  چند سالي بود كه ايران در رده دوم قرار داشت و رسيدن به رده اول البته نگران كننده ترين فاجعه زيست محيطي بود كه مي توانست خبر آن منتشر شود. اما حتي در همان همايش هم، كه قاطبه مستمعان از جمله دلمشغولان جدي محيط زيست ايران بودند، ظاهرا كسي چندان متوجه اهميت اين خبر نشد. در فرصت پذيرايي مابين همايش همه فنجان در دست از همه چيز مي گفتند به جز خبر مدهشي كه اعلام شده بود. جالب است كه تيتر غالب گزارشهاي مرتبط با همايش كه فردا در رسانه ها منتشر شد نيز نكاتي حاشيه اي بودند و موضوعي كه ذكر شد جايي بهتر از فراز هاي پايين مطالب چاپ شده پيدا نكرد.  اما، نه فقط در ميان اخبار معمول محيط زيست بلكه مي توان گفت حتي در مقايسه با  همه ديگر اخبار مورد توجه رسانه ها در سال گذشته، از كسب اولين اسكار سينمايي توسط ايرانيان بگير تا حواشي معمول دنياي سياست و همه آنچه كه در ساحت اقتصاد و فرهنگ و اجتماع رخ داد، آنچه كه آن مدير سازمان فوق الذكر اعلام كرد ميتوانست مهمتر تلقي شود و افزونتر مورد توجه قرار گيرد. حتي مي توان گفت نه فقط در مقايسه با اخبار اين يك سال، بلكه شايد خبرهاي همه پنجاه، صد، دويست و سيصد سال اخيري كه ايران از سر گذرانده است. تصور نگارنده اين است كه اگر قرار بود "دوران نامه"اي منتشر شود، يك گزارش ژ‍ورناليستي كه همه وقايع سيصد سال اخير ايران را در بر بگيرد، قطعا سرخط اخبار و تحليلهاي آن مي بايست همين يك خبر باشد: ايران شتابناكتر از هر جاي ديگر در جهان دارد خاكش را از دست مي دهد. بستر حيات در ايران دارد به سرعت از دست مي رود.

بعد: اينكه متوليان حوزه هاي اقتصاد و سياست و هنر و فرهنگ دلمشغول فرسايش خاك نبوده و اهميت خبر ارتقائ ايران به صدر فهرست كشورهاي رودررو با اين فاجعه را ندانند، شايد چندان دور از انتظار نباشد، البته دور از توقع و منطق است، اما چنانكه افتد و داني دور از انتظار نيست. شگفت انگيز و تاسفبار كم توجهي متوليان محيط زيست و حتي بي اعتنايي محافل دانشگاهي و رسانه هاي زيست محيطي به موضوع است. نكته اي كه حكايت از همان وجه سانتيمانتال و احساساتگرايانه موضوع محيطزيستگرايي در ايران دارد. اينكه فقط موجودات زنده ترحم برانگيز بوده و بايسته توجهند. براي مشاهده لاشه يك توله شغال و يا شنيدن خبر قطع تعدادي درخت دستکاشت از محوطه ساختمان شهرداري فلان شهرستان يك ماه فرياد وااسفاها و دريغ و درد سر مي دهند، اما انگار نه انگار كه پيامد زيستبومي از دست رفتن فقط يك سانتي متر از رويه خاك ايران، شايد گرانبارتر و مدهش تر از نابودي كل پوشش گياهي و حيات جانوري كشور است. در اين باره، يك بار براي هميشه، شايد لازم باشد دوستداران محيط زيست اين نكته را به خاطر بسپارند كه اگرچه محيط بيولوژيك به اشكال مختلف تقويت كننده و گسترش دهنده زيستكره (بخش داراي حيات در كره زمين) است، اما اساسا وجود فعاليت بيولوژيك براي كره زمين حياتي نيست. يعني زمين حتي بدون هيچ كدام از موجودات زنده كنوني اعم از گياهان و جانوران باز هم مي تواند شرايط اقليمي مناسبي براي تداوم زيست داشته باشد، اما بدون خاك و بدون آنچه كه اصطلاحا به آن "سنگكره" گفته مي شود، زمين فرو خواهد رفت در قهقراي تبديل شدن به شرايط طبيعي مشابه هر كدام از ديگر سيارات غير قابل سكونت منظومه شمسي. اين انگاره، مقدمه وجه تازه اي از فلسفه اخلاق است موسوم به حق ذاتي بقا و حيات قائل شدن براي جمادات و خاك و سنگ و صخره. فارغ از نقشي كه در زندگي انسان دارند يا نه. موضوعي جذاب كه اين وجيزه مجال پرداختن به آن نيست.

سرانجام:  ديرزماني، افقي كه در پيش رو ترسيم مي شد ژاپن بود. پسانتر گفته شد نه ژاپن دور است، كره جنوبي مدل قابل دسترستري است. بعد تخفيف دادند به مالزي و تركيه. حالا بايد گفت ژاپن و كره و مالزي و تركيه فعلا بماند، اكنون كابوس اردوگاه داداب و بيابان هاي تفتيده چاد و سومالي و جيبوتي نزديكتر مي نمايد. آنها هم قرباني گونه اي پس خورندگي و قهقراي زيستبوم هستند كه مهمترين نمايه آن از دست رفتن حاصلخيزي خاك است.    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 13:15  توسط ناصر کرمی  | 

زاگرس . . زاگرس . . زاگرس از دست رفته ما

ابتدا: در حوالی عید البته تلخ نوشتن خوب نیست. اتفاقا میبینید که چقدر عکس طرب انگیزی هم انخاب کرده بودم برای یک جور پیشاپیش عید را تبریک گفتن. و عید را البته به همه دوستان تبریک میگویم. اما این تصویر . . این تصویر . . برای من بیش از آنکه فرحناک باشد دردمندانه حسرت آفرین است. ناگهان به یاد آوردم مطلبی را که دقیقا شانزده سال پیش برای کتاب سال 74 همشهری نوشته بودم. مطلب اینطور شروع میشد: "حالا وقت آن است که از زاگرس حرف بزنیم. زاگرس که سر خم کرده و رنجور بر زانوی خود نشسته است . . .". حالا شانزده سال گذشته. در این شانزده سال رتبه ایران در رده بندی جهانی فرسایش خاک از ششم به اول رسیده. ششمین بودیم و زاگرس سر خم کرده بر زانو ناله میکرد و حالا اولین هستیم در فرسایش خاک. بی دلیل نیست که زاگرس حالا بی برگ و بارتر از همیشه است. بلوطها به دوردست ترین خط الراسها واپس نشسته اند، دامنه ها بی برگ و بارند، شغالی هم در دره ها باقی نمانده، آبکندها همه ویرانند و بومیان یک به یک به حاشیه شهرها رفته اند برای درآویختن به گوشه ای از سفره نفت. این شد سرنوشت زاگرس ما که با پارسوماش و عیلام و هگمتانه اش نقطه آغاز شکل گیری تمدن بشر بود.

بعد: میگوید " روزی حتی کوچکترین فرزندان سرزمین من یقه روشنفکران ابتر را خواهند گرفت و از آنها خواهند پرسید وقتی که ملت تنها و بی پناه داشت مثل شعله یک شمع فرو می مرد شما کجا بودید؟" واقعا متعجبم که چرا هیچکس متوجه نیست با مرگ طبیعت این زادبوم ماست که تنها و بی پناه دارد جان می سپارد. تلویزیونها و سایتها و نشریات حتی روشنفکری و حتی مبارزه جو و حتی سیاسی از هزار مزخرفی حرف می زنند به جز این. واقعا به جز این. وقتی این مجلات مثلا عمیق روشنفکری و سیاسی را ورق میزنم همیشه با خودم میگویم واقعا مسئله کشور ما این است که فرسایش خاک مثل خوره دارد بستر حیات ما را می خورد یا اینکه ما بدانیم در جریان نهضت مشروطه بالاخره حق با این معمم بود یا آن مکلا؟ آیا ما برای اینکه بدانیم چطور از این ورطه بیرون بیاییم واقعا لازم است ماهی یک بار کل تاریخ مشروطه را مرور کنیم؟ شاید هم من سیاست نمی فهمم و واقعا لازم است.

سرانجام: این تصویر راست نیست. دیگر بختیاری شادکام و سرخوشی در زاگرس نمانده که اینطور از ژرفای جان دور آتش برقصد. نقش آن دامنه ها هم با خوشخیالی ترسیم شده. چنان برگ وباری متعلق به آلپ است نه زاگرس. عید مبارک، اما یادمان باشد که در سالی که گذشت مه به رتبه اول فرسایش خاک در جهان هستیم و برای یک کشور بدبختی و بحرانی بزرگتر از این قابل تصور نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 18:19  توسط ناصر کرمی  | 

زمین بی زمان

ابتدا: می گوید انتخاب کن، یادداشتی یا در باره وضعیت محیط زیست در سالی که گذشت، یا روزگار محیط زیست در سالی که خواهد آمد. دومی را انتخاب میکنم، چند سطری مینویسم، تلفن زنگ میزند، مینویسم اما باز هم تلفن زنگ میزند. در این رفت و آمدها مابین تلفن و کیبورد فراموش میکنم از آن دو گزینه کدامیک را انتخاب کرده بودم. بعد میبینم فرقی نمی کند. یک یادداشت است که هم میتواند به مثابه کارنامه سال قبل به کار بیاید و هم پیش بینی سال آینده. میخواستم وقایع نگار نباشم . عالمانه آینده را پیش بینی کنم. اما این آینده ای نیست که پیش بینی آن علم و کیاستی بخواهد. هر میرزابنویس و کاتبی هم برای آن کار هر نوستراداموسی را می کند.

