تبليغاتX
ناصر کرمی

ناصر کرمی

روزنوشتهایی مابین ادبیات , توسعه و طبیعت

اشاره: اين پنجشنبه مراسمي برپا ميشود براي گراميداشت عباس. من فردا به مسافرت مي روم و يك هفته اي در ايران نخواهم بود و به ناچار نمي توانم در آن مراسم حاضر شوم. اما همشهري پنجشنبه ويژه نامه اي دارد در باره عباس و اين يادداشت را براي همان صفحه نوشته ام. اندك وجيزه اي است به ياد او كه البته بنا به ملاحظات معمول روزنامه همشهري نوشته شده است:

عباس الان كجا است؟

 ابتدا: سرتا سر و وجب به وجب رودخانه تريشويلي را طي دو ماه گذشته چند بار گروه هاي تجسس و غواص حرفه اي گشته اند. در همه اين روزها هم يك گروه ايراني به سرپرستي همسر عباس، خانم فرخنده صادق، فاتح اورست، در محل حضور داشته اند و پيچيده ترين عمليات تجسس و نجات در طبيعت را پيگيري كرده اند براي يافتن نشانه اي از عباس . . كه تاكنون بي نتيجه بوده است. تاكنون به اين خاطر، كه فرخنده هنوز دست از جستجو بر نداشته و اميدوار و پايدار هنوز در نپال مانده است. اميدواري فرخنده را بسياري از دوستان عباس و طبعت گردان نيز دارند: اگر عباس توي رودخانه پيدا نشده، به اين معناست كه از رودخانه بيرون آمده، پس غرق نشده است. طبيعت منطقه هم چنين شرايطي را دارد كه كسي هفته ها در جنگلها و باتلاقهاي صعب العبور آن گم بشود. پس شايد ناگهان همين روزها اعلام بشود عباس خسته و كشان كشان خودش را رسانده به حاشيه يكي از باتلاقهاي تريشويلي و با انگليسي آميخته با ته لهجه مشهدي از بلمچي نپالي درخواست كرده استكاني چاي به او برساند. اما آيا عباس، اين فاتح دشوارترين قله هاي بالاي هفت هزار متر جهان آدمي است كه دو ماه توي طبيعت گم بشود؟

 بعد: الان كه ما اينجا هستيم انگار حادثه خاصي رخ نداده. عياس عادت داشت مكررا همه را بي خبر بگذارد و مدتهاي طولاني ناپديد بشود. بعد ميفهميدي جاهاي عجيب و غريبي بوده مثل گالاپاگوس يا چراپونچي يا پوپوكاتپتل كه حتي تلفظ انها هم دشوار است. هميشه رازاميز و غافلگير كننده بود. اين بار هم همه را غافلگير كرده است. اين بار هم بي خبر به جاي دوري رفته است. اين بار هم معلوم نيست كي برميگردد.

 ديگر: ده روزي بعد از ماجراي غرق شدن عباس، گروه نجات جسدي پيدا كردند با شباهتهايي به او. نپاليها از جمله به اين دليل كه در آن روزها گزارشي در باره غرق فرد ديگري نداشته اند اصرار ميكردند كه اين مغروق يابد عباس باشد. اما گروه ايراني و از جمله فرخنده با قاطعيت اعلام كردند كه مغروق يافته شده عباس نيست و جستجو بايد ادامه پيدا كند. سرانجام نپاليها مجاب شدند به پذيرفتن نظر گروه ايراني و عمليات تجسس ادامه پيدا كرد. همان وقت يكي از قايقرانهاي نپالي ايميلي فرستاده بود براي يك تورگردان ايراني تورهاي رفتينگ (قايقراني در رودخانه وحشي) و ضمن شرح ماوقع از جمله نوشته بود: ما به نظر گروه ايراني احترام گذاشتيم و آن مغروق را به عنوان ناشناس دفن كرديم. اما اگر آن نظر درست نباشد، ميتوان انتظار داشت كه آقاي جعفري از اين پس به يك راز ابدي در هيماليا تبديل شود. رازي كه هرگز گشوده نخواهد شد و جستجويي كه هرگز به سرانجام نخواهد رسيد.

 سرانجام: بي آن كه خود بدانيم سالهاست كه بسياري از ما عادت داريم ايران را از دريچه دوربين عباس ببينيم. به جرات ميتوان گفت در همه بيست سال گذشته هيچ مجله و بروشور و كتاب گردشگري و طبيعتگردي و ايران شناسي نبوده كه بدون عكسهايي از عباس چاپ پشود. دامنه انتشار عكسهاي او در اين چند سال به صفحات ثابت روزنامه ها هم كشيده شده بود . از بس كه اين مرد بر انرژي، فعال، خلاق، هنرمند و در عرضه آثارش درويش و بي دريغ بود. يك عكس ميخواستي، يك دي وي دي با دو هزار عكس ميفرستاد. دست كم تا وقتي نسل ما زنده است همچنان روال همين گونه خواهد بود: هر بار مجله اي در باره ايران را ورق ميزني عكس هايي را ببيني از عباس. لابد عشاير به تدريج يكجانشين خواهند شد. زاگرس بي برگ و بارتر مي شود و خيلي از جاها ديگر آنچنان نخواهند بود كه در عكسهاي عباس ميبينيم. ايران را با عكسهاي او هميشه زيباتر حس خواهيم كرد. باشد كه باز هم ايران را زيبا ببينيم. و عباس كمكمان كند در اين باره. باشد كه تريشويلي آن استكان چاي داغ را دريغ نكند از عباس. شايسته بود براي درآميختن با هيماليا، اما باشد كه عباس راز ابدي اين كوهستان نشود. به راستي الآن عباس كجاست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:18  توسط ناصر کرمی  | 

خیلی اتفاقی بود که مرد قبل از اینکه تیترهای روزنامه را بخواند تقویم روز را در بالای صفحه اول دیده بود. به خاطر آورد که قرار بوده در این روز یک کاری بکند، یک کار خیلی مهم . روزنامه را کنار انداخت و شروع کرد به قدم زدن توی اتاق. تا ظهر همین طور دور خودش می گشت و سعی می کرد به خاطر بیاورد امروز قرار بوده چه کار مهمی انجام دهد. ظهربه چند جایی تلفن زد، همکارانش در اداره و بستگانش. اما آنها نیز هیچکدام نمی دانستند او قرار بوده امروز چکار کند. از غروب دیگر کلافگی اش به نهایت رسیده بود. رفت توی خیابان تا شاید با دیدن آدم ها، ماشین ها و در ودیوار حافظه اش آنچه را که فراموش کرده به خاطر بیاورد. شب خسته و کوفته به خانه برگشت، در حال که چیزی را به خاطر نیاورده بود. تمام کشوها و گنجه ها را تا نیمه شب زیر و رو کرد، شاید نشانه ای از آنچه که فراموش کرده بود پیدا کند، که باز هم ناموفق بود.                                     نیمه شب دیگر حوصله هیچ چیز را نداشت. کاغذی برداشت و روی آن نوشت که هیچکس مسئول مرگ او نیست و بنا به یک دلیل كاملا شخصي این کار را کرده است. بعد خودش را حلق آویز کرد. فردا انبوه بستگان و دوستانش، اندوهناک در خانه او جمع شدند. یکی از دوستان قدیمی او شرح مفصلی گفت از اینکه مرد چقدر انسان مهربانی بوده است. اشاره کرد که او ومرد خیلی سال پیش دوست مشترکی داشته اند که سالها قبل در گذشته و اتفاقاً دیروز سالمرگ اوبوده است: شرح جانسوزی داد از اینکه او و مرد قرار گذاشته بودند همه ساله در این روز به یاد دوست متوفی باشند و خاطره اش را زنده نگه دارند. همه آنها که آنجا بودند در رثای وفا و مهربانی مرد اشک ریختند. همه تصمیم گرفتند فراموشش نکنند و دست کم اينكه هميشه در سالروز مرگش، او را به خاطر بیاورند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:42  توسط ناصر کرمی  | 