بعد: با شیب ملایمی اندک اندک به رتبه اول جهان رسیده ایم در موضوع فرسایش خاک. چند سالی بود که در رتبه دوم درجا میزدیم اما سال جاری موفق شدیم به رتبه اول برسیم. سال آینده البته پیشتر نمی شود رفت. به قول اهل فوتبال اما میتوانیم صدرنشینی خود را تثبیت کنیم. که گوش شیطان کر، لابد خواهیم کرد. دو ببر آورده بودند پارسال برای احیای ببر مازندران. یکی مرد و آن یکی هم رو به موت است. سال آینده بنا به گفته رئیس سازمان محیط زیست قرار است چهار ببر تازه از سیبری بیاورند. شرایط فرق نکرده، ظاهرا از همه مقدمات معرفی مجدد یک گونه منقرض شده در سال جاری و در راستای همان پروژه این کار انجام شده که فنس کشی آن دو هکتار تخصیصی به ببرها را تکمیل کرده اند. بعید است آن ببرهای نگونبختی که خواهند آمد سرنوشتی متفاوت با اسلافشان داشته باشند. ( یک جمله معترضه: آیا در روسیه هیچ نهاد مدنی برای حمایت از حقوق ببرهایشان وجود ندارد؟). وسط اسفند مرطوب و پر باران ریزگرد جنوب غرب کشور را خفه کرده، آن وقت اصرار دارند که برای مهار این بلای نوآمده بروند در تالابی در عراق درختکاری کنند. آن تالاب اگر منشاء ریزگرد بود باید این کار را در مرداد و شهریور خشک انجام میداد نه در اسفند! پس ریزگرد همچنان خواهد آمد، البته عطف به تجربه پروژهای توسعه فضای سبز در ایران باید به عراقیها گفت چندان صابون به شکمشان نمالند چون بعید است آن درختها چندان برگ و باری عمل بیاورند، به خصوص اینکه چشم خلقی به دنبال یک میلیارد دلار پولی است که برای آنها هزینه شده. در باره آلودگی هوای تهران و دیگر شهرهای بزرگ باز هم روزنامه نگاران بسیار قلمفرسایی خواهند کرد. اما همچنان بازار خودرو منحصرا در اختیار آلایندگان خواهد بود. کسانی به ریه های رنجور مردم خواهند خندید از سوگ مضحکه یی که در این میان هست. گفت یارب تو آن جوان دلاور نگاه دار کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد. فعلا که می سازند و می آلایند که می توانند. دریاچه ارومیه در تابستان واپستر خواهد رفت. واپستر از همه تابستان های تاریخ. اما از پس یکی از روزهای بارانی زمستان مدیری خواهد آمد و خواهد گفت نگران نباشید داریم یک کارهایی برای دریاچه می کنیم! مردم در پاسخ متعجب فقط به ابرها نگاه خواهند کرد. کمابیش این ماجرا را دیگر دریاچه های کشور به خصوص در نیمه جنوبی ایران تجربه خواهند کرد. سال آینده هم کماکان مدیری بذله گو در نشستی صمیمانه با خبرنگاران خواهد گفت نرخ بیابانزایی و میزان جنگل زدایی مثل سن خانمها است و مودبانه نیست که مکررا در باره آنها پرسیده شود، و خبرنکاران خواهند گفت خوبی اش این است که لااقل این یکی آدمی شوخ طبع است و حوصله مان را سر نمی برد. سال آینده هم ماهی هزار بار این طرف و آن طرف سخنرانانی در دفاع از اکوتوریسم مقدمتا خواهند گفت که ایران در فهرست پنج کشور اول برخوردار از بیشترین تنوع زیستی در جهان قرار دارد. و این سوال همچنان بی پاسخ خواهد ماند که دارد یا داشت؟

سرانجام: میل خودتان، هر طور دلتان خواست این یادداشت را تفسیر کنید. وقایع نگاری سال گذشته یا پیش بینی سال آینده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 14:10  توسط ناصر کرمی  | 

یک داستان: در گرگ و میش صبح

تفنگم را برداشتم و اولین اسبی را که وارد کوچه شده بود هدف گرفتم. کوچه ما یک فرعی منشعب از خیابان انقلاب است، حواالی میدان فردوسی. من تفنگ ندارم، تا حالا هم هیچ وقت اسبی وارد کوچه ما نشده. اگر هم تفنگ داشتم امکان نداشت که با آن اسبی را هدف بگیرم. این وقت صبح فقط کارمندان خوابالود هستند که این بالا از پنجره طبقه پنجم دیده می شوند. پس چرا هر صبح به محض بیداری اولین چیزی که به ذهنم می رسد این است که تفنگم را بردارم و به اولین اسبی که وارد کوچه می شود شلیک کنم؟ تنها چیز واقعی در این میان، خود کوچه است که آنجاست و و کارمندانی که در عین خوابالودگی عجولانه راه می روند و من که اینجا اول صبح از توی پنجره خیره هستم به آنها. بیچاره اسبها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 13:16  توسط ناصر کرمی  | 

به زودی، احیای کانگورو و ایگوانای مازندران

ابتدا: رئیس سازمان محیط زیست اعلام کرده است که به زودی در تداوم اجرای طرح احیای ببر مازندران چهار ببر سیبری جدید وارد کشور می شود. از سرنوشت دو ببر قبلی همگان مطلعند. یکی تلف شد و آن یکی رو به موت است. لابد درس عبرت گرفته اند و این بار سنجیده تر دست به اقدام زده اند. دفعه قبل مثلا اینکه نمی دانستند غذای ببر خر است یا چیز دیگر؟ مکررا محیط زیست در ماجرای مشمشه باغ وحش را متهم میکرد که به طور غیر مجاز گوشت خر به خورد ببرها داده است و باغ وحش هم در پاسخ مدعی میشد اساسا خوش خوراک ترین غذا برای ببرگوشت خر است. ظاهرا هیچ کدام از دو طرف هم به این فراست نمی افتادند که از خود روسها که ببرها را فرستاده بودند بپرسند قبل از این در روسیه ببرها چه می خورده اند؟ آیا در آن کشور هم خر به اندازه کافی برای خوراندن به ببرها وجود دارد؟ معادله خر و ببر آنقدر حل نشد تا اینکه شیرهای باغ وحش تهران هم مشمشه گرفتند و میدانیم که یک به یک با شلیک گلوله به شقیقه شان آنها را به دیار عدم فرستادند. روزگار همین است، ببر خر نخورده از سیبری می آید و شیر ببر ندیده تاوان پس میدهد.

بعد: معرفی مجدد یک گونه منقرض شده در هر زیستبومی تمهیدات و تجهیزات و مقدمات بسیار می خواهد. از جمله اینکه شمار حیوان مورد نظر باید حداقل چهل تا باشد، گستره در نظر گرفته شده نباید کمتر از صد هزار هکتار باشد، محیط باید در عین برخورداری از حداکثر امنیت و زادآوری لازم، کاملا شرایط طبیعی داشته و به اصطلاح اثر انسان در آن کاملا نامشهود باشد وغیره. پارسال البته چنین تمهیداتی وجود نداشت. کل ببرهای ورودی دو قلاده بود، عرصه در نظر گرفته شده برای اسکان آنها فقط دو هکتار مساحت داشت، مضاف بر اینکه حتی همین دو هکتار هم فنس کشی نشده بود. یعنی پروژه پول کشیدن فنس به دور دو هکتار زمین را هم نداشت. پس ناچار شدند ببرها را در باغ وحش اسکان دهند و آن شد که میدانیم.

سرانجام: وقتی رئیس سازمان محیط زیست اصرار دارد بر تداوم اجرای طرح، لابد باید قبول کنیم همه مشکلات فوق الذکر امسال برطرف شده اند. هیچ جزئیاتی در این باره نگفته اند. اما مگر می شود باز هم همان طور بی گدار به آب بزنند؟ فقط یک مشکل هست که در مسیر احیای ببر مازندران بعید است قابل حل باشد. این ببرها که آورده اند ببر سیبری هستند. به فرض که زنده بمانند و تعدادشان از کل و بز البرز هم بیشتر بشود باز هم ببر سیبری خواهند بود، نه ببر مازندران! بعد از ماجرای گوشت خر خوب است این نکته هم تفسیر شود که وقتی میگوییم ببر مازندران، آیا مراد یک گونه ژنتیکی خاص است یا هر ببری که ساکن مازندران باشد؟ ظاهرا سازمان محیط زیست فرض دوم را مبنا قرار داده است. البته بر مبنای این فرض درست می گویند. ببر که هیچ، فیل و ایگوانا و کانگورو را هم میتوانند بیاورند و ساکن مازندران کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 13:10  توسط ناصر کرمی  | 

"شاعری" که گنج بود!

ابتدا: می­گویند در محفلی شاعرانه قرار بود با گرفتن هر غلط از اشعار، جایزه­ای داده شود. شاعری که عجله داشت برای رفتن، شعری خواند سراپا غلط. به مصداق آن داستان مشهور کسی داد زد شاعر مرو که گنجی! حالا حکایت مصاحبه مطبوعاتی هفته گذشته معاون محیط انسانی سازمان حفاظت محیط زیست. ایشان نکات متعددی درباره آلودگی هوای تهران و موضوع دفع پسماندها و بحث ریزگرد و غیره را مطرح کرده­اند که جملگی از جهت میزان برخورداریشان از استنادات فنی و علمی جالب و بعضا فرح افزا هستند. از جمله اینکه ایشان می­گوید یکی از عوامل اصلی آلودگی هوای تهران پنج برابر بودن تعداد خودروهای این شهر نسبت به حد استاندارد است. بنا به ادعای وی تهران به جای یک میلیون در حال حاضر پنج میلیون خودرو در خود جا داده است. معلوم نیست حد یک میلیون خودرو برای شهر ده میلیون نفری تهران را ایشان از کجا آورده­اند. هم اکنون در شهرهای پیشرفته دنیا شمار خودروها به نسبت جمعیت به 120 درصد رسیده است. پس در تهران وجود حتی دوازده میلیون خودرو هم امر غریبی نمی­تواند باشد. اما شاید منظور ایشان کمبود ظرفیت معابر و خیابان­ها باشد، که این هم درست نیست زیرا باز کمتر شهر بزرگی را می­توان مثل تهران دید که با انبوه بزرگراه­های پیچ در پیچ همچون جگر زلیخا هزار تکه شده باشد و معابر در غالب شهرهای اروپائی بسیار باریکتر و محدودتر از تهران هستند. مشکل تهران معلق بودن ترافیک است. یعنی همه چیز در سطح است و برخلاف استاندارد جهانی بخش خیلی کمی از تردد همگانی، در قالب توسعه حمل و نقل عمومی و بویژه گسترش مترو به زیرزمین منتقل شده است. نکته­ای که به شکل عجیبی اصلا مورد اشاره آقای علی محمد شاعری قرار نگرفته است.

بعد: نکته جالب دیگر در صحبت­های ایشان تأکید مجدد بر قصد دولت برای مهار ریزگردها با انجام فعالیت­های درخت­کاری در تالاب هورالعظیم عراق است. برمبنای این انگاره که از آن تالاب خشک شده گرد و خاک به هوا می­رود و به صورت ریزگرد به ایران می­آید و برای پاک شدن هوای ایران چاره­ای نیست جز درخت­کاری گسترده در یک میلیون هکتار از اراضی کشور عراق. خوب است ایشان، سازمان متبوعشان و سازمان جنگل­ها و مراتع و دیگر مدعیان انگاره فوق الذکر فقط جواب همین یک نکته فنی را بدهند: اگر عامل ریزگرد خشک شدن تالاب­های عراق است، پس بیشترین شدت وقوع ریزگرد باید در حدفاصل مرداد تا شهریور رُخ بدهد که در عراق هیچ بارانی نمیبارد و زمین نیز به خاطر تبخیر شدید تابستانی خشک­ترین شرایط را دارد. اما، برعکس بیشینه وقوع ریزگرد در سالیان گذشته در اسفند رُخ داده است. یعنی زمانی که هم در غرب ایران و هم در عراق مرطوب­ترین شرایط جوی وجود داشته، بیشترین بارش سالانه رخ داده و زمین هم حداکثر پوشش گیاهی ممکن را داشته است. لطفاً قبل از آنکه آن یک میلیارد دلار بی­زبان را در عراق خرج کنید، به همین یک سؤال پاسخ دهید: چرا ریزگرد غالباً در اسفند و فروردین مرطوب رُخ می­دهد و خیلی کم در مرداد و شهریور خشک؟

سرانجام: در همان مصاحبه آقای شاعری گفته بهتر است در وقت­هائی که وارونگی دما رخ می دهد کل فعالیت­های عمرانی در تهران و شهرهای اطراف آن به دلیل احتمال ایجاد گردو خاک و انتقال آن به پایتخت، تعطیل شود. اینطور یعنی اینکه تقریباً از اوایل مهر تا اواخر فروردین، یعنی در نیمی از سال، در استان تهران مردم باید در بیشتر ایام به سبک روستائیان نواحی سردسیر سینه دیوار بنشینند و قصه حسین کرد شبستری بخوانند! عرض کردم، گفته بود مرو که گنجی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 13:8  توسط ناصر کرمی  | 

یک داستان: بیست هزار کیلومتر دورتر، دویست سال بعد

از توی کوپه انداختندشان بیرون، اما توی راهرو هم جا نمی شدند. مزاحم رفت و آمد مردم بودند. مردی پیشنهاد کرد به آخر قطار بروند. با زحمت زیاد از واگنها گذشتند و رسیدند به انتهای آخرین واگن. جایی که انگار قطار داشت تند و تند از خودش منظره کوهستانی و ریل نو و براق تولید می کرد. اما مشکل این بود که اینجا هم چند جوان با موهای سیخ سیخی معرکه گرفته بودند. یکی سازدهنی میزد، یکی روی یک سطل پلاستیکی ضرب گرفته بود و بقیه هم دسته جمعی رپ می خواندند. خسته هم نمی شدند انگار و هر چه از شب می گذشت ریتم خواندنشان تندتر می شد. اسب کلافه شده بود. سم بر زمین می کوبید و این پا و آن پا می کرد. سوار تصمیم گرفت با خواندن چند صفحه ای دیگر از داستان "بوچ کسیدی و ساندنس کید" اسب را آرام کند. تلق و تلوق قطار و رپ خوانی جوانها نمی گذاشت اسب راحت صدای سوار را بشنود. سوار گیر کرده بود روی یک جمله و آن را داد می زد: " اسب هایشان را از قطار پایین آوردند و زدند به دل صحرای غرب . . .". اما چشمهای کلافه اسب نشان میداد درست جمله را متوجه نشده. سوار به زور پنجره را باز کرد، سر اسب را به بیرون پنجره کشید و تا جایی که می توانست توی گوشش داد زد: " زدند به دل صحرای غرب . ." داد میزد و حرفش را تکرار می کرد. پژواک صدایش توی کوهستان اطراف می پیچید. لکوموتیوران خیال کرد متوهم شده. بوچ کسیدی و ساندنس کید وسترن مورد علاقه اش بود. ساعتی بعد قطار از تنگه های زاگرس گذشت و به بیابانهای جنوب رسید. لکوموتیوران به وردستش گفت: "فکرشو بکن، ترمزو بکشیم، همه رو ول کنیم و بزنیم به دل صحرا، بریم ببینیم ته این بیابون چه خبره." وردستش خسته و خوابالود خیره بود به لوله های نفت که از کنار ریل می گذشتند و  یک در میان کلمات لکوموتیوران را نمی شنید. ته قطار فقط دو تا از جوانها بیدار مانده بودند. سوار حوصله خواندن نداشت. اسب اما همچنان منتظر بود بقیه داستان را بشنود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 13:3  توسط ناصر کرمی  | 

یک داستان: اقتصاد مزخرف است

سخنران توی کیفش سگ قایم کرده بود. (او اقتصاددان بزرگی است، اما به عنوان شغل دوم سگبانی می کند، یعنی در برخی روزها از سگ یک خانواده متمول در ازای روزی سی و پنج هزار تومان دستمزد نگهداری می کند و از بخت بد امروز روزی بوده که حتما باید مسئولیت سگ را قبول می کرده است.) حرف که میزد سگ آن تو واق واق می کرد. انگار سگ بخواهد تک تک جملات او را تایید کند. جمعیت سر در نمی آوردند سگی که واق واق می کند خودش کجاست؟ سخنران در آخر گفت:

-همین است، ما حرف می زنیم و هیچکس صدایمان را نمی شنود و اوضاع اقتصاد هم روز به روز خرابتر می شود، انگار که سگی دارد برای خودش واق واق می کند.

سگ اما این بار آخر واق واق نکرد. اقتصاددان به این فکر کرد که اگر سگ توی کیف سامسونت مرده باشد اوضاع اقتصادی خودش خیلی سریعتر از روند قهقرای اقتصاد ملی خراب خواهد شد. سعی کرد توی ذهنش لااقل صدای واق واق را بشنود. این هم خودش یک جور دلگرمی بود. مستمعان هیجان زده از سخنرانی شیوا و غرای او دورش جمع شده بودند برای گرفتن امضا. اما او عجله داشت برای پیدا کردن یک جای خلوت تا ببیند چه بلایی سر سگ نگونبخت آمده. یکی از دور داد زد:

- استاد، وقتی می گویید حرف های ما مثل واق واق یک سگ ولگرد است، لااقل یک بلانسبت بگویید.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 13:59  توسط ناصر کرمی  | 

هفت جمله طلایی از کامبیز بهرام سلطانی

عادت زنده یاد بهرام سلطانی بود که با موشکافی و دقت مطالب زیست محیطی روزنامه ها را بخواند و بی هیج دریغ و چشمداشتی منتقد دلسوز و بی طرف روزنامه نگاران این حوزه باشد. اگر مطلبی چشمش را می گرفت تلفن میزد و در تایید یا رد بی هیچ رودرواسی نظرش را میگفت. غالب روزنامه نگاران طرفدار محیط زیست از این نظر وامدار نظرات و آموزه های او هستند. آنچه که در پی می خوانید هفت جمله اوست که از میان مجموعه گفتگوهای تلفنی که در یک سال گذشته با هم داشته ایم انتخاب کرده ام. شادروان بهرام سلطانی از نظر سلوک شخصی وارسته و در رفتار شغلی هماره کاملا مستقل بود. هرگز چرب و شیرین دنیا او را به چشم فروبستن از حقایق یا پیروی از این و آن وادار نکرد. این استقلال فکری در جمله هایی که در پی می خوانید به وضوح دیده می شود. بدیهی است که اینها نظریات ایشان است و ممکن است کسانی دیگر و از جمله نگارنده کاملا با همه آنها موافق نباشند :

1-      همه حیثیت علمی ام را روی این می گذارم که ثابت کنم آنها آمار دقیق تعداد حتی یک گونه حیات وحش در حتی یکی از زیستگاه های ایران را هم ندارند. ( در پاسخ به این ادعای معاونت وقت محیط طبیعی سازمان محیط ز یست که چون پس از سرشماری متوجه مازاد بودن تعداد شماری از گونه ها در تعدادی از زیستگاهها شدیم، مجوز شکار صادر کردیم.)

2-      مشکل سازمان محیط زیست ادامه تفکرات جناب "" است. این پدرخوانده مشهور محیط زیست خودش شکارچی بوده و شاگردانش هم همین طور. پس عجیب نیست که سازمان هرگز نگاه اکولوژیکی به طبیعت ایران نداشته و کماکان ساختار آن در حد یک اداره شکاربانی باقی مانده است. (بدون شرح!)

3-      آنها (یعنی جناب آقای "" و شاگردانش) هنوز به علفخواران چهارپا می گویند "شکار"! تا حالا دیده اید برای کاهش قورباغه ها دلسوزی کنند؟ آنها فقط نگران آهوها و قوچ و میش و کل و بز و . . هستند، چون مثل یک شکارچی به طبیعت نگاه می کنند، نه مثل یک اکولوژیست. ( رجوع شود به جمله قبلی.)

4-      از این شوی مضحک باید یک فیلم کمدی بسازند. (مختصر و مفید در باره پروژه احیای ببر مازندران و ماجرای ورود دو ببر سیبریایی در همین زمینه. بیشتر از این هم حاضر نشدند حرفی بزنند.)

5-      خائنتر از مدیری که مجوز ورود لوله یا جاده به زون حساس پارک ملی را می دهد، مهندس مشاوری است که ارزیابی زیست محیطی این پروژه ها را امضا می کند یا حتی نقشه آنها را می کشد. شما چرا اسم این مهندسان مشاور را هیچ وقت فاش نمی کنید؟ (در واکنش به خبر عبور لوله نفت و جاده از شماری پارکهای ملی کشور در سال گذشته.)

6-      ارزیابی زیست محیطی در حال حاضر فقط یک دکان برای بعضی استادان و مدعیان و کارشناسان محیط زیست است و عملا الزام داشتن ارزیابی زیست محیطی نه باعث توقف پروژه مخربی شده و نه اصلاح هیچ پروژه بزرگ عمرانی. ( باز هم بدون شرح!)

7-      کاهش نود درصدی جمعیت حیات وحش ایران؟ بله من کاملا تایید می کنم. ( در واکنش به چاپ خبری در همین باره در روزنامه همشهری.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 12:31  توسط ناصر کرمی  | 

بوی بهار نارنج رفت تا گورستان خاموش . .

هنوز باور نمی کنم استاد کامبیز بهرام سلطانی تنهایمان گذاشته است. ایران مردی بزرگ و زیستمندان ایران یاوری صدیق و دلسوز را از دست دادند. این داستان را تقدیم میکنم به او.