راننده نيسان، پشت ماشينش به نقل از ژان پل سارتر نوشته است كه "انسان محكوم به آزادي است". عاشق او شده ام. نكته اين است كه در اين جمله سارتر به مفهم اگريستانسباليستي آزادي نظر دارد و نه انگاره سياسي آن. با اين نگره كه چون انسان تنها موجودي است كه وجودش بر ماهيتش تقدم دارد، پس ما با انتخابي كه ميكنيم آفريننده ماهيت خود هستيم و اين انتخاب اصالت ما را و ماهيت ما را تعيين ميكند. پس هر آنچه كه ميخواهد ماهيتي از پيش تعيين شده را به ما تحميل كند، غلط بوده و انسان چاره اي جز آزادي ندارد. عاشق راننده نيسان آبي رنگي هستم كه همه اينها را ميداند و براي اطلاع ديگر مردم، آن را پشت ماشينش نوشته است.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:5  توسط ناصر کرمی  | 

روی گلها،روی کاشی ها و حتی روی دیوارها ، انگار شبنم نشسته است ، از بس که توی چشم همه اشک هست. کفنی گلدوزی شده روی تاقچه است و توی ایوان، مستطیلی سرد تنها حجمی از چوب است که در این دور و اطراف پیچکی دور آن ریشه ندوانده است. روی در نوشته اند: کسی که گلی راچیده ،به اینجا پا نگذارد. جمعیت سوگوار به ردیف درحاشیه جوی خشک باغ نشسته اند و اشک می ریزند. کسی، وصیتنامه را باز می کند و آن را با صدای بلند می خواند. ازمیان هق هق سوگواران صدایش بریده و منقطع به گوش می رسد:  بوی شب بوها در شب های مهتابی ... بدرهای تمام در شب های شکوفایی اطلسی ها ... همدردی گل های نگونسار در غروب های دلگیر..... بوی بهار نارنج در سپیده دم همه روز هایی که امید بسته اید روزدیگری باشد....همه را برای شما وا می گذارم ...

وقت آن می رسد که مستطیل سرد را توی باغ بگردانند. چشم همه به گلهای آفتابگردان است که رو کرده اند به سوی جمعیت. و تازه حالاست که همه متوجه بوی بهار نارنج ها شده اند و انتظاری را که یک وقت داشته اند برای یک روز دیگر. مستطیل سرد را از باغ بیرون می برند. بوی بهار نارنج منتشر می شود تا گورستان خاموش .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1:9  توسط ناصر کرمی  | 

بر همه چیزی کتابت بود مگر بر آب. اگر گذر کنی بر دریا، از خون خویش کتابت کن، تا آن کز پی تو در آید داند که عاشقان و مستان و سوختگان رفته اند . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 0:58  توسط ناصر کرمی  | 

بعد از حادثه عباس، اين ماه براي اينكه بدترين ماه ما باشد همين را كم داشت: تصادفي در پراگ، مرگ آن دو روزنامه نگار جوان و رفتن مهين گرجي به كما. مهين را نزديك به بيست سال است كه ميشناسم. جزو نسل اول خبرنگاران همشهري است. اوايل فقط خبرنگار ورزشي بود اما به تدريج غرق عالم سياست شد و اين اواخر خيلي هم تمايلات سبزگرا و زيست محيطي پيدا كرده بود. هميشه هم خلاق، جسور و پرتلاش. و در سلوك شخصي بسيار مهربان، فروتن و شكيبا. ميشناسم آدمي را كه عاشق مهين بود و هيچ وقت نتوانست اين را به او بگويد. نيز ميشناسم ادمي را كه آن اوايل مهين دلباخته او شده بود و نفهميدم چرا اين را به او نگفت. از آي سي يو و كما هيچ خاطره اميدبخشي در ذهن ندارم. از عزيزان من هر كس كه به كما رفته ديگر برنگشته است. باشد كه براي مهين اينگونه نشود. باشد كه بازبينيمش با آن قد رعنا و لبخندي كه هرگز از صورتش محو نمي شد. باشد كه هنوز فرصت باشد كه آن عاشق مهجور حرقش را به مهين بگويد و مهين نيز ( همچنانكه به شوخي و خنده دو سه ماه پيش در يك گفتگوي طولاني تلفني به من گفته بود) يك بار به آن دلبرده ايام صباوت بگويد كه: راستي باور ميكني من يه چند وقتي آن اوايل عاشق تو بودم؟ باشد كه آن جاده حومه پراگ آخرين مسير زندگي مهين نباشد  . .
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 14:13  توسط ناصر کرمی  | 

يك هفته است توي اسپانيا هستم براي نشست مشورتي برنامه آب سازمان ملل در باره موضوع تغيير اقليم. و تمام هفته را گيج اخبار عباس هستم. نمي توانم چيزي بنويسم. سعي ميكنم اميدوار بمانم اما . . . سخت است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 4:34  توسط ناصر کرمی  | 

عباس و جان سپردن در رودخانه اي در دوردست ؟ در جاي دوري در هيماليا؟  من باور نمي کنم . عباس بر مي گردد. او مثل هميشه دارد با همه شوخي مي کند. قايق را جايي رها کرده توي رودخانه ، خودش جايي روي يک تخته سنگ بزرگ نشسته، دارد به ما فکر مي کند ، مي خندد وبه ما فکر مي کند. عادت دارد به غافلگير کردن ديگران ، عادت دارد به هميشه غير قابل پيش بيني بودن. رودخانه اي در نپال جان عباس ما را بگيرد؟ نه، من باور نمي کنم . عباس حتماً بر مي گردد. قبلاً هم از اين کارها کرده ، توي دل بياباني مخوف برود بي اطلاع ديگران ، بالاي قله اي برود سخت گذر ، تنها و بي هيچ دست افزاري. هيماليا و رودخانه هايش نمي توانند عباس را از ما بگيرند. لعنت ابدي بر هيماليا اگر عباس را از ما بگيرد. عباس بر مي گردد. من مطمئنم. نميدانم چه بنويسم. دستم بيشتر از اين نمي رود براي نوشتن. اندوه اهريمني است، من ميدانم. بايد اميدوار باشم. هر چند اميد اينقدر اندك و ناچيز باشد. مرثيه نمي نويسم و اميدوار ميمانم. عباس برميگردد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 19:39  توسط ناصر کرمی  | 

بنا به دلایل نامعلومی، در بعضی روایات، به ماجراهای بازگشت جک از خانه ابر و باد بالای لوبیای سحرآمیز اشاره نمی شود. شاید به این خاطر که دلهره این بخش از ماجرا بسیار متفاوت است با فضای شاد و کودکانه بخش نخستین آن. حکایت این است که بالاخره جک از خانه ابر و باد ، خانه ای که روی ابرها بود و با بالاآمدن از لوبیای سحرآمیز به آن دست یافته، خسته شده بود و می خواست به پایین برگردد.

اما همهمه ای که آن پایین، خیلی آن پایین، روی زمین بود، می ترساندش. به جز او خیلی های دیگر هم بودند که می خواستند خانه ابر و باد را ببینند. اما جک توانسته بود بقیه را پس بزند و به تنهایی از ساق و برگ لوبیای سحرآمیز بالابکشد و به سمت آسمان برود. در این راه مجبور بود برشانه های بسیاری دیگر پا بگذارد، خیلی دست ها را لگد کند والبته بسیاری شاخه های پشت سر نهاده را بشکند ، تا از گزند تعقیب کنندگان آسوده خاطر باشد. حتی به خاطر می آورد که ناچار شده بود با لگد به چشم های مردی سمج بکوبد. می دانست حالا همه آنها آن پایین منتظرش هستند. فصل سوز بادها فرا رسیده بود و خانه و ابر و باد دیگر لطفی نداشت. بیشتراین بالا می ماند سرما مغز استخوانش را هم خشک می کرد.

باید پایین می آمد. اما نگران همهمه آن پایین بود. پشیمان بود که چرا وقت بالاآمدن به فرجام پایین رفتن فکر نکرده است. به بخش هایی از مسیر بازگشت فکر می کرد که شاخ و برگی برای آویختن و پایین رفتن ندارد. در حالی که خم شده بود رو به پایین، چشم هایش را بسته بود و مرد سمج را به خاطر می آورد. با خودش می گفت : "لابد او هم اینطور بالا را می بیند ، سیاه و وهم انگیز، لابد خیلی منتظر است."

می بینيد که چرا در بسیاری روایات از ماجرای جک و لوبیای سحرآمیز به آخراین ماجرا اشاره ای نشده ، یا برای آن یک پایان کودکانه شاد جعل کرده اند. در اینجور روایات همهمه آن پایین منتسب شده به انبوه استقبال کنندگانی که می خواهند توصیف خانه ابر و باد را از جک بشنوند. در همه روایات فقط روی یک نکته اتفاق نظر هست: وقتی که دیگر درخانه ابرو باد جای ماندن نبود و جک حتماً باید به پایین بر می گشت، آن پایین، انتظار زیادی وجود داشت ، خیلی زیاد .

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:33  توسط ناصر کرمی  | 

هر موجودی به نحوی حریمش را تعیین می کند .شیرهای ساوان برای این کار نعره می کشند . می گویند که نعره شیر از کیلومترها دورتر شنیده می شود. و هر جایی که نعره شیر به گوش برسد، یعنی متعلق به اوست و هیچکس حق ورود به آن را ندارد. البته می دانیم که این متن ، یک درس زیست شناسی نیست ، بلکه یک داستان است. پس ما به شیری احتیاج داریم که وقت نعره کشیدنش رسیده باشد . اما اگر موضوع این باشد که شیر نعره می کشد ، همه از هر سو می گریزند و بعد دوباره صدایی به گوش نمی رسد، این هم داستان نیست. به واقع دستمایه ای است برای یک فیلم مستند. شیر داستان ما باید شیری باشد که چند وقتی است نعره نکشیده. شاید لنگ ظهر هنوز از خواب بیدار نشده . شاید خواب های پریشان دیده و هنوز نتوانسته ذهنش را متمرکز کند روی این نکته که نعره کشیدن و حفظ حریم برای او چقدر اهمیت دارد. شاید هم اول باید به اندازه کافی گرسنه شود، تا بعد به صرافت نعره کشیدن بیفتد. حالا داستان ما دارد هیجان انگيز می شود. نشنیدن صدای شیر، همه حیوانات دیگر را متعجب کرده، یکی دو تا یوزپلنگ هم جرات کرده اند وارد حریم شیر شوند . غزال ها دور چشمه جمع شده اند و آنها هم بلاتکلیف اطراف را نگاه می کنند. ترجیح می دهند از یک شیر بترسند تا از چند یوزپلنگ لاغر مردنی.

قطعاً این داستانی نیست که نیمه کاره بماند. هر چقدر هم شیر ما، تنبل و خواب آلود باشد، بالاخره لحظه ای می رسد که به ناچار باید نعره بکشد. ادامه این داستان بستگی دارد به اینکه شیر چه وقت نعره بکشد و خوانندگان چقدر حوصله انتظار برای شنیدن غرش او را داشته باشند. حالا هم می شود خوب حس کرد که غزال ها دارند پا می جنبانند و یوزپلنگ ها گوش تیز کرده اند. باد توی شاخ و برگ درختان بانیان متوقف مانده است. ساوان ساکت است ، خیلی، این یعنی اینکه داستان دارد آغاز می شود.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:22  توسط ناصر کرمی  | 

ابتدا: همداني‌هاي قديم مي‌گفتند يك چوب به دست برصد كوزه‌گر پيروز است. حكايت هر آن كسي است كه تصميم مي‌گيرد در هرجايي از اين سرزمين بهانه‌اي براي تغيير كاربري اراضي طبيعي جور كند با خيل مخالفان چنين رويه‌اي. شنيده‌ها حكايت از آن دارند كه برخلاف آنچه مقرر بوده احداث جاده در جنگل ابر از سر گرفته شده و نيز گفته‌هاي مديران محلي برمي‌تابد از اصرار بر احداث جاده در كمركش قله دماوند و نيز احداث جاده سلمانشهر به كلاردشت. ميانگذر انزلي نيز برخلاف آنچه وعده داده شده بود كنارگذر نشد و طبق نقشه اوليه از قلب تالاب نيلوفران در حال گذر است. يك جاده‌ساز بر هزاران مخالف پيروز است. اين شايد صورت متجدد آن مثل همداني باشد.

بعد: همه جاده‌هاي پيش‌گفته با اعتراض شديد طرفداران محيط زيست روبه‌رو بوده‌اند. طرفه‌تر آن است كه به‌ويژه در مورد جاده دماوند چنين پروژه‌ ويرانگر پرهزينه دشواري موافقاني هم نداشته است. يعني اساساً اين جاده از آنجا كه هيچ مقصدي را به هيچ مبدأيي نمي‌رساند كسي هم سنگ آن را هرگز برسينه نزده است. در مقابل في‌المثل كساني كه مي‌گفتند عبور جاده از قلب تالاب انزلي و نه از كناره آن، اجراي طرح را چندتومني ارزان‌تر مي‌كند، براي جاده دماوند در اين حد هم كسي جانبداري نكرده است. برعكس كار به حتي تحصن در دامنه دماوند هم كشيده و روزي نبود كه روزنامه‌ها خبر مخالفت‌شماري ديگر از دلمشغولان مرتبط را منتشر نكنند. پيش از اين نيز يك بار در همين ستون آمده بود كه هر شهروند آلماني به‌طور متوسط در سال 20بار در انتخابات شركت مي‌كند اما اين نظرسنجي‌ها عمدتاً مرتبط با پروژه‌هاي عمراني هستند و نه لزوماً انتخاب صدراعظم يا شهردار. حتي براي يكطرفه شدن يك خيابان اصلي هم در آلمان ممكن است انتخابات برگزار شود. توجيه نيز آن است كه نمي‌شود گفت هر 4سال يك بار با حضور در يك انتخابات مردم همه حرف‌هاي‌شان را مي‌زنند و ديگر نكته نامكشوفي درباره خواست و سليقه مردم وجود ندارد. زندگي ادامه دارد و نظر مردم درباره هر مسئله ممكن است حتي متفاوت با ديدگاه كلي آنها درباره فضاي مترتب بر آن موضوع باشد. مضاف بر آنكه زندگي روزانه عرصه چالش منافع متضاد است و دولت پايدار ترجيح مي‌دهد مطابق منافع اكثريتي افزونتر از مردم رفتار كند. همچنانكه به نقل از شهردار برلين گفته شده بود: «همه حرف‌ها را پاي صندوق رأي نمي‌توان گفت. بايد به حرف‌هايي كه مردم به شكل‌هاي ديگري ابراز مي‌كنند نيز توجه كرد.»