یک داستان: روز مرگ باغبان

روی گلها،روی کاشی ها و حتی روی دیوارها ، انگار شبنم نشسته است ، از بس که توی چشم همه اشک هست. کفنی گلدوزی شده روی تاقچه است و توی ایوان، مستطیلی سرد تنها حجمی از چوب است که در این دور و اطراف پیچکی دور آن ریشه ندوانده است. روی در نوشته اند: کسی که گلی راچیده ،به اینجا پا نگذارد.

جمعیت سوگوار به ردیف درحاشیه جوی خشک باغ نشسته اند و اشک می ریزند. کسی، وصیتنامه را باز می کند و آن را با صدای بلند می خواند. ازمیان هق هق سوگواران صدایش بریده و منقطع به گوش می رسد:  بوی شب بوها در شب های مهتابی ... بدرهای تمام در شب های شکوفایی اطلسی ها ... همدردی گل های نگونسار در غروب های دلگیر..... بوی بهار نارنج در سپیده دم همه روز هایی که امید بسته اید روزدیگری باشد....همه را برای شما وا می گذارم ...

وقت آن می رسد که مستطیل سرد را توی باغ بگردانند. چشم همه به گلهای آفتابگردان است که رو کرده اند به سوی جمعیت. و تازه حالاست که همه متوجه بوی بهار نارنج ها شده اند و انتظاری را که یک وقت داشته اند برای یک روز دیگر. مستطیل سرد را از باغ بیرون می برند. بوی بهار نارنج منتشر می شود تا گورستان خاموش .

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 15:21  توسط ناصر کرمی  | 

هوا را از من بگیر، آلودگی را نه

ابتدا: داستان چاه مرحوم میرزا آقاسی را که اگر برای بقیه آب نداشت در عوض برای مقنی نان داشت همه شنیده ایم. حالا حکایت ما است و موضوع آلودگی هوا. از این همه بحث و فحص اگر اندکی هوای پایتخت صافتر نشده در عوض روزنامه نگاران یک موضوع کشدار دائمی به دست آورده اند برای گذران امور. واقع امر این است که موضوع کاهش آلودگی هوا قبل از آنکه یک پروژه مدیریت محیطی باشد، در ایران عمدتا یک ماجرای ژورنالیستی است. مثل یک سلبریتی است که همیشه نکته ای برای نوشتن در اختیار می گذارد. روزنامه نگاران حرفشان را میزنند و بیرون از ساحت رسانه ها زندگی کما فی السابق، و حتی به قهقرارفته تر از سابق، ادامه دارد. در جاهای دیگر شاهد بوده ایم که قیل و قال های روزنامه نگاران طرفدار محیط زیست اندک تاثیری بر حوزه های مرتبط داشته است. مثلا اینکه وزارت نفت در عبور لوله ها از پارکهای ملی محتاطتر شده، وزارت راه با پنهانکاری بیشتر جاده ها را از زیستگاههای حساس عبور میدهد، وزارت نیرو سعی میکند با سروصدای کمتر سدها را افتتاح کند و غیره. اما در حوزه آلودگی هوا نه پرده پوشی می کنند و نه واپس مینشینند. مستندات بسیار بر میتابد که آلایندگان غره تر از پیش بسیار هم پیشتر آمده اند. می تازند بر اسب جفا، که می توانند.

بعد: به ترتیب عوامل آلودگی هوای تهران عبارتند از خودروهای غیر استاندارد و سوخت نامناسب و ساخت و ساز غیر اصولی و استقرار نامطلوب صنایع در پیرامون شهر. اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد بود که آن همه جارو جنجال برپا شد در باره یافته های طرح جامع کاهش آلودگی هوای تهران و از جمله اعلام این نکته که این بلا در پایتخت سالانه عامل مرگ به طور متوسط هشت هزار نفر است. حالا ببینیم متعاقب آن هیاهوها مسئولان چه واکنشی داشتند: در آن زمان آلاینده ترین خودرو پیکان بود که قرار شد تولید آن متوقف شود ولی جالب است که پیکان اندکی اصلاح شده مدل دهه هفتاد جای خود را به "روا" داد که به واقع مدلی از نسل اول این خودرو یعنی پیکان موسوم به جوانان بود. خودرویی با تکنولوژی سی سال قبل جای خود را به خودرویی با تکنولوژی دست کم چهل سال قبل داد. در آن زمان گازوئیل مصرفی تهران 33 برابر حد مجاز گوگرد داشت، اما گازوئیلی که هم اکنون در تهران استفاده می شود 100 برابر حد مجاز گوگرد دارد. بله 100 برابر! تا ده سال پیش تلاش می شد حریم باد غالب یعنی حوزه شمال غرب و دست کم دامنه های زیر 1800 متر به طور جدی ممنوعیت ساخت و ساز داشته باشد، حالا کار به ساخت و ساز نه فقط در دامنه های بالاتر حتی به دره های پشت این دامنه ها هم کشیده شده! ساخت و سازهایی که به گفته رئیس شورای شهر حتی ماموران شهرداری هم امکان بازرسی از آنها را ندارند. جالبتر بحث خروج صنایع از حریم شهر است. دولت رسما قانون قبلی ممنوعیت استقرار صنایع در حریم 120 کیلومتری پایتخت را لغو کرد. عملا برگشتیم به عهد بوذرجمهر. شهرهای جدید پیرامون پایتخت هم با برنامه ریزی غیر اصولی به جای آنکه امکانی برای جذب سرریز جمعیت متراکم خود تهران باشند به زمینه تازه ای برای جذب مهاجران تازه نفس تبدیل شدند.

سرانجام: به مناسبت روز هوای پاک این هفته روزنامه ها پر بودند از گزارش و خبر و تحلیل  در باره مسئله آلودگی هوا. این یادداشت هم بر همین نمط تقریر شد. این نیز بگذرد. تا سال بعد، شب به خیر و موفق باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 11:59  توسط ناصر کرمی  | 

یوزها دور از کویر می میرند، به کویر هم بروند میمیرند

ابتدا:  معدود یوزهای باقی مانده ایران عادت های تازه ای پیدا کرده اند. از جمله اینکه به جای آهو به کل و بز هجوم می برند و به تدریج ساکن دامنه ها شده اند. یعنی گریزان از دشتها پناه آورده اند به سنگلاخهای پایکوهی در جاهایی مثل خارتوران و احیانا خوش ییلاق. این عادت های تازه آیا نوعی انطباق با جبر زمانه است و می تواند به بقای آنها کمک کند؟ مطلقا نه. یوز یک حیوان دشت زی است. برای شکار عرصه گسترده ای می خواهد که در آن سرعتش در دویدن و ناگهان از جا کندن را به کار گیرد. در دامنه ها توانایی یوز محدود می شود. به واقع با کاهش امکان استارت زدن سریع و دویدن صد متر مسافت به سمت طعمه در کمتر از چهار ثانیه، یوز از نظر توانایی های جسمی به حیوانی در حد روباه و شغال تقلیل پیدا می کند. اما یوز نه قدرت انطباق روباه را دارد و نه امکان همه چیزخواری شغال را. پس، وقتی صحبت از طرح احیای نسل یوز و افزایش جمعیت آن را می کنیم می بایست در وهله اول به دنبال بازگرداندن یوزهای باقی مانده به دشتها و زیستگاه های دیرپا و طبیعی آن باشیم. اما کدام دشت و کدام زیستگاه؟

بعد: یوزها از سر شکم سیری دشتها را ترک نکردند. ماشینها و موتورسیکلتها آمده بودند و کف دستی زمین هموار از هجوم آنها در امان نمانده بود. پس یوزها به ناچار از دشتها دورتر و دورتر شدند و به دامنه ها پناه بردند. آما آنجا ناامنی بود و اینجا گرسنگی. فرقی نمی کرد در هر دو حال جمعیت یوز باید رو به کاهش می رفت، که رفت. شاید در دامنه ها آن اوایل شرایط بهتر بود. اما ماشینها و موتورسیکلتها و لودرها و کمپرسی ها و . . به تدریج دامنه ها را هم تسخیر کردند. ظاهرا برای یوزها نه راه پس هست و نه راه پیش. پارک ملی کویر روزگاری بهشت یوزها بوده است. اما وقتی همه جای این بیابان بی انتها به اشغال در آمده و حتی در حساسترین زون زیستی آن یعنی سیاهکوه بساط آوردهای مجازی چند صد نفره برپا می شود چطور می توان امیدوار بود به بازگشت یوزها؟ می گویند باید خارتوران به زیستگاه ویژه یوزها تبدیل شود. زیستگاه ویژه پیشکش! اگر می توانید چندتایی تردد ماشینها را در این پارک ملی! کم کنید. که نتوانسته اید و نشده است. بهشت یوزها بهشت لودرها شده، روزگار لودرهاست.

سرانجام: چند تا یوز باقی مانده؟ احتمالا کمتر از چهل تا. مدیران پروژه حفاظت از یوز آسیایی مدعی بقای بیش از صد یوز هستند. البته منتقدان آنها می گویند اعلام آماری اینقدر خوشبینانه فقط ترفندی است برای بقای پروژه مذکور و عدم قطع اعتبار چرب و چیل مالی اش که بخش عمده آن از خارج می آید. اما اگر همین آمار خوشبینانه را هم ملاک قرار بدهیم باز هم چندان امیدی به بقای یوز آسیایی، این سریعترین دونده جهان، نیست. صد تا حداقل تعداد لازم برای بقای یک گونه است. مضاف بر آن زیستگاه امن و مناسب و اراده کافی برای حفاظت هم لازم است. اولی مطلقا وجود ندارد و دومی هم به شدت مورد تردید است. یک خشکسالی دیگر، یک بیماری واگیر تازه و . . یوز ایران را به همانجا خواهد فرستاد که شیر ایرانی و ببر مازندران رفتند. پارک ملی کویر آنقدر بی برگ و بار شده که صحبت از انحلال و خروج آن از فهرست مناطق حفاظت شده هست. دامنه ها هم که جای ماندن نیست. نه، نیم قرن سیاه طبیعت ایران ( تا پنجاه سال پیش امید به بقای گونه های بی نظیری مثل شیر و ببر وجود داشت و در همین پنجاه سال هم جمعیت حیات وحش ایران دست کم نود درصد کاهش یافته است) باز هم قربانی خواهد گرفت. نوبت یوز است و یعید است که یوز آخرین باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 10:16  توسط ناصر کرمی  | 