سرانجام: مي‌گويد مردم ممكن است هر اشتباهي از دولت را بخشيده و فراموش كنند، اما هرگز اشتباهي را كه خودشان مرتكب نشده و دولت مانع آن نشده، فراموش نمي‌كنند. دريغ‌تر البته آن است كه اشتباهي را مكرراً مردم گوشزد كرده، اما نسبت به آن بي‌توجهي شده باشد. مردم لزوماً و هميشه حرف‌هايشان را پاي صندوق‌هاي رأي نمي‌گويند.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 18:48  توسط ناصر کرمی  | 

اين عكس تقديم ميشود به محمد درويش و ديگر رفقاي طرفدار نظريه تغيير اقليم. اميدوارم خلايق حرفشان را گوش بگيرند تا احيانا هيچ بشري قيافه اي اينگونه پيدا نكند. به هر حال كار از محكم كاري عيب نمي كند.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 18:5  توسط ناصر کرمی  | 

پیرزن تشت آب را پاشید توی هوا . قطرات آب چرخ خوردند و پایین و پایین تر رفتند . از همه طبقات ساختمان گذشتند و رسیدند به آسفالت سیاه . کودک و مادرش از مهتابی روبه رو ، پیرزن را نگاه می کردند و آسفالت خیس را . پیرزن مشتی بذر را در هوا پاشید . بذرها هم چرخ خوردند ، از طبقات ساختمان گذشتند و به آسفالت خیس رسیدند . کودک گفت :

- می بینی مامان . مثل همه روزهای دیگه . مثل همیشه . از وقتی که اینجا اومدیم .

مادر گفت:

- به خاطر تنهایی یه . تو که هیچوقت منو تنها نمیذاری ؟

کودک دست مادرش را فشرد، اما حرفی نزد . پیرزن و مادر هر دو به داخل برگشتند . کودک اما همچنان ایستاده بود ، خیره در آسفالت خیس . وقتی که مطمئن شد مادرش پشت پرده نیست . گلدان خشکیده را نزدیک هره مهتابی کشاند و شروع کرد مشت مشت خاک آن را پاشیدن توی خیابان . هیجان زده بود و قلبش تند تند می زد . پیرزن برگشت روی بالکن . به کودک نگاه می کرد وبه رد خاک توی هوا . دست هایش را رو به آسمان گرفت و برای کودک دعا کرد . کودک داد زد:

- من راز تو رو فهمیدم .

پیرزن صدای او را نمی شنید .

کودک ادامه داد:

- بالاخره سبز میشه . من هم مثل تو مطمئن هستم .

پیرزن به خانه برگشت . کودک اما همچنان ایستاد، خیره در آسفالت خیس ، که ترک های آن از این بالا پیدا نبود.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 17:54  توسط ناصر کرمی  | 

سه پوستر غافلگير كننده از بنياد جهاني حيات وحش با اين مضمون كه براي حفظ تنوع زيستي زمين ما خيلي وقت نداريم و بايد بسيار بيشتر عجله كنيم. اين پيام قطعا بايد خيلي بيشتر مورد توجه طرفداران محيط زيست در كشوري مثل ايران باشد، سرزميني كه در كمتر از سي سال نود درصد حيات وحش خود را از دست داده است. طنز و فضاي مفرح اين پوسترها، در عين پيام واقعا تلخشان بسيار قابل توجه است:

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 19:30  توسط ناصر کرمی  | 

اين شعر براتيگان نمونه كامل سبك بيت است. فقط ديوانه اي مثل او ميتوانسته شعري با چنين تخيل ديوانه كننده اي بسرايد. بعد از چند هفته اين اولين شعري است كه از آن لذت ميبرم:

غزل

دريا، مثل شاعر پير طبيعت است

كه از يك حمله قلبي

در يك مستراح عمومي تلف شده.

هنوز روحش اطراف سنگ توالتها پرسه ميزند.

شبها مي شود صدايش را شنيد:

قدم زنان با پاي برهنه در تاريكي،

كسي كفش هايش را دزديده.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:50  توسط ناصر کرمی  | 

ميگويد به خاطر اندوهي كه در ژرفاي شادخويي تو بود . . هفته آينده روز ملي يوزپلنگ آسيايي از راه ميرسد. در اين روز قرار است به خاطر بياوريم كه راس هرم زيستي طبيعت ايران در آستانه انقراض است. عكس اين يوزپلنگهاي هراسان، غمگين و نگران را تقديم ميكنم به همه آنها كه در اين باره اندك دلمشغولي و توجهي دارند. ميگويند اوضاع در اين چند سال براي يوزهاي ايران اندكي بهتر شده، اما فقط اندكي. همچنان گمان غالب اين است كه كمتر از بيست سال ديگر يوزهاي ايران به ببرهاي رفته مازندران و شيرهاي فراموش شده آسماري ملحق خواهند شد. باشد كه اينگونه نشود. چندان اميدوار نيستيم، اما باشد كه اينگونه نشود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 17:4  توسط ناصر کرمی  | 

آنها دو کودکند ، چشم در چشم یکدیگر دوخته . اما هیچ کدام آن دیگری را نمی بیند ، دورند از یکدیگر ، خیلی دور. ما بین شان فرسنگ ها تاریکی فاصله انداخته است . نیمه شبی است بی مهتاب. یکی از دوکودک پشت پنجره هواپیما دارد سوسوهای لرزان چراغ هایی روشن در روی زمین را می بیند. چراغی هست با اندک فاصله ای از دیگر چراغها ، شاید خانه ای در حاشیه شهر، خیال کودک با کنجکاوی اش در می آمیزد:" کیست آنجا ؟ کیست ؟"

آن پایین ، پای آن چراغ هم کودکی نشسته است . او نیز چشم به آسمان دارد و در می یابد ستاره ای که به آن سرعت می گذرد، هواپیمایی است. خیال او نیز بی تاب می شود: "کیستند ؟ کجا می روند ؟ ما را که اینجا نشسته ایم می بینند ؟"

هواپیما می رود و دورتر می شود . چراغ می ماند و دورتر می شود .

آنها دو کودک بودند که بی آنکه بدانند ، چشم در چشم یکدیگر دوخته بودند . ممکن است آیا که دوباره نگاهشان به هم بیفتد؟ کی؟ کجا؟ به مهر یا به عداوت؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:53  توسط ناصر کرمی  | 

درطبقه بیستم ،برق پی در پی فلاش ها ، انبوه جمعیت خوش پوش ، کاشی های سفید که مثل آینه تصویر چلچراغ راباز می تابانند .

درزیر زمین ، دریچه کوچک مشبک ، تخت آهنی که پایه های آن در سیمان کف زمین محکم شده است و رد پاها روی زمین نمناک .

در طبقه بیستم ، پرده های بلند با تورهای سفید و حاشیه هایی از مخمل قرمز،پشت آنها چشم اندازی از اقاقیها و گل های اطلسی.

درزیرزمین ، ملافه ای خاکستری با لکه های قرمز. کودک با سری آویزان از لبه تخت ، به قطرات عرق که از پیشانی اش روی ردپاها می چکد ، نگاه می کند.

در طبقه بیستم سخنران در فاصله کف زدن ممتد مستمعان ، فرصت پیدا می کند لحظه ای عرق را از روی پیشانی  اش پاک کند .

در زیر زمین ، دیگر هیچ قطره عرق روی زمین نمی چکد. چشمانی باز، اما تا ابد خیره مانده است به امتداد رد پاها .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 23:36  توسط ناصر کرمی  | 

نرمينه عثمان حسن وزير محيط زيست عراق احتمالا در حال حاضر يكي از خوشحالترين و موفقترين مقامات اين كشور انگاشته مي شود. او موفق شده براي گردو خاكي كه از يك كشور ديگر به  كشوري ديگر مي رود بودجه مجاني براي كاشت درخت و توسعه فضاي سبز و بيابانزدايي در كشورش دست و پا كند. از اين موفقتر آدم سياستمدار سراغ داريد؟ او قرار بود اين هفته به ايران بيايد براي نهايي كردن مذاكرات مرتبط كه ظاهرا با اين يقين كه خانم جوادي حداكثر تا دو هفته ديگر پستش را تحويل خواهد داد ترجيح داد دو هفته ديرتر بيايد و با رئيس جديد محيط زيست كار را تمام كند. متن تفاهمنامه مربوطه را مي توانيد در ايرن ببينيد. در نوع خودش شاهكاري است. جالب است كه تنظيم كنندگان تفاهمنامه حتي فرق ريزگرد و توفان شن را نميدانسته اند و با چنين بضاعتي چنان تعهد سنگيني را به كشور تحميل كرده اند. مي گويند شراب مفت را قاضي هم ميخورد. به همين خاطر چندان نميتوان به نرمينه خانم ايراد گرفت. پول بادآوردي است از يك كشور دوست و برادر و البته دولتمردان عراق جملگي بر اين گمانند كه جيب ما و آنها ندارد و هر چه از دوست رسد نيكوست ولو درختي باشد كه بر زمين عراق نشانده مي شود براي مهار ريزگردي كه از ربع الخالي عربستان به ايران مي رود.

تصوير نرمينه، زني كه تركمانچاي اكولوژيكي را به ايران تحميل كرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 0:53  توسط ناصر کرمی  | 

گرگ با عصبانیت دور میش پیر می چرخد و بادندان قروچه می گوید:

-     احمق ، خرفت ،کودن ،چرا تو باید عقب بمونی ؟ مگه نمی دونی من توی یک ماه گذشته سه تا بره جوون خوردم ؟حالا چطور گوشت مزخرف تو رو تحمل کنم ؟

   میش پیر با کلافگی به گرگ نگاه می کند و هیچ نمی گوید .

هرچه می گذرد گرگ عصبانی تر می شود :

-         امکان نداره خبر نداشته باشی من چند تا بره توی ماه گذشته خورده ام . اصلاً شاید یکی دو تا شو ن خودت بوده .درسته؟ وگرنه چرامیش تنبلی مثل تو باید تنها باشه ؟

میش با تکان دادن سرحرف گرگ را تایید می کند .

گرگ با پنجه روی سر میش می کوبد و می گوید :

-     احمق ، یعنی حتی اینقدر مطمئن بودی ذائقه من به بره های جوون عادت کرده ، اما باز عقب موندی و نذاشتی یه بره جوون تر به چنگ من بیفته ؟ ... لابد توی هفته گذشته یک بار هم سنگ نمک لیس نزدی؟

میش باز هم حرف او را تایید می کند . گرگ به نهایت خشم می رسد. روی میش می پرد و در حالی که با پنجه های تیزش  پوست او را از هم میدرد می گوید:

-         هم پیر ، هم بی نمک ، دیگه از این بدتر نمی تونستی باشی؟

میش در خودش مچاله شده است . او هم از این وضعیت دلخور است . و متاسف است که نمی تواند این را بیان کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 0:19  توسط ناصر کرمی  | 

همچنانکه دیروز ایرن هم خبر داده بود، شواهد حکایت از آن دارند که پشت پرده طرح انحلال سازمان حفاظت محیط زیست اعضای کمیسیون کشاورزی مجلس قراردارند . کمیسیونی که تعلق دارد به واپسگراترین قشر مجلس :  واجدان نگاه پوپولیستی ، کاسبکارانه و فرصت طلبانه نسبت به همه مولفه ها و وقایع فضای پیرامون . همیشه این حس را داشته ام که اغلب کسانی که عکس خود را به دیوار می چسبانند واز مردم می خواهند به آنها رای بدهند ، نمی توانند آدم های چندان درستکار و قابل اعتمادی باشند . وقتی که هدف طلایی فقط بردن انتخابات بعدی باشد، همین و بس ، البته همه چیز پوپولیستی تر و منحط تر خواهد شد .حتی در آن حد که به جای اینکه به اهالی یک روستا گفته شود در نهایت رفاه با کشاورزی پایدار به دست می آید ، به آنها کمک شود برای تغییر کاربری اراضی شان ، فروختن كشتزارها به سوداگران مستغلات  و همه آنچه که در دامنه های البرز و زاگرس و شمال و غرب و شرق کشور در سالهای اخیر دیده ایم . عجیب نیست که بیشترین تغییر کاربری اراضی کشاورزی در زمان همین کمیسیون کشاورزی کنونی مجلس رخ داده و عجیب نیست که در همین لحظه ، بله در همین لحظه پیش از هر زمان دیگر در تاریخ ایران ، کشاورزان کشور آرزو دارند هر شغل دیگری داشته باشند به جز کشاورزی ؟

و حالا همین کمیسیون نقشه کشیده است برای تصاحب مرغوبترین چشم اندازهای طبیعی ايران: نزدیک به ده درصد از مساحت کل کشور ، مرغزارهای بی انتهایی که رشک هر چوپانزاده تازه به دوران رسیده حریصی را بر می انگیزد .

تا حالا همیشه گوش وزیر کشاورزی توی دست همین کمیسیون بوده ، حالا قرار است سازمان محیط زیست تبدیل شود تقریباً به اداره کلی در معاونت جنگلها و مراتع همین وزارتخانه . تکلیف وزیر که آن باشد، وضعیت این مدیر کل هم مشخص خواهد بود .

ماجرای قانون ایمنی زیستی را که از خاطر نبرده اید ؟ آقایان در طرفه العيني  لقمه چپ مافیای تولید سم و بذور تراریخته شدند . قانونی نوشتند که داد همه را درآورد. حالا طرحی داده اند صد هزار بار از آن وحشتناکتر ، طرحی که اجرای آن قطعاً محیط زیست ایران را به ورطه نابودی کامل می کشاند . در کمتر از چهار دهه جمعیت حیات وحش در زیستگاه های ايران به کمتر از 10 درصد تقلیل پیدا کرده است . چند سالی بعد از اجرای این طرح وقتی تراکتورها روانه شدند برای شخم زدن بی نظیر ترین ذخیره گاه های زیستی کشور، آنوقت آیا از این ده درصد هم چیزی باقی خواهد ماند ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 16:19  توسط ناصر کرمی  | 

مرد کیف به دست دوباره سرباز را صدا کرد:

-         با شما هستم سرکار نقاب کلاهتونو عقب بزنید ، صدامو می شنوید .

سرباز به سمت او برگشت . کت و شلوارضخیم مـــــرد و عرقی که شرشر داشت از سروصورتــــــش می ریخت متعجبش کرد. گفت :

-         چیه چکار داری ؟

-         مرد گفت :

-         می خواستم خدمت تون عرض کنم ،شما عجیب زیبا وبلند بالا هستید . ستبر وباشکوه .

سرباز نگاهی به اطراف انداخت . همرسته هایش مثل ردیفی از آدم های آهنی ، امتداد داشتند تا ته خیابان وروبه روی آن ها آن سوی خیابان جمعیت پر همهمه چشم از آن ها بر نمی داشتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 11:5  توسط ناصر کرمی  | 

قطعا اين خيانتبارترين كاري بوده كه ميتوانسته در حق محبط زيست ايران انجام شود. انحلال سازمان محيط زيست و ادغام آن در وزارت كشاورزي بدترين خبري است كه در همه اين سالها شنيده ام. شك نكنيد كه اين طرح مقدمه واگذاريهاي بي دريغ اراضي ملي، مناطق حفاظت شده، ميراث طبيعي و چشم اندازهاي يگانه ايران خواهد بود. شرم آور است اگر در اين باره سكوت كنيم. از حالا تا وقتي كه اين طرح ضد ايران، ضد حيات و ضد عقل پس نگرفته نشود از هيچ جنگ و جدالي فروگذار نخواهيم كرد. قيلا چند هكتار چند هكتار ميخوردند حالا نقشه كشيده اند براي اينكه طبيعت ايران را يك جا فرو ببلعند. از كجايشان اين طرح را درآورده اند خدا ميداند. اما اين لقمه عظيمتر از آن است كه از گلويشان پايين برود. نمي گذاريم. هرگز نخواهيم گذاشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 0:45  توسط ناصر کرمی  | 