در تاکید بر تفاوت اسب و ماهی

ابتدا: باز هم تغییر در مدیریت سازمان میراث فرهنگی و گردشگری. صنعتی که قرار بود جای نفت را بگیرد و ناجی میلیونها جوان بیکار باشد برای چندمین بار در ماه های گذشته با تغییر مدیریت مواجه می شود. بله، برای چندمین بار در ماه های گذشته. حسابش دیگر از دست همه در رفته است. قبلی ها، از جایی آمده بودند بی هیچ ارتباطی با صنعت گردشگری، برنامه یی هم با خود نیاورده بودند، بعد به جایی رفتند باز هم بی هیچ ارتباطی با حوزه گردشگری. کارنامه یی هم از خود باقی نگذاشتند. ایشان که تازه منصوب شده، باز هم از جایی آمده بی هیچ ارتباطی با صنعت گردشگری، در سوابق وی فقط یک دوره کوتاه فعالیت در همین دولت در ارتباط با گردشگری دیده می شود. چرا رفته بود و چرا بازآمده و مدیر قبلی چرا آمده بود و به کجا خواهد رفت و این یکی چه برنامه یی دارد و مدعی چه طرحی است و آن یکی و متقدمان وی چه کارنامه یی داشتند البته سوالهایی است که هرگز به آنها پاسخ داده نخواهد شد. تا بعد، نه چندان ماه های دور، که عطف به ماسبق، این یکی هم برود، بی هیچ کارنامه یی در پشت سر و به جایی بی ارتباط با آنجا که قبلا بود و اینجا که اخیرا آمده بود: مخروبه یی عملا تعطیل به نام سازمان میراث فرهنگی و گردشگری.

بعد: رسیدن دلار به مرز دو هزار تومان برای هر کس که ضرر داشته باشد از یک جهت قطعا به نفع صنعت ایرانگردی است: موازنه را از بین تورهای ورودی و خروجی، به شدت به نفع تورهای ورودی می کند. یک جور فرصت بی نظیر برای تورگردانان و دفاتر خدمات مسافرتی که از موج فزاینده و زیانبار تورهای خروجی بکاهند و بر فعالیت گسترده در حوزه تورهای ورودی متمرکز شوند که با دلار نزدیک به دو هزار تومان خوان گسترده یی است به نفع اقتصاد ملی. اما کیست که این فرصت را دریابد، آن را پرورش دهد و به منصه یک برنامه اجرایی و فراگیر برساند؟ کیست؟ این هنوز از راه نیامده به دنبال منصب دیگر روندگان؟

سرانجام: می گویند کسی نزد حکیمی گفت گمان دارم اسب همان است که در آب می زید و یال دارد. حکیم گفت می دانستم که اسب نمی شناسی، اما نمی دانستم که ماهی را هم نمی شناسی! حالا حکایت ماست. مشکل این نیست که اینان پیچیدگی های صنعت متکی به برنامه ریزی های دراز مدت گردشگری را نمی شناسند. ظاهرا مشکل این است که به حداقلی از اقتضائات و الزامات حوزه مدیریت به معنای عام آن هم اعتقاد ندارند. آبدارچی اداره را هم هر چهار ماه یک بار نمی توان عوض کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 13:5  توسط ناصر کرمی  | 

جنبش وال استریت از نگاه یک سبزگرا(1)- اوضاع خرابتر هم می شود

 ابتدا: فرق نمی کند منهتن لیسبول لندن آتن یا مادرید.حالا انگار کارد به استخوان چشم سبزها ومو بورهاهم رسیده است.همه دریافته اند ماجرا فراتر از فشار یک گروه طبقه برای ممانعت از حتی اندکی تقلیل در خوشابشی موجود است .در اردوگاه شمال نیز روز به روزبر تعداد نگرانهای آنها که مطمئن نیستندهفته آینده ماه آینده ی سال آینده روزگار رو به سامانی نخواهد رفت افزوده می شود.تا همین اواخر گمان می می شد موضوع ناشی از معاملات نظام های بانکی ومالی است ویا سوء مدیریت این حزب عواگرا یا آن دولت بی کفایت.یک جایی جایی که هیچ کس انتظارش را نداشته نکته ای خلاف انتظار رخ داده وچیزی کم آمده است.کدام نکته وکدام چیز؟

بعد: یک جوک این بود که می گفتند این همه تنعم وبهره مندی ورفاه وخوشبختی از قوه دماغی خدادادی انگلوساکسونها وژرمنها واسلاوها و.... ناشی می شود وبس.اما جدی ترحتی از نیمه قرن حاضر هم این انگاره وجود داشت که این پول استعمار است که تفاوت شمال وجنوب را رقم می زند.پولی که در قرون هیجده ونوزده از حوزه جنوب غارت شده ودر قرون بیستم در قالب سرمایه به صنعت وفناوری وزیر ساخت و....تبدیل شده است.ترکیب پول استعمار زادآوری زیستی غنی وپرمایه محدوده خط لعمرهای 21درجه اروپا وآمریکای شمالی وجنوب استرالیا ونیوزیلند را به خیال تنعم رشک برانگیزی رسانده است.اما به هر حال هر مایه زادآوری محیطی هم نقصی داردوهر سرمایه ای نیز روزگاری مستهلک شده ودیگر آنقدر سود نمی رساند که قبلاً بود.اما مشکل اردوگاه شمال این است که سبک زندگی آنها برمبنای همان خوشباش بنا نهاده بر خوش باوری بی حدوحصر متکی به انگاره پایان ناپذیربودن سرمایه استعمار وبی انتها بودن زادآوری زمین شکل گرفته است.عادت کرده اندکه از بدو تولد دولت حتی بیاید لگن زیر آنها بگیرد واز درآمد عمومی نصف شب کسی برایشان لالایی بخواند پای گور هم دولت برای شان گریه کن و جامه دران فرستد.حالا دولتها کم آورده اند.التماس می کنند به مردم که کمی ،خیلی کمی بگذارید کمربندها را سفت تر ببندیم.نکته این است که مردم نگرانند دولتها قدم به قدم جلوتر بیایند وبه این خیلی کم اکتفا نکنند،نگرانی هوشمندانه ودرستی است.

سرانجام: نه برای اردوگاه شمال ،برای این پرندگان مطلق همه کشاکش های سیالی کره زمین در دو قرن اخیر اوضاع هرگز به وضعیت سابق بر نخواهد گشت.ماجرا فقط زنگ هشدار دزدان دریایی خلیج عدن نیست که نمی خواهند دیگر به این راحتی ها محموله ای از جنوب به شمال برود.یک کودک آمریکایی به طور متوسط هفتاد برابر یک کودک چینی یا هندی اانرژی مصرف کرده وصد برابر او زباله تولید می کند.دقت آن است که این نازپرورده تنعم ها قدری... خشکیده مام زمین را رها کنند وبه او استراحتی بدهند.بله ،برای اردوگاه شمال اوضاع خرابتر هم خواهد شد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 17:58  توسط ناصر کرمی  | 

تغییر اقلیمی یا تغییر اخلاقی؟

ابتدا: مکرراً سازمان جنگلها ومراتع از تغییر اقلیم به عنوان یکی از دلایل قهقرای جنگل های ایران نام برده است. حرف است دیگر. حساب وکتابی هم که ندارد. روند سریع نابودی جنگلها در ایران تقریباً از ابتدای دهه چهل شروع شده است. در این پنجاه سال یعنی از ابتدای دهه چهل تا حالا مساحت جنگلهای ایران دست کم دو سوم کاهش یافته است. دو میلیون سال طول کشیده بود تا ایران بیست وچهار میلیون هکتار جنگل داشته باشد و فقط پنجاه سال طول کشید تا این مساحت به کمتر از بیست میلیون هکتار برسد. اما در هیچ کجای ایران، به ویژه در محدوده های البرزشمالی و زاگرس مرکزی که با بیشترین حجم نابودی جنگلها مواجه بوده، نشانه ای از تغییر اقلیم وجود ندارد. روندهای آماری اصلاً نشان دهنده کاهش یا افزایش به اصطلاح معنا دار بارش یا دما نیستند. مثل همیشه در طول تاریخ بعضاً نوسانات اقلیمی وجود داشته،اما تغییر اقلیم؟ نه، اصلاً. تنها جایی که در این پنجاه سال به قطع متوسط های بارش ودمای آن به طور کاملاً معنادارتغییر کرده، محدوده مرکزی تهران، یعنی ازحدود میدان توپخانه تا میدان ونک است. به دلیل پدیده ای تحت عنوان جزیره حرارتی شهرها. اما کسی به یاد ندارد که فی المثل دردهه چهل میدان انقلاب کنونی جنگل بوده وداخل آن ببر وپلنگ غرش می کرده است.

بعد: برای اثبات اینکه در ایران تغییر اقلیمی رخ نداده، نیازی به دسترسی به اطلاعات طبقه بندی شده وسری نیست. حتی لازم نیست اقلیم شناس یا جغرافیدان باشید. فقط کافی است محاسبه را در حد چهارعمل اصلی بلد بوده وامکان دسترسی به اینترنت داشته باشید. وبسایت سازمان هواشناسی کشور متوسط بارش ودمای همه مناطق کشور را درصد سال گذشته به تماشا گذاشته است. احتیاجی به محاجه ورگ گردن سفت کردن برای اثبات یا رد تاثیر تغییر اقلیم در نابودی جنگلهای ایران نیست. سری به این سایت بزنید ومتوسط های آماری دما وبارش دهه های گذشته ایران را باهم مقایسه کنید.