و گفت: آن راه كه به بهشت مي رود دور است. .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 0:31  توسط ناصر کرمی  | 

ادغام سازمان محيط زيست در وزارت كشاورزي ميتواند تبر خلاصي بر پنجاه سال فعاليت براي توسعه حفاظت محيط زيست در ايران به شمار آمده و همه تلاش و تكاپوهاي قبلي در اين باره را به باد فنا دهد. نگاه حاكم در وزارت كشاورزي كاملا واپسگرا و سودجويانه بوده و بدنه مديريتي اين وزارتخانه نيز هرگز از نيمه دهه شصت جلوتر نيامده است. به عبارت ديگر اقدام مشترك مجلس و دولت كنوني براي ادغام دو نهاد مذكور آنقدر زيانبار و ويرانگر است كه برميتابد طرفداران محيط زيست براي ممانعت از اجراي آن حتي خود را به آتش بكشند. ميتوان گفت اين نه ادغام و بلكه انحلال محيط زيست است. ميخواهند خود را از شر حتي نظارت محدود و كم اثر سازمان كنوني محيط زيست خلاص كنند و بي محابا براي تسخير طبيعت ايران بتازند بر اسب جفا . . آنقدر كه ميتوانند. عكس زير روي جلد مشهورترين مجله اقتصادي جهان، اكونوميست، است كه در آن شرايط برخي سازمانها در وضعيت ادغام ناگزير را به تصوير كشيده است. بديهي است كه محيط زيست ايران در طرح ارائه شده از سوي دولت به مجلس، مصداق شتر سياه رنگ پاييني است.


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 16:57  توسط ناصر کرمی  | 

ابتدا: مي‌گويد سلماني‌ها وقتي بيكار مي‌شوند، سر همديگر را مي‌تراشند. ظاهرا براي هر دولتي هم وقتي هست كه در آن راحت‌تر از هر كار ايجاد سازمان‌ها و وزارتخانه‌هاي جديد، تغييرنام قبلي‌ها و ادغام قبلي‌ها و جديدها در يكديگر است. وزارتخانه‌اي كه تازه پارسال تأسيس شده، امسال در سازمان جديدالتأسيس ديگري ادغام مي‌شود و هر دو هم احتمالا تا سال ديگر منحل مي‌شوند. ظاهرا در اين تأسيس و ادغام و انحلال دائمي و هميشگي چندان هم قائل به ربط نيستند. مرور مي‌كنيم ماهيت 3 تا از وزارتخانه‌هايي را كه عنقريب  طرح تأسيس‌شان به مجلس مي‌رود:

وزارت محيط‌زيست و كشاورزي: قبلا كه رئيس محيط‌زيست معاون رئيس‌جمهور بود از پس حتي مدير راه يا بخشدار يك منطقه دوردست هم برنمي‌آمد، حالا كه او حداكثر يكي از 10 معاون وزير كشاورزي خواهد بود، چه سرنوشتي نازل خواهد شد بر ميراث طبيعي ايران؟ قرار بود (و هست، در همه‌جاي دنيا قرار همين است) كه خطوط كلان توسعه كشور را حوزه محيط‌زيست تعيين كند، بر همين اساس نيز محيط‌زيست نه يك وزارتخانه بلكه سازماني بوده است در دل نهاد رياست‌جمهوري، اما تبديل شدن به يك معاونت در وزارت كشاورزي، قطعا محيط‌زيست را برمي‌گرداند به ابتداي دهه چهل و اداره شكارباني سابق. همين و بس.

وزارت ارشاد و گردشگري: حوزه ميراث فرهنگي و گردشگري برمي‌گردد به دهه 70 و دوباره يك معاونت در دل وزارت ارشاد مي‌شود. كارمندان معاونت وقت ايرانگردي مي‌گويند كه وزير ارشاد در هر نشست عمومي في‌المثل نيم‌ساعته، 25 دقيقه درباره سينما صحبت مي‌كرد، 2 دقيقه درباره كتاب، 2 دقيقه درباره موسيقي، نيم دقيقه درباره تئاتر و نقاشي و هنرهاي ديگر و حداكثر نيم دقيقه هم درباره ميراث فرهنگي و گردشگري. مي‌گويند يكي‌درميان وزراي ارشاد نمي‌دانستند اين ورود 10 توريست است كه يك شغل ايجاد مي‌كند يا يك توريست است كه با خود 10 شغل مي‌آورد! همان مي‌شود دوباره تا چند سال بعد كه از نو صحبت كردن از صنعت گردشگري مد شود. و البته همچنان بودجه‌اي كه وزارتخانه تخصيص مي‌دهد براي يك فيلم درجه 3 سينمايي، 10 برابر كل بودجه حفاظت و مرمت في‌المثل جايي خواهد بود مانند پاسارگاد يا نقش رستم.

وزارت نفت و نيرو: مي‌خواهند آب و نفت را با هم قاطي كند، شايد هم شد. از باب برق و انرژي شايد ايرادي بر موضوع مترتب نباشد، اما امور آب كشور خشك و خشكسالي‌زده‌اي را به فردي سپردن كه احتمالا صبح تا شب دلنگران قضاياي جهاني نفت و بالا و پايين شدن دائم قيمت آن است، چقدر منطقي خواهد بود؟ تاكنون دغدغه برق‌رساني نگذاشته بود وزارت نيرو جز سدسازي در حوزه مديريت آب اساسا به روش و حوزه كارآمد ديگري هم فكر كند، ادغام  نفت با آب، اين چالش تاريخي مدنيت در فلات ايران را باز هم به موضوعي فرعي‌تر تبديل خواهد كرد.

سندرم مجلس، بله مجلس

بعد: و اما يك نكته كلي‌تر. محيط‌زيست و ميراث فرهنگي از نهاد رياست‌جمهوري خارج شده و با ادغام در وزارتخانه‌هاي كشاورزي و ارشاد تحت نظارت مجلس قرار مي‌گيرند. آيا اين موضوع، امر مثبتي نيست؟ به گمان من هرگز. تجربه نشان داده مطالبات مجلسيان بيش از آنكه مرتبط با اهداف و مأموريت وزارتخانه‌ها باشد، عمدتا محلي، بخشي و به‌شكلي كاملا ناپايدار اقتصادي است. نمايندگان بيش از آنكه بپرسند في‌المثل اين چه بلايي است كه بر سر فلان ميراث تاريخي يا چشم‌انداز طبيعي نازل شده، درخواست خواهند كرد براي صدور مجوز فلان بهره‌برداري يا فلان استفاده تجاري از هركدام از آثار فرهنگي و طبيعي كشور. تصور مي‌كنيد اگر همين فردا براي مثال نمايندگان گيلان بتوانند رئيس محيط‌زيست را به مجلس بكشانند از او تسريع در ميانگذر تالاب انزلي را خواهند خواست يا به‌خاطر صدور مجوز احداث اين ميانگذر بازخواستش خواهند كرد؟ شك نكنيم كه تبديل به وزارتخانه بيشتر از آنكه فرصتي براي پايش و مراقبت افزون‌تر از ميراث طبيعي و تاريخي ايران باشد، اين آثار را در معرض تهديد هزاران بهره‌جويي زيانبار و فزاينده قرار خواهد داد.

سرانجام: مي‌گويد چون در راه بودي، گمان نكن كه حتما داشتي به جايي مي‌رسيدي، خوب دقت كن، تو داشتي فرومي‌رفتي. فقط سخني حكيمانه بود كه شنيدنش در اين روزهاي ريزگرد تابستاني خالي از لطف نبود، ربط آن با هر تأويل ديگري، تكذيب مي‌شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 19:49  توسط ناصر کرمی  | 

طراح صورتكهاي استفاده شده توسط معترضان ايراني راهپيمايي پريروز پاريس عكاس سرشناس ايراني رضا دقتي بوده است. او در پاسخ به اين سوال كه چرا به جاي عكس خونالود يا ديگر عكسهاي ندا اين عكس خاص را انتخاب كرده است، ميگويد كه: به اين خاطر كه حالت عكس به خوبي رابطه عاشقانه بين ندا و كسي كه عكس راگرفته، نشان ميدهد. كاملا آشكار است كه ندا ميدانسته عكاس عاشق اوست و خودش هم عاشقانه دارد به دوربين نگاه ميكند . . توي اين صورتكها انگار نگاه عاشقانه ندا به همه مخاطبان منتقل ميشود . . 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:35  توسط ناصر کرمی  | 

ابتدا: اين هم ماجرايي است كه كشور اسپانيا سالانه با 70 ميليون توريست ورودي، كمتر از 20 تورگردان (دفتر خدمات مسافرتي)، كمتر از 10 شركت هواپيمايي و فقط يك دانشگاه گردشگري دارد. اما ايران با كمتر از 300 هزار توريست ورودي، نزديك به 3 هزار تورگردان، حدود 30 شركت هواپيمايي و افزون بر 20 دانشكده و مركز آموزش عالي گردشگري دارد. اين عدم تناسب از كجا برمي‌خيزد؟ مي‌شود فقط آمار شركت‌هاي هواپيمايي را مورد استناد قرار داد؛ به‌خاطر اينكه فقط در ايران است كه با اجاره فقط 2 هواپيماي مستعمل مي‌توان يك شركت هواپيمايي به‌راه انداخت. معامله پرسودي است، به‌سبك نظام سرواژي سابق، همسايه شمالي هواپيماهايي را كه حق تردد در اروپا ندارند با قيمتي نازل همراه با خلبان و مهماندار و... يكجا اجاره مي‌دهد. يك دستخط مبني بر مجوز راه‌اندازي شركت هواپيمايي به شما اجازه مي‌دهد مبلغي روي كرايه اين هواپيماها بكشيد و آنها را مابين شهرهاي ايران به پرواز درآوريد. آورده شما در اين معامله فقط همان دستخط است و بس. پس عجيب نيست كه في‌المثل در فرودگاه فرانكفورت كه احتمالا صدبرابر فرودگاه مهرآباد است شما فقط علامت يك خط هواپيمايي داخلي را مي‌بينيد، اما در تابلوهاي فرودگاه مهرآباد رديف شركت‌هاي هواپيمايي خلق‌الساعه داخلي گيجتان مي‌كند.

بعد: نزديك به 25 درصد كشته‌شدگان سوانح هوايي جهان در 8 سال اخير، ايراني بوده‌اند. طي اين مدت در همه جهان كمتر از 4 هزار نفر قرباني سوانح هوايي شده‌اند كه نزديك به هزار نفر آنها هم‌ميهن ما بوده‌اند. قابل ذكر است كه در اين مدت كشور امارات، احتمالا با ترافيك هوايي افزون بر ده‌برابر ايران، حتي يك مورد سانحه هوايي نداشته است. آيا مشكل همچنان‌كه ديروز در جرايد گفته شد، ارزاني بليت هواپيما در ايران و فرسودگي توپولف‌ها است؟ عامل انساني (از خلبان گرفته تا مديريت شبكه حمل‌ونقل كشور) و ناوبري زميني در اين ميان چقدر نقش دارد؟ انگشت نهادن بر موضوع قيمت بليت هواپيما در وانفساي سوانح هوايي مكرر روزهاي اخير مي‌تواند يك فرصت‌طلبي غيراخلاقي محسوب شود، عمدتا به اين خاطر كه متوسط هزينه سفر با هواپيما در ايران اگر از متوسط اغلب نقاط جهان (حتي اروپا) بيشتر نباشد، كمتر هم نيست. درباره دلايل ديگر هم ذكر يك آموزه ژورناليستي خالي از لطف نيست: خبرنگاران پرسابقه و كهنه‌كار مي‌گويند در ايران اگر حين سانحه هوايي خلبان نيز درگذشته باشد به‌احتمال 90درصد اشتباه عامل انساني به‌عنوان دليل حادثه اعلام خواهد شد، اما بالعكس اگر خلبان زنده مانده باشد، صفحات روزنامه‌ها پر خواهد شد از عكس كاپيتان چيره‌دست و شجاعي كه توانسته به‌شكلي محيرالعقول هواپيما را نجات دهد! نه تا حالا خلبان مرده‌اي تبرئه شده و نه خلبان زنده‌اي متهم به اشتباه و ناتواني شده است.

سرانجام: مي‌گويد هرگز بر سفره كسي منشين كه گمان دارد فلفل ارزان از شكر گران نوشين‌تر است. اين است همه ماجراي ما و مديريت حمل‌ونقل كشور و هواپيماهاي كشور دوست و برادر همسايه. اگرچه ترديدي نيست كه همه حوادث را منتسب كردن به توپولف‌ها و ايلوشن‌ها و... چندان درست نيست. در اين سال‌ها آسمان ايران كم شاهد سقوط ياك و فوكر و سي‌130 و بوئينگ‌هاي فرسوده و مستعمل نبوده است. بوميان قشم مي‌گويند دريا هرچند خشك شود، به‌اندازه يك چاله آب برجاي مي‌ماند. دريايي بوده است از تجهيزات و امكانات مسافرت هوايي در كشور، كه اكنون از آن فقط يك چاله آب برجاي مانده است. در اين چاله دست و پا مي‌زنيم، تا بعد چه شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:3  توسط ناصر کرمی  | 

ابتدا: تجربه مي‌گويد وقتي ناگهان رخداد مهمي از درون ديوانسالاري كشور به رسانه‌ها كشيده مي‌شود، نكته بسيار مهم‌تري از ديد همگان در حال پنهان شدن است. اين ماجراي به‌شدت رسانه‌اي شده و غافلگيركننده بازگرداندن قانون شوراها به عهد بوذرجمهري، قرار است چه چيزي را پنهان كند؟ آنچه در حال پنهان شدن است را وابگذاريم تا بعد، آسان‌تر اين است كه ببينيم چه چيزي را دارد آشكار مي‌كند.

مديريت شهري (به‌مفهوم نوين آن) در ايران پديده‌اي حدودا يكصد ساله است. همچون همه ديگر نقاط جهان اين پديده در ايران نيز ملازم بوده است با شكل‌گيري و توسعه مفاهيمي همچون جامعه مدني، حقوق شهروندي و البته مردم‌سالاري. از 1285 و تصويب قانون شهرداري‌ها به اين‌سو مي‌توان براي توسعه مديريت شهري در ايران نموداري با شيب رو به بالا را ترسيم كرد. اين نمودار البته هميشه شيب يكنواختي نداشته، در دهه‌هاي ابتدايي قرن حاضر قطعا شيبي آرام‌تر داشته، اما در مواردي همچون تصويب قانون شوراها و چند دوره اجراي آن، اين شيب فرازنايي ناگهاني را پيش گرفته است. اصلاحيه اخير قانون شوراها مديريت شهرب در ايران را بازمي‌گرداند به حدود 80 سال پيش؛ يعني عهد بوذرجمهري. البته اين مسئله مهمي است كه به اين شكل دستاوردهاي 80 سال تلاش براي توسعه مديريت محيطي و بسط حقوق شهروندي و فرهنگ شهرنشيني در ايران از دست مي‌رود، اما نكته مهم‌تر سرنوشت مفاهيم ملازم با پديده فوق‌الذكر است. البته نمي‌شود گفت فروكاستن قانون شوراها و خلع يد از پديده‌اي كه از آن به‌عنوان پايه مردم‌سالاري در كشور ياد مي‌شود، لزوما به‌معناي تقليل مفاهيم مترتب و همراه با آن نيز خواهد بود، اما تجربه صدساله گذشته مي‌گويد كه اين پديده‌ها به‌صورت اجتناب‌ناپذير در تعامل با يكديگر يا هم‌افزا بوده‌اند يا بالعكس. آن نكته‌اي كه پنهان‌شدنش نگراني برمي‌انگيزد همين است؛ مديريت شهري به‌جاي خود، در بازگشت به عهد بوذرجمهري تكليف مفاهيمي مثل جامعه مدني و حقوق شهروندي چه مي‌شود؟