سرانجام: واقعیت این است که داشتیم خوش وخرم نان وماستمان را می خوردیم وناگهان در ابتدای دهه چهل پول نفت آمد و فرصت دست درازی به هر گوشه این آب وخاک رابه ما داد. هر جا را توانستیم حفر کردیم وآسفالت کردیم وخراشیدیم وویران کردیم. گفت مارا به سخت جانی خود این گمان نبود. با این همه خامدستی که ما بر طبیعت روا داشتیم، عجیب است که همین قدر جنگل برایمان باقی مانده. روزگاری در این سرزمین درخت مقدس بود ومردم به آن دخیل می بستند. حالا درختهای دخیل بسته را تعمداً می سوزانند. روزگاری می گفتند شکستن شاخه درخت مثل شکستن بال فرشته است. بنده خدا فرشته ها از شرم حالا رو برگردانده اند. آنچه تغییر کرده، اقلیم نیست،هزار چیز دیگر است، یکی از آنها اخلاق. فقط یکی از آنها.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 9:37  توسط ناصر کرمی  | 

کریم خان اینورژن را پیش بینی نکرده بود

ابتدا: اینکه تهران در میان همه هفده شهری که فرصت مرکزیت سیاسی ایران را داشته اند طولانیترین دوره پایتختی را داشته، نه ناشی از بختیاری تاریخی و بلکه فقط برخاسته از موقعیت جغرافیایی خاص این شهر است. تهران دقیقا در دو نقطه تلاقی قطاع های جمعیتی ایران قرار دارد: قطاع فرضی شمال که از مشهد شروع و به تبریز ختم می شود و قطاع فرضی غرب که از آبادان شروع  و به انزلی می رسد. هشتاد در صد جمعیت ایران در این دو قطاع ساکن هستند. این دو قطاع در ناحیه تهران همدیگر را قطع می کنند و به همین خاطر تهران حتی اگر پایتخت هم نبود در معبر مهمترین شریان های ارتباطی ایران قرار داشت و برای اغلب مردم ایران در دسترسترین منطقه محسوب میشد. جز آن، تهران شهری است برخوردار از مولفه های زیستی مطلوب. دشتهای پیرامون آن خاک حاصلخیزی دارند و کوهستان واقع در بالادست شهر هم ذخیره گاه بزرگی است برای تامین آب و هم عاملی برای تنوع بخشی به فضای زیستگاهی پایتخت. از این جهت باید به کریم خان زند که ایده اولیه پایتختی تهران از او بوده آفرین گفت. اما کریم خان فقط یک نکته را در محاسبات خود برای انتخاب پایتخت جدید در نظر نگرفته بود: توان خودپالایی ضعیف هوای شهرو وقوع مداوم وارونگی دما در فصل سرد آن. به واقع تهران مثل پهلوانی تهمتن و خوش چهره است که بر خلاف سیمای  ستبر خود دچار نارسایی قلبی و تنفسی است و هر لحظه امکان سکته دارد.

بعد: اینورژن یا وارونگی دما پدیده ساده ای است: به طور معمول به خاطر جذب دما توسط سطح زمین دمای هوا با ارتفاع نسبت معکوس دارد. یعنی هر چه به سمت بالاتر برویم دما کمتر شده و هوا سردتر می شود. به همین خاطر با توجه به سبکتر بودن هوای گرم همیشه هوا حالت عروجی دارد. اما در بعضی شرایط خاص ممکن است شرایط برعکس شود. یعنی لایه ای از هوای سرد زیر هوای گرم قرار گیرد. لغزیدن هوای سرد از داخل دره های کوهستان در مناطق پایکوهی به دشت های پیرامون آن در ساعات پایانی شب از جمله عوامل اصلی بروز وارونگی دما است که تقریبا در کل فصل سرد سال یعنی از اوایل پاییز تا اواخر زمستان چنین شرایطی در تهران وجود دارد. البته آنچه که از نظر طبیعی تهران را به محل مناسبی برای وقوع آلودگی هوا تبدیل میکند فقط مناسب بودن شرایط برای وارونگی دما نیست. نکته دیگر خودپالایی ضعیف هوای شهر به دلیل بسته بودن فضای پیرامون آن است. بادهای غالب فقط از یک سمت، شمال غرب، وارد شهر می شوند و هوای ورودی در ژئومورفولوژی شهر که مثل یک کاسه است، به دام می افتد. نتیجه مشخص است: در پاییز و زمستان هوای تهران در ساعات اولیه صبح میل به یکجانشینی و ثبات دارد. در نتیجه آلودگی خروجی از خودروها و دیگر وسایل آلاینده در سطح شهر تلنبار شده و نه به بالا میورد و نه از سوی دیگر میگریزد.

سرانجام: با وجود آهنین بودن توپوگرافی شهر کاهش اثرات اینورژن بر خلاف تصور چندان سخت نیست. ساعت شروع به کار در فصل سرد تهران باید دیرتر بوده و بعد از  ساعات اولیه صبح باشد تا سطح زمین گرم شده و هوا امکان بالا رفتن پیدا کند. البته در چنین شهری با چنین ریه های ضعیفی تردد خودروهای آلاینده و غیر استاندارد هم باید محدود شود. همین. احتیاجی به شماتت کریم خان نیست. انتخاب او واقعا هوشمندانه بوده، رفتار بعدی با زیستبوم شهر است که چندان هوشمندانه به نظر نمی رسد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 11:55  توسط ناصر کرمی  | 

و سرانجام انتشار کتاب "بی نهایت"

بعد از چند سال انتظار بالاخره بخت کتاب "بی نهایت" باز شد. از امروز فروش اینترنتی کتاب در سایت آمازون شروع شد که لینک آن را برای دوستانی که احیانا میخواهند سفارش بدهند در پایین گذاشته ام. کتاب را انتشارات مردمک منتشر کرده است. بی نهایت همه خود من است. همه ناصر کرمی. هر چه که هست و هر چه که نیست. بهترین کاری که در زندگی ام انجام داده ام  و در باره آن به عنوان یک رمان حسی دارم که دوستانم میدانند چیست اما بهتر است آن را اینجا ننویسم. حسی که سالهاست با آن زندگی میکنم.

http://www.amazon.com/Eternity-Nahayat-Persian-Naser-Karami/dp/1780830785/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1322828750&sr=8-1

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 23:7  توسط ناصر کرمی  | 

رویای ورود سیصد میلیون توریست چینی بر باد رفت

ابتدا: هفته گذشته معاون گردشگری سلزمان میراث فرهنگی و گردشگری در حالی که کمتر از پنج ماه از زمان صدارتش بر صنعت توریسم کشور میگذشت برکنار شد. وی همان مدیری است که در طرحی بدیع با کشف این نکته که چین یک میلیارد و دویست میلیون نفر جمعیت دارد به این نتیجه رسیده بود ایران تاکنون در سیاستهای بازاریابی حوزه گردشگری خود اشتباه میکرده است. چون اگر با تمرکز بر بازار چین ما بتوانیم حداقل 25 درصد جمعیت این کشور را جذب کنیم به معنای ورود سالانه افزون بر سیصد میلیون گردشگر در سال خواهد بود. وی حتی برای آغاز این طرح در راس هیئتی از کارشناسان سازمان متبوعش سفری هم به چین رفته بود. اما حالا قبل از اینکه اولین چینی به ایران بیاید خودش برکنار شده است.

بعد: قبلا هم یک بار در همین ستون گفته شده بود که با توجه به اینکه بازه برنامه های جامع گردشگری بین پنج تا پانزده سال است به طور معمول دوره مدیریت های گردشگری در همه کشورها خیلی طولانی بوده و از دست کم پنج سال تا حتی متوسط ده سال را شامل می شود. اما طی همین سه سال گذشته متولی گردشگری ایران هفت بار تغییر کرده است. یعنی به طور متوسط هر پنج ماه یک مدیر. اینکه هر کدام از این مدیران از کجا آمده و بعد هم به کجا رفته اند خود نکته قابل تاملی است، اما نکته جالبتر این است که هر کدام از این مدیران در مصاحبه های خود مدعی بودند قصد د ارند اقتصاد ایران را از وضعیت تک محصولی نجات داده و گردشگری را جایگزین نفت کنند. بیچاره روح مرحوم ویلیام ناکس دارسی!

سرانجام: نگارنده از برکناری متولی گردشگری کشور متاسف است. نه به خاطر از دست رفتن رویای ورود سیصد میلیون گردشگر چینی، بلکه به این خاطر که مدیری که تازه یاد گرفته بود سیصد میلیون یعنی چند نفر و جذب سیصد میلیون توریست یعنی چه، حالا باید جای خود را به مدیری بدهد که از نو ناچار به آموختن این مباحث است.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 22:46  توسط ناصر کرمی  | 

دریغا نام ایران . . دریغ

ابتدا: فردا اولین روز کنفرانس بین المللی "ساخت برند در گردشگری" است. من عضو شورای علمی کنفرانس بوده ام وفردا هم قرار است سخنرانی بکنم. احتمالا قرار است پیشنهاد خودم را در باره برند ملی گردشگری در ایران شرح بدهم. و ناگهان اکنون در گذر از چهل سالگی دریافتم پیشنهاد من در این باره چقدر با آنچه که همیشه در زندگی خود به آن عشق میورزیده ام در تضاد است: من میخواهم بگویم ما برای برند ایرانگردی احتیاج به شعار یا تاکید بر یک مقصد خاص و یا یک جاذبه بی نظیر نداریم. ما فقط لازم است بگوییم و نشان دهیم که اینجا، این بخش از بر قدیم همان "پرشیا" است. یعنی یک واژه فقط یک واژه، ما باید بگوییم "پرشیا" همین. به جای همه آنچه که اکنون واژه ایران به ذهن مردم جهان متبادر می کند. به پیشنهاد خودم که فکر میکنم در می یابم چقدر عوض شده ام. من که پرفروشترین کتاب را در توصیف سیمای ایران نوشته ام. و این ناگهان "من" دیگری است.

بعد: واژه ایران به دو دلیل برای من همیشه مقدستر از دیگران بوده. نخست به این خاطر که نام مادر من هم ایران است. دلیل از این بزرگتر می خواهید؟ دیگر به این خاطر که کودکی من در میان خرابه های کاخ های آپادانا و ماندانا و شهر شاهی در شوش گذشته بود. از وقتی که خودم را شناخته ام فر و شکوه ایران باستان با من بوده. چیزهای دیگری هم بود. پدری لر که صبح های جمعه پسرهایش را جمع میکرد دور خودش و برایشان شاهنامه میخواند. . و البته آن خوشباشی آکنده با امید به برآمدن شکوه ایران باستان از ابتدای دهه پنجاه تا سال هفتم آن که کودکی من در آن گذشت. هرگز یک ناسیونالیست به مفهوم شوونیستی یا سیاسی آن نشدم هرگز. در دوازده سالگی اندکی از مزه داغ و درفش را چشیدم اما نه به خاطر گرایش به آن شور برآمده از شلنگ تخته زدن مابین سرستونهای آپادانا. بماند، که هنوز گفتن از آن عقوبت دارد. اما به هر حال ایران همیشه واژه مقدس زندگی من بوده. همیشه. همیشه.

دیگر: سالها قبل پشت یک کامیون خوانده بودم که: "رفیق بی خلل مادر". چند سال قبل بود؟ بیست سال؟ سی سال؟ حتی شاید بیشتر. کودکی بودم که این عبارت را خواندم. خیلی تجربه ها از سر گذرانده ام. دوستان بسیاری که آمده و رفته و یا رفته و باز آمده اند. چیزهای بسیار خوانده و آدم های بسیار دیده و جاهای بسیار رفته ام. اما هنوز با آن راننده کامیون موافقم: رفیق بی خلل مادر . . کم فرصت می کنم به خوزستان بروم. اما هفته ای دو سه بار به مادرم زنگ میزنم. پسر بزرگترم اما مادر هنوز با من مثل یک بچه ته تغاری رفتار می کند: تو فقط زنگ بزن و بگو "داا" من خوب می شوم و دیگر هیچ دردی ندارم. دست کم همین یک توقع مادرم را سعی میکنم انجام بدهم. برای ایران دیگر زندگی من نمیدانم چنین دست کمی وجود دارد و آیا انجامش میدهم یا نه؟

سرانجام: و اینک کار به اینجا رسیده: ناصر کرمی فردا می خواهد پیشنهاد بدهد اگر می خواهید چهار تا آدم رغبت کنند و به کشور ما بیایند، تلاش کنید همه آن ذهنیتی که اکنون نام "ایران" در ذهن مردم جهان ایجاد می کند فراموش شود. نام دیگری برای ایران انتخاب کنید. بله کار به اینجا کشیده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 19:41  توسط ناصر کرمی  | 

در کشف شباهت مابین گاندیها و فمینیستهای وطنی

چرا فمینیسم در ایران هرگز نتوانسته به یک جنبش اصیل و موثر (حتی در دسترسترین حوزه های معمول فعالیت فمینیستها مثل محیط زیست) تبدیل شود؟ و چرا پز و افاده گاندی های نویافته وطنی اینقدر مصنوعی و حقارتبار می نماید؟ من اینگونه گمان برده ام که بن این دو شباهت ظریفی هست: فمینیستهای ایرانی غالبا (تاکید می شود غالبا، یعنی نه لزوما تک تک آنها) از نوع زنهای سرخورده هستند. یعنی همان دسته زنانی که به قول دان هرالد از آن جهت مخالف سقط جنین هستند که خود به ندرت ممکن است توسط مردی به صرف شام دعوت شوند! نقطه عزیمت گاندی های وطنی هم نوعی استیصال است. غالبا نه از بابت ترس از خشونت، بلکه از بابت اینکه روش ماهرانه تری برای اجرای ماموریتی که به عهده گرفته اند پیدا نمی کنند! باور کنید از این واضحتر مثالی برای شرح گمان خود پیدا نکردم. فاعتبروا یا اولوالابصار . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 0:27  توسط ناصر کرمی  | 

خودآموز تاریخ معاصر در یک سطر

بله، زمانه عوض شده، بعد از دوره چه گواراهای سطحی و تقلبی، اکنون نوبت به گاندی های سطحی و تقلبی رسیده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 14:8  توسط ناصر کرمی  | 

خودآموز تبدیل اسب به خر

عادتش بدهید به کندروی و این تصورش را که بزدلی همان مصلحت اندیشی و تعقل است تایید کنید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 14:7  توسط ناصر کرمی  | 

از زبان نینوچکا

آنارشیسم آبی 26- سال 1939، فیلم نینوچکا. ماموران بلشویک اعزامی از شوروی در پنجره هتلی مجلل دارند شگفت زده به چشم انداز پاریس نگاه می کنند. نینوچکا می گوید: من همیشه ناراحت بودم از اینکه پرندگان در ابتدای پاییز ما را ترک می کنند. در اینجا فهمیدم که چرا. من امروز پی بردم ما آرمان های بزرگ داریم و فرانسویها آب و هوای خوب. و ظاهرا با آب و هوای مناسب خوشبختی در دسترستر از زیستن در حکومتی مدعی یک آرمان بزرگ است. فیلم را ارنست لوبیچ ساخته، اما به شدت طعم و حال و هوای آثار سناریست آن یعنی یبلی وایلدر را دارد. دیر زمانی تصور میشد نینوچکا فیلمی صرفا دست راستی است که در اوج جنگ سرد به سفارش اردوگاه غرب ساخته شده است. حالا اما حتی همان مضمون دست راستی فیلم هم هوشمندانه و انسانی می نماید. در بسیاری از نقدهایی که در سالهای اخیر در باره این فیلم نوشته شده، از یک تیتر مشخص استفاده می شود: آرمان بزرگ بهتر است یا آب و هوای خوب؟

موخره: ویژگی آب و هوای خوب زادآوری فراوان طبیعی است. جایی که آب و هوای خوبی ندارد البته باید با سختکوشی در حفظ پایداری محیطی به دنبال دستیابی به حداکثر بهره وری از طبیعت باشد. برای توسعه هیچ آرمان بزرگی جز این وجود ندارد.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 20:48  توسط ناصر کرمی  | 

طبیعتگرایی، نوشونده ترین میراث ایران باستان

اکنون دیر زمانی است که موضوع حفاظت محیط زیست، نه یک امر صرفاً اقتصادی، تکنیکی یا اجتماعی بلکه عمدتاً موضوعی معنوی و اخلاقی انگاشته می شود. از آن جهت که این تصور غالب شده است که تلاش برای حفاظت محیط زیست و بازگرداندن تعادل و پایداری زیستی به چشم اندازهای کره زمین، امری فراتر از برنامه های معمول اقتصادی و سیاسی است و بشر دراین باره نیازمند یک "بازسازی ما بعد طبیعی " است، نه صرفاً یک روش متفاوت فنی و اقتصادی در مواجهه با منابع طبیعی . به عبارت دیگر تغییر لازم برای مهار تخریب و آلودگی محیط زیست آنقدر بزرگ است که تغییر روشها در حوزه اقتصاد، سیاست و تکینک تکافوی آن را نمی کند و این تغییر لزوماً باید در ساحت اخلاق و باورهای معنوی بشر رخ دهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 23:38  توسط ناصر کرمی  | 

ناگهان این غول آهنی در ضلع غربی خیابان ولی عصر

بله، ناگهان ظهور یک غول آهنی در ضلع غربی خیابان ولی عصر، مابین ونک و پارک وی. نکته این است که طبق همه اسناد بالادست شهر و از همه مهمتر طبق عقل و منطق شهرسازی قرار بوده ضلع غربی خیابان ولی عصر در حد فاصل ونک تا پارک وی پیاده راه اصلی شهر تهران باشد. پیاده راه یعنی جایی که در پیرامون آن فقط خدمات گردشگری-تفریحی مستقر می شود و جایی ست برای قدم زدن مردم و دیدارهای عصرگاهی آنها با همدیگر. هر شهر بزرگی دست کم یکی از این پیاده راهها را دارد. قبلا در تهران خیابان لاله زار این کارکرد را داشته، اما تهران در حال حاضر هیچ پیاده راهی ندارد. حتی ظاهرا از زمان بوذرجمهر قرار بر تبدیل ضلع غربی خیابان ولی عصر در حد فاصلی که ذکر شد به پیاده راه اصلی تهران بوده، چون چه در زمان شاه و چه بعد از آن ساخت و ساز در این مسیر خیلی دور از لبه خیابان مستقر شده. دقت کنید میبینید که همه ساختمانهای قدیمی این مسیر دست کم پنجاه متر از لبه خیابان فاصله دارند. بعد از انقلاب هم این حریم کمابش حفظ شده بود. حتی در زمان شهر فروشترین شهردارها. اما اینک ناگهان این غول آهنی. مشکل فقط همین غول نیست. لابد این یکی که بیاید بقیه هم می آیند و در اندک زمانی تهران تنها شانسش برای داشتن یک پیاده راه را از دست خواهد داد. بله، این مسیر جای چرب و چیلی است برای ساخت و ساز و تراکم فروشی. احتمالا با فروش عرصه پیاده راه شهرداری می تواند چند صباحی دیگر را هم سر کند. اما این حکایت همان مستی است که از ران خود میخورد کباب. تاراج تنها پیاده راه باقی مانده برای تهران یک خیانت بزرگ است.آقای قالیباف نگذار این خیانت بزرگ و جبران ناشدنی به نام تو ثبت بشود. صدور مجوز برای ساخت این غول آهنی قطعا غیر قانونی و غیر منطقی است. تخلفی با آثار ماندگارتر از ماجرای اختلاس سه هزار میلیارد تومانی. آن هم در ملاء عام و پیش چشم همه. لابد شناختن کسانی که این مجوز را داده اند کار سختی نیست. خدا برکت بدهد به چاههای نفت، زخم آن سه هزار میلیارد بالاخره خوب می شود، اما زخم از دست رفتن تنها پیاده راه پایتخت ده میلیونی هرگز خوب نخواهد شد.

موخره: دوستان باور کنید اهمیت این موضوع کمتر از ماجرای شوخی قبیح آن چند فوتبالیست نیست. در ساحت رسانه به ماجرا پر و بال بدهید. نگذاریم تهران عبوس ترین شهر جهان بشود. قرار بود این پیاده راه ردیفی باشد از کافه ها و صندلی های شان توی پیاده رو و گالریها و نگار خانه ها و . . . جایی که عصرها در آن اندکی فراغت تنفس کنیم. درست است که کافه ها و نگارخانه ها نیامده اند اما جای خالی شان تا حالا باقی بوده و حتی در طرح تفصیلی اخیر تهران هم برنامه مصوب استقرار کافه ها بوده نه تاراج جای آنها توسط این غولهای آهنی. از آینده شهرمان حفاظت کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 19:11  توسط ناصر کرمی  | 

آنارشیسم، وجه لطیف سیاست

آنارشیسم آبی 25- عرفان را وجه لطیف دین دانسته اند. سوسیالیسم را وجه لطیف اقتصاد میدانند. آنارشیسم نیز وجه لطیف سیاست است. از آن جهت که همه سختی ها و خشونت ها را از سیاست می زداید، آن را تعدیل می کند و در خدمت انسان قرار می دهد. نظام های سیاسی موجود به گونه ای اجتانب ناپذیر بانی سلسله مراتب اقتدار می شوند، به صورتی که در نهایت به تعبیر آنچه که گابریل گارسیا مارکز در پاییز پدرسالار می گوید با تن نهادن به این سلسله مراتب حتی قهرمانان سابق میتوانند به هیولاهایی بی مهار تبدیل شوند. هیچکس باور نمی کند که هیولاهایی مثل پینوشه و معمر قذافی و کیم ایل سونگ و ایزابل پرون و . . روزی چه انسانهای آرمانگرای قهرمانی محسوب می شده اند. به تعبیر مارکز قدرت دیوانگی می آورد و قدرت مطلق دیوانگی مطلق.  در قدرت غیر مطلق، آنچه که از آن به عنوان دموکراسی و لیبرالیسم یاد می شود ماجرا حتی خطرناکتر می شود چون قدرتمداران به پستوی دارودسته های سیاسی-اقتصادی میخزند که غالبا نه فقط وجه قانونی بلکه به ظاهر مشروعیت اخلاقی هم دارند به همین خاطر رهایی از سیطره فریبکاری آنها بسیار دشوار می شود. سالهاست که سیاست آنچنان به پلشتی و فریب آغشته شده که هر روشنفکری در هر کجای جهان ترجیح میدهد دامن به سلامت از این حوزه برکشد و شان خود را به چنین ورطه پلیدی نیالاید. آنارشیسم نقطه آغاز برگشت خردمندان و فرهیختگان به عرصه سیاست است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 12:13  توسط ناصر کرمی  | 