بعد: قرار بود ساختار دولت كوچك شود، قرار بود 200 هزار شغل زائد از تهران به جاهاي ديگر منتقل شوند، قرار بود مديريت واحد شهري تحقق پيدا كند، قرار بود ساختار مديريت شهرها در ايران مدرن‌تر شود و زمينه مشاركت داوطلبانه شهروندان در اين‌باره فراهم شود... قرار بود دولت تصدي‌گري‌ها را به مردم واگذار كند و با افزايش اختيارات شوراها تصميم‌سازان كلان مملكت ذهن‌شان فارغ از مسئله زباله و فاضلاب، مشغول مسائل مهم جهاني بشود... اما مي‌گويد هركس درنهايت بر آن مي‌تند، كه جز آن كار ديگري را بلد نيست... صبح بخير رياست محترم بلديه، مطبخ قورخانه را آب بالا زده است تا زانو، يك توك پا تشريف ببريد آنجا.

سرانجام: سال‌ها پيش در جايي كار مي‌كردم كه مدير بسيار عجول و كم‌حوصله‌اي داشت. مثلا يك‌بار كه از دست كارمندي عصباني بود دستور داد سرويس رفت‌وآمدي كه آن كارمند با آن تردد مي‌كرد، به‌كلي لغو شود. فردا مدير اداري براي ايشان توضيح داد كه قربان از آن سرويس 18 كارمند ديگر هم استفاده مي‌كنند، گناه آنها اين وسط چيست؟ مدير مربوطه البته آدم روراستي بود و صادقانه اعتراف كرده بود: به اين جنبه ماجرا توجه نكرده بودم!   شايد هم فقط با يك شهردار، يا يك كلانشهر مشكل دارند. دوستان راه آسان‌تري براي حل اين مشكل پيدا كنيد. چه‌كار به قانوني داريد كه رسيدن آن به اين مرحله 100 سال طول كشيده است؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 23:14  توسط ناصر کرمی  | 

ابتدا: مي‌گويد دزد فراري را فقط يك راه در پيش است، اما تعقيب‌كنندگانش را افزون بر هزار راه. شايد به همين خاطر باشد كه از هزار ادعاي اطلاع از وقوع دزدي، عملاً يكي هم به مرحله دادرسي و عقوبت نمي‌رسد. از جمله آن راه‌ها كه جناب دزد پشت سر گذاشته و تعقيب‌كنندگانش يا گمان به آن نمي‌برند يا امكان پيمودنش را ندارند، ماجراي پروژه‌هاي شبه‌عمراني است. طرح‌هايي كه به‌ظاهر با قصد عمران و آبادي و با بودجه عمومي و از محل بيت‌المال اجرا مي‌شوند، اما در واقع فعاليت‌هايي ايذايي و غافلگيركننده هستند براي تكميل يك برنامه تجارت و كسب و كار. يك مثال آشكار در اين باره، جاده جديدالاحداث دامنه دماوند است كه در هفته گذشته موضوع بحث‌هاي رسانه‌اي بسياري بوده است. اين جاده عملاً هيچ مبدأيي را به هيچ مقصدي نمي‌رساند، نه در مبدأ درراه‌مانده چنداني وجود دارد، نه در مقصد كسي براي بازگشت معطل جاده مانده است. اين جاده سخت‌گذر بي‌مبدأ بي‌مقصد 7كيلومتر دامنه پرشيب را از حوالي رينه طي مي‌كند تا به ارتفاع افزون بر 2600 متري گوسفندسرا برسد. روندگان اين مسير بيشتر طبيعت‌گردان و كوهنورداني هستند كه غالباً از دست جاده و ماشين و ازدحام و... سر به كوه گذاشته‌اند و در چند روز اخير هرجا فرصتي پيدا كرده‌اند بر باني احداث چنين جاده‌اي لعنت فرستاده‌اند. كدام انگيزه بايد كسي را وادار كند جاده‌اي بسازد بي‌مبدأ و مقصد كه نه‌فقط هيچ‌كس خواهان آن نيست، بلكه به‌واسطه آثار مخرب زيست‌محيطي فريادهاي وااسفاي همه دست‌اندركاران و دلمشغولان مرتبط را به آسمان برده است؟ يك گمان اين است كه براي تغيير كاربري اراضي واقع در مسير و تبديل آنها از اراضي باير طبيعي به قطعات قابل‌تفكيك قابل‌تملك قابل‌فروش!! قطعاً وجود يك جاده لازم است. جاده‌اي كه هم بنيان بازاريابي‌هاي متعاقب مي‌شود و هم البته قيمت مرتع متري يك ريال را به عرصه ويلايي هر متر ده‌ها هزار تومان مي‌رساند.

اينگونه پروژه‌ها كم‌شمار نيستند: جاده سلمانشهر به كلاردشت، جاده ابر، جاده گرمابدر به لار، جاده ري به قوچك، سد سيوند (حتي كارشناسان اقتصادي مي‌گويند منطقي‌تر اين بود كه اين سد 30كيلومتر دورتر در دهانه اراضي زراعي مرغوب‌تر احداث مي‌شد)، خط لوله خجير، پروژه 5هزار هكتاري! پرورش ميگو در منطقه حفاظت شده سراج (توضيح اينكه چنان مساحتي حتي براي پرورش نهنگ و فيل هم زيادي بزرگ است!)، يك در ميان سدهاي مارون كه در زاگرس احداث شده‌اند، كنارگذر انزلي، اتوبان كاشان-گرمسار و ده‌ها پروژه مشابه ديگر. پروژه‌هايي كه غالباً نه توجيه اقتصادي دارند و نه توجيه فني و هزينه‌هاي آنها بسيار افزونتر از منافع‌شان است.

بعد: چه كسي اصرار داشته براي احداث يك جاده پرهزينه بي‌فايده فاقد مبدأ و مقصد؟ چه كسي مجوز را صادر كرده، چه كسي بودجه را تصويب كرده و چه كسي پا سفت كرده است در مقابل همه موج مخالفتي كه براي اجراي چنين پروژه مطلقاً زيانباري وجود دارد؟ چرا تصور مي‌كنيم فساد را بايد فقط در جايي بازجست كه كسي دست كرده است توي صندوق دولت و پولي براي خود برداشته؟ آيا مدعيان حفظ بيت‌المال گمان ندارند كه قطاع‌الطريق‌هاي امروزي قدري پيچيده‌تر عمل مي‌كنند؟

سرانجام: اهالي تفليس مي‌گويند بز اگر به گرگ برنخورد تا داغستان به‌پيش مي‌تازد. تجربه نشان داده بزهاي اين وادي، داغستان كه هيچ تا ولادي وستوك هم بي‌محابا خواهند تاخت. دو سه سال ديگر همين وقت تك و توك ويلاها دامن خواهند كشاند حتي تا كمرگاه دماوند. بلندترين قله مخروطي جهان، كوه افسانه‌اي اسطوره‌هاي ايران، به تسخير درخواهد آمد. آرش روزبازپسين، خسته و عرق‌ريزان تيروكمانش را به دوش خواهد كشيد احتمالاً در دره‌هاي آكنده از ميلگرد و تيرآهن و آسفالت و بتون دره‌هاي دماوند و مستأصل خواهد شد براي يافتن كف‌پايي جا، براي دست بردن به كمان و درانداختن تيري ديگر.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 20:33  توسط ناصر کرمی  |