در نکوهش این ترحم رقیق و فریب غلیظ

همه متوجه شده اند که در این یک هفته جهت گیری روزنامه نگاران زیست محیطی در باره موضوع حکم اعدام محیط بان دنا چقدر تغییر کرده است. بعضیها می دانند چرا و بعضی ها نمی دانند. بعضی از آنها که اصل ماجرا را نمی دانند فریاد وامصیبتا برداشته اند که پس آن دروغها چه بود که پیش از این تحویلمان میدادید؟ به هر حال من هم فعلا قصد ندارم حرفی بزنم تا وقتی که ماجرا ختم به خیر شود. اما گمان میکنم مسیری که برای رسیدن به نقطه رهایی محیط بان طی شده بدترین و پر هزینه ترین مسیر ممکن بوده است. مسیری مبتنی بر دروغگویی، وارونه ساختن حقیقت، بی آبرو ساختن محیطبانان، جری کردن شکارچیان و ذلت بخشی به محیط زیست و محیط زیستیها. بله دوستان، مرحوم مقتول شکارچی نبود، شرور هم نبود، اما همه ماجرا فقط همین نبوده. یک نکته، بله فقط یک نکته، اینکه گلوله از داخل گوشت شکاری که توی کوله پشتی اش بود گذشته و به بدنش اصابت کرده بود! گرفتن رضایت از خانواده او البته فعلا و عجالتا اولویت همه است، این نیز بگذرد، اما برای هر اولویتی نباید به راحتی حقیقت را و راستی و درستی را به مسلخ برد. بد ماجرایی بود این واقعه دنا برای محیط زیست ایران. واقعه ای که بی عرضگی سازمان حفاظت محیط زیست آن را به یکی از پرهزینه ترین وقایع تاریخ محیطبانی در ایران تبدیل کرد. اشاره ای مختصر و به ناچار گفتم، باشد که تعاقب بد نداشته باشد و باشد که دوستان به خاطر داشته باشند به زور ممکن است آدمی را وادار به تمکین کنند اما به زور هیچکس مجبور به آخیش آخیش گفتن نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 23:23  توسط ناصر کرمی  | 

آنارشیسم آبی 24- جهان چاره ای جز آنارشیسم ندارد

می گویید نه؟ قسمت هایی از صحبت های اسلاوی ژیژک در جمع اشغال کنندگان وال استریت  را بخوانید:

آن ها ما را خیال پرداز می نامند. اما خیال پردازانِ واقعی کسانی هستند که فکر می کنند این سیستم می تواند برای مدت نامعلوم به همین شکل ادامه پیدا کند. ما خیال پرداز نیستیم. ما داریم آن ها را از خواب خوش شان که دارد به یک کابوس تبدیل می شود بیدار می کنیم. ما چیزی را نابود نمی کنیم. ما تنها شاهدِ آن هستیم که چه طور سیستم، خودش را نابود می کند. تصویر آشنای کارتون هایمان را به یاد بیاوریم. یک گربه (در کارتون تام و جری) به سر پرتگاه می رسد اما بی حواس به مسیرش ادامه می دهد. بی خیالِ این که زیرش خالی شده است. اما درست آن زمانی که پایین را نگاه می کند و می بیند چیزی زیرش نیست، می اُفتد. این دقیقن همان کاری است که ما داریم این جا انجام می دهیم. ما داریم به سرمایه دارانِ وال استریتی می گوییم آهای! زیر پای تان را نگاه کنید!»«در آوریل 2011 دولت چین دستور داد که فیلم ها و داستان های خیالی یا آن هایی که واقعیت های جایگزین را نمایش می دادند ممنوع شود. این یک نشانه ی خوب برای چین است. این یعنی مردمانِ چین هنوز به جایگزین ها فکر می کنند و دولت چین مجبور می شود که آن را ممنوع کند. ما این جا در امریکا با ممنوعیت سر و کار نداریم. چرا که سیستم مستقر حتی توانایی ما را برای خیال پردازی سرکوب کرده است. به فیلم هایی که هر روز می بینیم نگاه کنیم. همه چیز در آن ممکن است. می توان تصور کرد که یک شهاب سنگ به زمین می خورد و زندگی پایان می یابد و غیره و ذلک. اما انگار نمی توان پایان سرمایه داری را حتی در خیال متصور شد.»«بگذارید یک داستان از دوران کمونیسم برایتان بگویم. مردی از آلمان شرقی به سیبریا فرستاده شد تا آن جا کار کند. این مرد می دانست که سانسورچی ها نامه هایش را می خوانند. به همین خاطر با دوستانش قراری گذاشت. گفت که اگر نامه ای که از من می گیرید با جوهر آبی نوشته شده باشد یعنی آن چه که من در نامه نوشته ام درست است. اگر با جوهر قرمز نوشته باشم نادرست. بعد از یک ماه، دوستانش اولین نامه را از طرف وی دریافت کردند. همه ی متن با جوهر آبی نوشته شده بود. در نامه آمده بود: «این جا همه چیز عالی است. مغازه ها پر از غذاهای خوشمزه است. سینماها فیلم های خوب غربی پخش می کند. آپارتمان ها بزرگ و مجلل است. اما تنها چیزی که این جا نمی توان خرید، جوهر قرمز است.»خب این شیوه ی زندگی ماست. ما از همه آزادی هایی که می خواهیم برخورداریم. اما آن چه نداریم جوهر قرمز است. یعنی زبانی نداریم که که با آن بتوانیم عدمِ آزادی مان را بیان کنیم. آن شکلی که ما یاد گرفته ایم درباره ی آزادی صحبت کنیم، جنگ برای آزادی را مقابل تروریسم قرار می دهد. این، معنای واقعی آزادی را تحریف می کند. و شما اشغال کنندگان وال استریت دارید آن کار بزرگ را انجام می دهید: شما دارید جوهر قرمز را به ما می دهید.»«یک خطر وجود دارد. ما نباید شیفته ی خودمان بشویم. ما این جا روزهای خوشی را کنار هم می گذرانیم. اما یادمان نرود! کارناوال های شادی زودگذرند. آن چه که مهم است اتفاقی است که روز بعد می افتد. زمانی که ما به زندگی عادی برمی گردیم. آیا آن زمان تغییری رخ داده است؟ من نمی خواهم که شما این روزها را به یاد بیاورید و بگویید آه! ما جوان بودیم! چه روزهای زیبایی بود! یادمان باشد که پیام اصلی ما این است: ما حق داریم به جایگزین ها فکر کنیم. ما در بهترین دنیایِ ممکن زندگی نمی کنیم. اما یک راه طولانی در پیش است. پرسش های به راستی دشواری پیش روی ماست. ما می دانیم چه نمی خواهیم. اما آیا می دانیم چه می خواهیم؟ چه نظام اجتماعی می تواند جایگزین سرمایه داری شود؟ رهبران جدید چه خصوصیت هایی باید داشته باشند؟ یادمان نرود: مشکل اصلی فساد و زیاده خواهی نیست. مشکل اصلی، سیستم است. سیستمی که ما را تا مرز تسلیم هل می دهد. تنها از دشمنان حذر نکنیم. حواس مان به دوستانِ نارفیقی که می خواهند جان حرکت ما را بگیرند نیز باشد.»«ما کمونیست نیستیم. اگر کمونیسم آن نظامی است که در سال 1990 سقوط کرد یادمان باشد که آن کمونیست ها بی رحم ترین سرمایه دارانِ امروز هستند.. ما امروز در چین یک نظام سرمایه داری داریم که حتی پویاتر از سرمایه داری امریکایی است. اما آن جا دموکراسی نیست. این یعنی وقتی دارید سرمایه داری را نقد می کنید از تهدید کسانی که می گویند شما مخالف دموکراسی هستید نترسید. پیوند همیشگی بین سرمایه داری و دموکراسی پایان یافته است.»«تغییر، ممکن است. ما این روزها چه چیزهایی را ممکن می دانیم؟ به رسانه ها گوش کنیم. از یک طرف در حوزه ی تکنولوژی و سکسوالیته همه چیز ممکن است. شما می توانید به ماه سفر کنید. می توانید با بیوژنتیک زندگی ابدی داشته باشید. می توانید با حیوانات سکس داشته باشید و امثالهم. اما به حوزه ی اقتصاد و اجتماع نگاه کنیم. می گویند هر تغییری غیر ممکن است. ما می خواهیم مالیات بر ثروتمندان اندکی افزایش پیدا کند؛ می گویند محال است، رقابت از دست می رود. ما می خواهیم پول بیشتری صرف سلامت شود؛ می گویند امکان ندارد، یک دولت توتالیتر سر کار می آید. چه طور می شود به ما وعده ی زندگی ابدی می دهند اما نمی توانند اندکی بیشتر صرف سلامت کنند؟ یک جای کار می لنگد. بیایید اولویت های مان را همین جا تعیین کنیم. ما استاندارهای بالاتری برای زندگی نمی خواهیم. ما استاندارهای بهتری برای زندگی می خواهیم.»«ما باید صبر داشته باشیم. تنها چیزی که من از آن می ترسم این است که یک روز به خانه های مان برویم، سالی یک بار یکدیگر را ملاقات کنیم، آب جو بخوریم، و نوستالژیک وار این روزها را به یاد آوریم. بیایید به یکدیگر قول بدهیم که این اتفاق نمی افتد. ما می دانیم که مردم، اغلب نسبت به چیزی اشتیاق دارند اما واقعن آن را نمی خواهند. بیایید نترسیم و چیزی را که به آن اشتیاق داریم واقعن بخواهیم. ممنونم از شما.

(مترجم: سیامک آقازینعلی)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 0:16  توسط ناصر کرمی  |